BeitolabbasTV

نمونه اي از اشعار و قصائد

يک نمونه از شعر شريف رضى، قصيده است كه درباره مذهب سروده، با ياد اهل بيت افتخار مى جويد، و اشتياق خود را بزيارت تربت پاكشان مى رساند:
 

  • الا لله با دره الطلاب و عزم لا يروع بالعتاب
  • و عزم لا يروع بالعتاب و عزم لا يروع بالعتاب

- هلا!چه خوش است حمله با شتاب، و اراده كه نلرز از بيم عتاب.

- و آنكه دامن همت بر كمر زده مى تازد، همچون تاختن شمشير به سوى گردنها و رقاب.

- ملامتش كنم كه از چه دورى گرفتى؟ و از نكوهش آرد كه زور آمدى نابهنگام.

- من به چشم ديدم كه عجز و ناتوانى از بيم صولت شب به خاك افتاده جنايات او را ستايش كرد.

- اگر روزگار، با صولت و سطوت راه مرا نمى بست، از همه سو به جانب سرورى و ارجمندى مى تاختم.

- شيوه جوانمرد عرب، هم آغوشى با شمشير بران و سمند تيزگام است.

- از دشمنان: جز تهديد دروغين نبيند و از او جز شمشير راست نبينند. - فرداست كه از شمشير و سنان خفتان سازم، با اينكه از شيوه جوانى بر كنار نيم.

- و از سياهى شب جامه بر تن آرايم، بهنگامى كه كاروان برون تازد، برون تاختن شمشير از نيام.
 

  • و كم ليل عبات له المطايا و نار الحى طائره الشهاب
  • و نار الحى طائره الشهاب و نار الحى طائره الشهاب

- چه شبها كه با مركوب رهوار، آماده تاخت شدم، ديگران در اطراف آتش پر شرر سرگرم.

-نگريستم كه زمين چهره خود را دگرگون ساخته و با شير و گرگ ببازى برخاسته.

- من نيز چهره و ديدار خود دگرگون ساختم، چنانكه سپيدى مو از خضاب.

- زيباتر از آن نديدم كه سفيدى را با سياهى طراز بندند.

- من با آرزوى خودهمخوابه ام ولى سنگينى آمال و آرزو شتران قوى هيكل را بزانو در آورده است.

- اگر ياس و نااميدى بر ما چيره شود، اميد را در دل زنده كنيم و با شجاعت پيش تازيم.

- هر آنگاه كه ژاله بهارى از ابر خيزد و شرار باران همراه حباب برقص آيد.

- گويا آسمانرا آب در گلو شكسته، بر سرواديها از دهان فرو ريزد.

- دره و هامون با سيلاب، هم آغوش گشته، ابر سپيد بر سر آن دامن بگسترد.

- و چون بر تپه و ماهور بگذرد، مانند لعاب ازگردنه ها سرازير شود.

- گويم: خداوندسرزمين مدينه را از باران رحمت و آب گوارا سيراب كند.

- به ويژه، تربت بقيع را و خفتگان آن، آبى دامن كشان وسيلابى ريزان.

- و تپه هاى " غرى " وچكيده حسبى كه در بلنديهاى آن جا گرفته.

- و تربت آن شهيدى كه در بيابان " طف " خفته و با لب تشنه داعى حق را لبيك گفته.

- و هم بغداد و سامرا و طوس را، سيراب كن، از ژاله بهاران و سيلاب باران. - چشمها در كنار اين گورها اشكبار است همچون گريه آسمان بر كوهساران.

- اگر ابر آسمان از ريزش باران دريغ ورزد، سرابها آب گشته بر زير آن گورها روان گردد.

- خدايت سيراب كند كه چه روزها تشنه ديدار بودم، از راه دور و نزديك.

- اى باد " جنوب " از سر راهم بر كنار شو، و سرماى جان گزايت را از ساحت من دور ساز.

- در سياهى شب به سويم متاركه از آن تربت پاك توشه نگرفتم.

- اگر ابرها از اكناف آسمان بدان سوى كشانده شوند و چون شتر قربانى از گلوى آنها ناودانها سرازير شود.باز هم حق آن تربت پاك ادا نشود.

- مگر آن تنهاى پاك در كام زمين فرو نشدند كه به رستاخيز براى نعمت جاودانى انگيخته شوند؟

- چه بسيار شد كه كينه حسودان، مست و خراب، جام مرگ را در ميانشان به گردش آورد.

