BeitolabbasTV

شعراء غدير در قرن 05

غديريه ابوالنجيب طاهر

درگذشته401
 

  • عيد فى يوم " الغدير " المسلم و انكر العيد عليه المجرم

  • و انكر العيد عليه المجرم و انكر العيد عليه المجرم

-آنكه در برابر حق تسليم است، روز غديريش عيد است، اما مجرم تبهكار در عناد و انكار.

- اى منكران روز غدير و آنچه رسول مختار در غدير خم اعلان كرد مرگ بر شما باد!

- خداى تعالى كه شوكتش بلند باد، آيتى فرستاد، " امروز آئين شما را به كمال رساندم.

-و نعمت هدايت را بر شما تمام فرمودم " آرى نصب امام، از نعمت بخشى خداست بر انام.

شرح حال شاعر

ابو نجيب، شداد بن ابراهيم بن حسن جزرى ملقب به " طاهر " از شعراى اهل بيت است كه در رشته هاى مختلف شعر به نظم گهر پرداخته و بر شاخسار سخن سرود شادى ساز كرده، با احساسى رقيق و عباراتى رشيق و مضامين ژرف و عميق.اشعار آبدارش در ديوانى گرد آمده است.

ابن شهر آشوب در " معالم العلماء" گويد: از شعراء با شهامت اهل بيت است كه بى پروا از فتنه دشمنان، نداى ولايت در داده و به ستايش اين خاندان زبان گشاده است.

و در " معجم الادباء " ج 4 ص 261 گويد: از شعراء عضد الدوله فرزند بويه است مهلبى را هم ثنا گفته: شعرش دقيق و اسلوبش لطيف بود.در سال 401 درگذشته از جمله شعراو:

- اگر آدميزاده از امكانات خود خوشنود نباشد و كار نيكى به فرجام نياورد.

- او را واگذار كه رسم تدبيرنداند، يك روز خندان است و در برابر سالى گريان.

و از جمله شعر او:

- اى گروه صوفيان اى شريرترين گروهان كيشى پديد آورديد ناستوده و پليد.

- آيا خداوند عزت در قرآن فرمود كه چون چارپايان بخوريد و رقص كنان جفتك بيندازيد؟

و همو گويد: قلت للقلب: ما دهاك ابن لى

قال لى: بايع الفرانى فرانى ناظراه فيما جنت ناظراه

او دعانى امت بما او دعانى

- به دل گفتم: از چه آشفته بر گو گفت: خباز پسرى تارو پودم دريد.

- جادوى چشمانش جان مرا خسته، دلش بجوئيد تا قلب مرا شفا بخشد يا واگذاريد كه با درد خود بميرم.

و نيز گفته:

- سرزمين خدا وسيع است و نعمت دنيا فراوان.

- بآنهاكه تن به خوارى داده بر خاك راه نشسته اند بر گو: سبكبال بار سفر بنديد.

و نيز گفته:

- راى مرا بر هم زديد، از آنروز كه از ديده ام پنهان شديد روى خوش نديدم تا بازگشتيد.

- شما را با شور و شيدائى من كارى نباشد، بهر چشمى بنگرم، ممكن نيست بهتر از شما بيابم با نگاه مهرآميز ويا با نفرت و خشم.

و نيز در ج3 ص 194 " معجم الادباء " گويد: ابو نجيب شاعر گفت: من بيشتر اوقات، در ملازمت وزير ابو محمد مهلبى "درگذشته سال 352 "بودم، روزى جامه هاى خود راشسته و بر روى بند نهاده بودم تا خشك شود، وزير، چاكرى در پى من فرستاد من عذر آوردم، عذر مرا نپذيرفت و با اصرار مرا به حضور خواند، بدو نوشتم:

- چاكرت در زير بند عريان است، گويا - و خدا نكند - شيطان است.

- جامه مى شويد كه چرك و فرسودگى در آن شريك ملك است به هيچ وجهى جدا نمى شود، گويا وطن كرده است.

- جامه كه از دين و آئينم فرسوده تر است، اگر مرا دينى باشد، آنچنانكه مردم را چند دين است.

- اين حال و روزگار من بود، قبل از اينكه احسانت دست مرا بگيرد.

- هر كه مرا بيند، روى گرداند و گويد - البته هر سخنى را دلائلى در ميان است:

- اين مرد كه تار و پودى از بافته عنكبوت بر تن دارد، آدميزاد است؟ وزير، برايم جبه فرستادبا يك عمامه و شلوار باضافه 500 درهم سيم.

" كتبى " در " فوات الوفيات " ص 167 به شرح حال او پرداخته و گويد: "شاعرى است كه ابو محمد مهلبى: وزير معز الدوله را ثنا گفته و هم عضد الدوله را، وفاتش در حدود سال 400 هجرى است " و بعد شمه اى از ابيات او را نقل كرده.

و نيز در ص 132 ضمن ترجمه وزير مهلبى، داستان رخت شوئى مزبور را كه ما از " معجم الادباء" آورديم بازگو نموده است.

ترجمه حال شاعر، در " دائره المعارف بستانى " ج2 ص 360 نيز مذكور است.مصادر سه گانه كه ياد شد، متفقا " ابو نجيب " را كنايه " شداد بن ابراهيم " دانسته اند كه با لقب " طاهر " معروف بوده، در اين صورت، تنها پاى يكتن در ميان است، نه دو تن چنانكه سرورمان " امين " در كتاب " اعيان الشيعه " پنداشته:يكبار در ج 1 ص 389 شاعر نامبرده را با نام كوچك " شداد " ياد كرده و گويد: در حدود سال 400 فوت كرده و دگر بارش در ج 1 ص 411 با نام بزرگش با نام بزرگش " ابو نجيب طاهر جزرى "و گويد: عصر زندگى او ناشناخته است.

صاحب " دميه القصر " در ص 50،اين شعر را از شاعر نامبرده ياد مى كند:

- بنگر به " ابن شبل " كه در عشقبازى چسان كامياب است، پيوسته قلب دگران بدو مشتاق است.

- اينك دلهاى زنان سرخوش رويش كه بديگران نپردازند، ديروز، چشم مردان شيفته رخسارش، گويا از زنان بيزارند.
 

  • عشقوه امرد و التحى فعشقنه الله اكبر ليس يعدم عاشقا

  • الله اكبر ليس يعدم عاشقا الله اكبر ليس يعدم عاشقا

- بى ريش بود و مردان دلباخته اش، ريش بر آورده وزنان عاشق شيدايش الله اكبر ازين رونق بازارش!

ثعالبى هم در " تتميم يتيمه الدهر " ج 1 ص 46 به ياد او پرداخته و از قصيده اى كه در ستايش سيف الدوله على بن عبد الله، درگذشته سال 356 سروده اين سه بيت را برگزيده:
 

  • و حاجه قيل لى نبه لها عمرا و نم. فقلت: على