- درود الهى هر دم و هر روز بر آن نشانه هاى هدايت و قبه هاى عظمت چون نسيم وزان باد.

- پيوسته عزم سفر را تجديد كنم، گر چه ياران از رفاقت و يارى دريغ ورزند.

- سينه باد و طوفان بشكافم تا نسيم جانفزائى از تربت بوتراب دريابم.

- چشم دارم كه روزگارم سر يارى در قدم نهد و صيد آرزو در ميان چنگالم بال و پر زند.

- شتران بادپيما را جانب شما روان سازم تا چون تير شهاب دل هامون را بشكافند.

-لعاب از دهانشان بر سر و گردن ريزد، چونانكه لعاب سيل بر دامن جبال.
 

  • واجنب بينها حزق المزاكى فاملى باللغام على اللغاب
  • فاملى باللغام على اللغاب فاملى باللغام على اللغاب

- مهار توسن تيز گام را يدك كشم و بنوبت خستگى از جان شتران برآرم. - باشد كه آبى بر اين آتش تفته بپاشم كه در ميان سينه ام جاى كرده است.

- ديدار و زيارتتان رهبرى است كه ما را به گنجور رستگارى و پاداش هدايت كند.

- در " زورا " بغداد "كاظميه"دو تربت پاك مى شناسم كه درد حسرت و اشتياقم را كنار آن شفا مى جويم.

- مهار جانرا جانب آن درگاه مى كشم و سلام خود را تقديم آن بارگاه مى سازم كه بى جواب نخواهد ماند.

- زيارتشان روان مرا پاك سازد و جامه ام را از هر عيب و عارى بپالايد.

- جدم على فرمانرواى دوزخ است روزى كه نجات بخشى از عذاب خدا جز او نيست.

- ساقى حوض كوثر، روزيكه دلها از تب و تاب كباب است، و همو پيشگام بر " صراط " باشد، براى حساب.
 

  • و من سمحت بخاتمه يمين تضن بكل عاليه الكعاب
  • تضن بكل عاليه الكعاب تضن بكل عاليه الكعاب

- دست راستش انگشترى خاتم به سائل بخشد و بخل ورزد كه مجد و عزتش به يغما رود.

- آيا كندن دراز خيبر معجزه نيست كه اعتراف كنند و يا " غائله " آن مار.

- مى خواست كه مكرى انديشد وخدا نخواست، كلاغى پرواز گرفت و فتنه از ميان برخاست.

- آيا اين چنين بدر تابان در تاريكى و سياهى محو شود؟ و اين خورشيد درخشان در ميان ابر و مه پنهان ماند؟

- هر كه بر او ستم راند، با گذشت و وقار، كيفر او در كف نهاد.

- بينم كه ماه شعبان درآمد و مرا مشتاق زيارت ساخت، كيست كه پاداش مرا خاطر نشان سازد؟

- در قصائد خود با نام شما افتخار جويم، نه با شعر و احساسم، و با مدد شماست كه گامهاى استوارى در خطابه و نثر بردارم.

- از آلودگى بركنارم.از اينرو كه با دشمن شما در جدالم، هدف تير فحش و ناسزايم.

- آشكارا دم از ولاى شما زنم نه در پرده.از دگران بيزارى جويم و باك نيارم.

- سزاوارتراز من به ولاء شما كيست؟ با آنكه رشته خاندانم بشما منتهى است.

- دوستار شمايم، گر چه دشمنم دارند، به پابوس شما روانم گر چه از پاى درمانم.

- فتنه روزگار ميان ما جدائى افكند، ولى بازگشت ما به يك دودمان و تبار است.

در اين قصيده بسال 391 روز عاشورا، سيد الشهدا سبط پيامبر امام حسين عليه السلام را مرثيه گفته است:
 

  • هذى المنازل بالغميم فنادها و اسكب سخى العين بعد جمادها
  • و اسكب سخى العين بعد جمادها و اسكب سخى العين بعد جمادها

- اينك سرزمين " غميم " است: صلا درده و سيلاب اشك از ديده روان ساز!

- گر اين حصار بلند را وامى بر دوش است بپردازو اگر خون دلى در اين خاكدان اسير است، فدا بخش و رها ساز.

- يا بر شو بر فراز جهاز شتران و با نظاره اين ويرانه، آبى بر آتش درون بيفشان.
 

  • نوى كمنعطف الحنيه دونه سحم الخدود لهن ارث رمادها
  • سحم الخدود لهن ارث رمادها سحم الخدود لهن ارث رمادها

- خندقى بپيرامون همچون قوس كمان، نزديكتر گودالى سياه پر ازخاكستر ميراث مطبخيان.

- اينك طناب بند خيمه ها و در كنارش نشمينگاه جوانمردان، آتش دگران رو به خاموشى است، جز آتش اينان.

- و اين مهار بند،ويژه آن جوانان كه با سمند زرد و سرخ خيمه خود آزين بندند، و ديگران با حله آويزان. - بخدا سوگند با كاروانى برگرد اين ديار از حركت باز ماندم كه دستها بر جگر نهادند.

- با حسرت و زارى سيلاب اشك بر رخسار روان كرده از سوز دل جامه بر تن دريدند.

-چندان در اين ماتم سرا ماندند كه گويا پاى شتران و استران ميخكوب زمين كردند.

- سپس راه برگرفتند، آبشخور آنان، سيلاب ديدگان، توشه راهشان غم و اندهان.

- هر يك جامه عزا حمايل ساخته، دانه هاى اشك چون مرواريد برحله ها رخشان.

- به تهنيت قدومت، بارانى فرو ريزد كه توده خاك را جان بخشد، نرم و هموار.

- و چون به دشت و هامون بنگرى، مرغزارى در نظر آيد چون حله يمن شاهوار.

- از اين ديدگان كه اينك بزيارت آمده اند، بجز بيخوابى و غمگسارى چه ميجوئيد؟

- ديگر اشكى بر اين ديده ها نماند، نه بخدا، خواب هم بدان راه نبرد.

- اينك از گريه بر اين ديار باز مانديم، و بر حال زار فاطمه گريانيم كه در سوگ فرزندانش اشكبار است.
 

  • لم يخلفوها فى الشهيد و قد راى دفع الفرات يزاد عن اورادها
  • دفع الفرات يزاد عن اورادها دفع الفرات يزاد عن اورادها

- آيا بهنگام ولادتش دانست كه زنازادگان سر حسين را بر سر نى خواهند كرد؟

- آن روز كه عراقيان به سوگ و ماتم نشينند، شاميان با جشن و سرورش عيد شمارند.

-از خشم پيامبر نهراسيدند كه يكسر كشتزار او را درو كردند.

- بينش و هدايت را در برابر سرگشتگى و ضلالت فروختند، رشد و صلاح را وا نهاده نكبت و جهالت خريدند.

- رسول خدا را خصم خود ساختند و چه بد ذخيره براى روز جزا مهيا كردند. - خاندان پيامبر بر پشت شتران بدخو سوار، خون پيامبر بر ناوك نيزه ها نمايان.

- اى دل بسوز، بر خاندان على كه پس از عزت و ارجمندى، پامال امويان گشت.

- مهارذلت و خوارى در بينى كشيدند و ريسمان اسارت بر گردن نهادند.

- گفتند: هلاك آل على، دين كردگار است مگر نه اين دين از جدشان بيادگار است؟
 

  • طلبت ترات الجاهليه عندها و شفت قديم الغل من احقادها
  • و شفت قديم الغل من احقادها و شفت قديم الغل من احقادها

- به آئين " جاهليت "خون كشتگان باز جستند و سينه هاى پر كينه را از آتش التهاب، شفا بخشيدند.

- حقوق غائبين را ويژه خود ساختند و بدلخواه خود بر حاضرين ستم راندند.
 

  • الله سابقكم الى ارواحها فكسبتم الاثام فى اجسادها
  • فكسبتم الاثام فى اجسادها فكسبتم الاثام فى اجسادها

- خدا، ارواحشان را از معركه نبرد به عالم بالا بر كشيد، و شما با تاختن بر اجسادشان فجيع ترين جنايات را مرتكب گشتيد.

- اگر قبه هاى افراشته آن پاكان بر زمين فرو خوابيد، اركان دين خدا هم به خاك در غلطيد.

- اينك خلافت اسلامى از مسير خود منحرف است، ديگر به رشد و صلاح امت اميد نتوان برد.

- منبر خلافت پى سپر قلدران گشت: گرگهاى بنى اميه بر زبر آن جستند.

- خلافت، ويژه برگزيدگان خداست كه بآنان الهام بخشيد و كفيل دين و آئين ساخت.

- بتمام افتخارات چنك يازيده ويژه خود ساختند، ملامتى نيست كه جن و انس به حسادت برخاستند.

- پارسائى و بردبارى، منش گستاخان خونريز، خونريزى و جلادت - اگر از خدايشان بيم نبود - روش زاهدان گوشه گير.

- خاندانى كه نوزدان خود را با يراق جنگ در " قماط " پيچند و به جاى گهواره در صدر زين جاى دهند.

-حديث آزادگى و كمالاتشان بر زبان دشمنان، كه همواره از رقيبان روايت كنند.

- اى خشم خداى بپاخيز و بخاطر پيامبرش بر دشمنان بتاز، و شمشير تيزاز نيام بركش!

- بتاز بر آن گروهى كه خون محمد و خاندانش را بخاطر يزيد و زياد تباه كرده بر زمين ريخت.
 

  • صفدات مال الله مل ء اكفها و اكف آل الله فى اصفادها
  • و اكف آل الله فى اصفادها و اكف آل الله فى اصفادها

- حقوق الهى را چنگ چنگ به يغما برند و دست خاندان الهى را در غل و زنجير كشند.

- با شمشير محمد، در پى آل و تبار او تاخته بهر سو راندند، چونانكه شتران غريبه را ازسر آبگاه برانند.

- گفتم - كاروان خسته و رنجور را كه چون عقاب هاى خاكسترى بر قله كوهساران روان است.

- ساروان در پى شتران مى دود كه از لاغرى چون كمان اند، سركش آنها ازبيم تازيانه مطعى گشته و او بر كفل رامها مى نوازد.

- چنان تند و سريع در اهتزازند كه پندارى گردن شتران، پيشاپيش، جدا از تنشان دوان است.

- گفتم: بايست گرچه دامنم پر غبار است، دلى در سينه دارم كه از فراق ياران در تب و تاب است.
 

  • بالطف حيث غدا مراق دمائها القفر من ارواقها و الطير من طراقها و الوحش من عوادها
  • و مناخ اينقها ليوم جلادها طراقها و الوحش من عوادها طراقها و الوحش من عوادها

- در اين صحراى " طف " كه قربانگاه شهيدان و نبردگاه دليران بود.

- اينك رواقش خشك و سوزان، پناهنده اش مرغان آسمان، زائرش وحش بيابان است.

- دانه هاى اشكى بر اين زمين ريزان است كه سوز و گداز عشقش مددكار است.

- اى عاشوراى حسين شعله هاى جانسوزت تار و پود مرا بسوخت.

- هر ساله به سوز درونم دامن زنى، هر چند به خاموشى آن بكوشم.

- چون مار گزيده روزگارم تلخ و دردبار و چشمم در تب وتاب است.

- اى جد والا تبار سپاه غم و حسرت، همواره بر دلم مى تازد: حمله مى كند و مى ستيزد.

- سيلاب اشكم ريزان است، اگر شبانگاهم دريغ كند، صبحگاهان روان است.

- اين بود ثنا و ستايشم.و رسا نيست.بلى.هر كسى به ميدان تازد، مهار سمند را از كف بگذارد.

- آيا بگويم: " تربتت سيراب باد "؟ كه شما خود باران رحمتيد و ابر بهاران.

- با مدح و ثنايم، ارج ومنزلت شما را بيفزايم؟؟ شما بر قله كوهساران و من در تپه و هامون!

- با چه زبان به ستايش اختران خيزم كه بر طاق آسمان همطراز كهكشان باشند؟

- خورشيد كه با روشنى و جلال ميدمد، ازستايش ما بى نياز است.

در عاشوراى سال 377، اين قصيده را در سوك جدش سيد الشهدا سروده است:
 

  • ساحت بذودى بغداد فآنسنى تقلبى فى ظهور الخيل و العير
  • تقلبى فى ظهور الخيل و العير تقلبى فى ظهور الخيل و العير

- بغداد، فريادم بركشيد كه برون شو و من بر پشت سمند و تكاور، با خاطرى آرام.

- هر چند ازاين سو بآن سويم كشاند، با شهامت و جلادت بيشتر در برابر خود يافت.

- بى واهمه بر شهر بغداد بتازم و بى محاباآنچه خواهم كنم.

- فتنه برخاست و آواره ديارم كرد، مرا آفريدند كه بر صدر زين جاى گيرم يا جهاز شتران.نه بر بالش نرم در كنار زنان.

- هر چند از مقابله و دفاع ناتوان ماندم، بدون باخت، از معركه جان بدر بردم.

- با شتاب، در سياهى شب روى نهان كردم، آنگاه كه بيابان لخت و عريان شد از دد و دام.

- گويند گفت- و سوز دل، اشك بر رخسارم مى باريد:

- آرام گير و درد را بر خود هموار كن- براى اندوه و غم وقت بسيار است.

- گفتم: هيهات پندت نه بموقع است، غم واندوه جز در روز عاشورا به دلم راه نگيرد.

- روزى كه بر پسر فاطمه، آواى رحيل بركشيد، ناوك تيرى دو پهلو و تيز.

- به خاك در غلطيد، بى پرستار وغمخوار، پرستارش سم ستوران، غمخوارش تيغ ساربان.

- با لب تشنه، نيزه جان ستان در دلش جا گرفت، سوز تشنگى و آرزوى آب گوارا از خاطرش برد.

- گوياشمشيرهاى تيز و بران كه در پيكرش جا مى گرفت، آتشى بود كه بر خرمنى از نور در مى گرفت.
 

  • لله ملقى على الرمضاءعض به فم الردى بين اقدام و تشمير
  • فم الردى بين اقدام و تشمير فم الردى بين اقدام و تشمير

- خدا را.بر ريگزار تفتيده كربلا، پيكرى نگون است كه از نيش هيولاى مرگ پاره پاره غرق در خون است.

- تپه ها با سايه خود بر پيكر چاك چاكش رحمت آرد و گردباد، جسم عريانش را با دامن محبت مستور دارد.

- وحش بيابان حرمت قربانگاهش شناخت، با آنكه سه روز بر خاك افتاده بود، گامى پيش نگذاشت.

- بسا درياى آرام، كه گرداب اجل در پيش دارد و امواج مرگبارش بدنبال است.

- بسا قهرمانى كه بر روزگار مى باليد و چرخ زمانه به كام مرگش در افكند.

- زاده زياد را ناپاكى حسب بر حسين بياشوفت، تلاش او در استحكام قدرت يزيد تحسين و سپاسى برنينگيخت.

- خواست جنايت ننگين خود را جبران كند، ولى شكست، قابل ترميم نبود.

- دختران رسول را به اسارت بردند، با آنكه نهال دين سرسبز و خرم بود.

- اگر غول مرگ نجيب زاده از خاندان ما در ربود،اين هيولا، چنگ و دندانش هماره به خون رنگين است.

- اينك با صفحه جبين نيزه دشمن را بجان مى خرد، كه از خاك و خون خضاب بسته.

- بعد از آنكه، با قلبى آرام و انديشه استوار، ناوك سنان را از جبين خود بر مى تافت.

- غبار ميدان، دامن كشان مى گذرد، گريبان در ماتم خورشيد چاك زده.

- برگروهى كه شميرشان در گلو شكسته، گويابرقى بود كه بر فراز تپه ها درخشيد.
 

  • بنى اميه ما الا سياف نائمه و البارقات تلوى فى مغامدها و السابقات تمطى فى المضامير
  • عن شاهر فى اقاصى الارض موتور و السابقات تمطى فى المضامير و السابقات تمطى فى المضامير

- اى پسران اميه تيغ دلاورانى كه عزيزانشان در اقصى نقاط زمين بخوط طپيدند، بخواب نخواهد رفت.

- شمشير در نيام بخود مى پيچد،سمند تيزگام در ميدان تمرين بى قرار است.

- و من به انتظار روزى نشسته ام كه بى پروا درآيد و لرزه بر اندام اين فريب خوردگان افكند.

- تيغها، هر چندبخواهد بر گردن دشمنان فرود آيد و شراب خون بياشامد.

- رواست كه هر روزاز خاندان مصطفى، با ضرب تيغ و سنان ماهى بر زمين افتد؟

- و هر روز چشمه زلال آنان با حوادث روزگار، تيره و تار گردد؟

- غار تبر قوم كه ديو مرگ از چنگالش مى گريخت، اينك در پنجه غارتگران اسير است.

- سپيد چهره ايكه با كبر و ناز مى گذشت، در روز عاشورا ديده از جهان بربست. - چيست كه از چهره غمين و ديدگان فرو رفته در شگفتى؟ جراحت قلبم عميق گشته التيام نگيرد.

- با كدام چشم سوى معالى ارجمندى بنگرم كه ديدگانم خشك شده چاره پذير نباشد.

- با روزگار، بازخمى جانكاه روبرو شوم، تا عمر باقى است، و هم قلبى كه خرم و شادان نيست.

- يا جداه غم جانكاه و سوز درونم در اختيار نباشد.خواهم آبى از ديدگان برآتش دل بيفشانم.

- ديده بيخوابم خيانت كرده از ريزش اشك دريغ دارد، همچون كمان سخت كه از اطاعت كماندار سر پيچد.

- تسلاى خاطرى بر دل من حرام است، با آنكه بر هيچ دلى حرام نباشد.

و در عاشوراى سال 387 باز هم سيد الشهدا را چنين در سوك و ماتم نشسته:
 

  • راحل انت و الليالى تزول و مضربك البقاء الطويل
  • و مضربك البقاء الطويل و مضربك البقاء الطويل

- از اين سراكوچ خواهى كرد، روزگار هم نخواهد ماند.دير زيستن درد بى درمانى است.

-نه دلاورى بجا ماند كه با شمشير هم آغوش گردد، نه آرزوئى و نه آرزومندى.

- پايان زندگى - در اين جهان - نابودى است، بوستان سبز و خرم روزى افسرده خواهد گشت.

- آدميزاده طعمه مرگ است، اسب تازى هم كه پرورش جنگى يابد، عاقبت هدف تير و نيزه خواهد بود.

- زندگى در شكم مادر، با خواب نوشين شروع شود، بعد از آن درد و رنجى است طولانى تا در خاك تيره به خواب ابد آرام گيرد.

-زندگى چون ابر است كه باد جنوبش، در روزى آكنده از مه، گرد آورد، و باد صبايش پراكنده سازد. - شيوه روزگار است: دوستان راه سفر گيرند و بازماندگان بر آنها بگريند.

- گذشت روزان و شبان، فراق و جدائى را تسريع كند، چونانكه گياه، هر چند بيش قد بر افرازد، طراوت خود را از دست بدهد.

-بسا جوانمردى كه از روزگار خود خرم وشادان است، و دگرى در تب و تاب

- دنياست.اگر با آن سر وصل دارد، با اين تخم جفا كارد، چون زيبارويان بى وفا.

- اينك بر فراق عزيزش عزادار و گريان است، فرداست بر او بگريند و بعزايش نشينند.

- آرزوها مايه حسرت و رنج است، نه دلگرمى و اميد.

-غول مرگ را چه باك است كه كدامين عزيز را در ربايد، بعد از آنكه پسر فاطمه را در ربود.

- كدامين روز، بخاطر حادثه هولناك و فاجعه دردناك، ديده ها اشكبار است؟

- روز عاشوراى حسين، كه نه دوست وفا كرد، نه ميزبان پناه داد.

- اى پسر فاطمه عهد كردند و عهد خود شكستند، وفاداران چه اندك اند.

- سفارش رسول را در حق تو زير پانهادند و به خونخواهى جاهليت برخاستند.

- به رويت شمشير كشيدند، ومقدرات الهى را بهانه كردند، عذرى بدتر از گناه.

- عذر خواستند و پشيمان گشتند، بعد از آنكه سپاه خود را بسيج كردند اين نه هنگام معذرت و پشيمانى است؟

- كارى كه جز با ضرب شمشير سرانجام نگيرد، فرجامش تلخكامى و نابودى است.
 

  • يا حساما فلت مضاربه الهام يا جوادا ادمى الجواد من الطعن حجل الخيل من دماء الاعادى يوم طاحت ايدى السوابق فى النقع وفاض الونى و غاض الصهيل
  • و قد فله الحسام الصقيل و ولى و نحره مبلول يوم يبدو طعن و تخفى حجول وفاض الونى و غاض الصهيل وفاض الونى و غاض الصهيل

- اى شمشير بران كه سرها شكستى و عاقبت باتيغ كين سرت را شكستند.

- اى جوانمردى كه با سمند تيزگام به درياى خون تاختى، بازگشتى و گلويت گلگون است.

- ساق ستوران از خون رنگ شقايق گرفت، روزى كه طعن نيزه آشكار است و سپيدى ساقها در خون پنهان.

- روزى كه سمند تيز تك در لاى و لجن گرفتار ماند.ضعف و سستى بالا گرفت شيهه ستوران جانب پستى.

- پندارى صورت خود را نهان سازم، با آنكه با خيل ستور، بر سر و صورت او تاختند؟

- پندارى شربت آب گوارا باشدم و هنوز سينه دشمن از خون او سيراب نگشته؟

قبلته الرماح و انتضلت فيه المنايا و عانقته النصول

- نيزه ها سينه اش را بوسه زدند، تيرها از شوق رخش بپرواز آمدند، ناوك سنانها در آغوشش نشستند.

- اسيرانش بر شتران سوار گشته، گريبانها تا به دامن چاك زده اند.

- بخاطر آن دلها كه ديده عشق بديدارشان خونچكان و بخاطر آن اشكها كه بر رخسارشان روان است.

- نقاب از چهره چون آفتابشان كشيدند، تابش آفتاب هم خود نقاب است.

- با سرانگشت چهره ماهشان را پنهان نمودند، اشك رخسار هم چون حجاب است.

- شكوه بردند، اما با گريه و زارى، فرياد زدند، ولى با نوحه و شيون.

- ساربان بدخيم كنارى نگيرد.و ناله يتيمان آرام نپذيرد.
 

  • يا غريب الديار صبرى غريب و قتيل الاعداء نومى قتيل
  • و قتيل الاعداء نومى قتيل و قتيل الاعداء نومى قتيل

- اى آواره شهر و ديار صبر و قرارم نماند.اى كشته دشمنان خواب برمن حرام است.

- دل بى قرارم به سويت پر مى كشد، با عشق و شعف، با ناله و شور.

- كاش در كنارت به خاك مى رفتم،يا تربتت را در چشم مى انباشتم.

- همواره مزارت بموسم باران سيراب باد. - بارانى نرم و هموار، همراه بادى لطيف و نسمى خنك و سايه بر دوام.

- اى زادگان احمد تا چند امروزفردا كنم و سنان نيزه ام از طعن و ضرب محروم.

- خيل تيزگامم در زير زين، اشتران باد پيمايم در كمين، تازه وارد از آمادگيم در انديشه و بيم.

- تا چند؟ باز هم تا چند، سركشان و جانيان گردن افرازند؟ و تا چند فرومايگان دون بر والا گهران ارجمند فرمانروا باشند؟
 

  • قد اذاع الغليل قلبى و لكن غير بدع ان استطب العليل
  • غير بدع ان استطب العليل غير بدع ان استطب العليل

- آتش درون تار و پود قلبم را بسوخت، عجبى نيست كه دل سوخته در پى درمان برآيد.

- كاش زنده مانم و روزى با دوستان برجهم، در كفم شمشيرى برنده و آخته.

- به خونخواهى قربانيان " طف " پيكرشان رابا نوك سنان بر خاك كشم.گروه گروه بهم پيونديم.

- تار و پود قلبم با مهرش زيور بسته چونان موى سپيد و سپيدى مو، جز با مرگ درمان نيابد.

- من رعيتى سر بفرمانم، گرچه از خاندان شمايم: پدرم حيدر است و مادرم زهراى بتول.

- هر گاه ديگران با مجد و جمال به ميدان مفاخرت آيند، گوى سبقت آنراست كه گويد: جدم رسول.

- همگان از ديدارم خرم و شاداند، چون به فضل و برتريم شناسند.دگران را هركه بينم زائد و فضول.

- جمعى با شور و نوا چكامه دلربايم را در بزم ادب بخوانند، برخى دگر به خطابه و سخن پردازيم گوش سپارند.

- كاش مى دانستم نكوهشگرم كيست؟ با آنكه انديشمندان حقشناس بر سخنم خرده نگيرند. -با هدف و خواسته ام وداع گويم كه گمنامى بملامتم برخاست؟ با آنكه جهانيان معذورم شناسند؟

- آرى آرزويم همين است - اگر خداوندم با بخت فيروز قرين سعادت سازد - پايگاه برتر، آرزوى خردمندان هوشيار است.

 

BeitolabbasTV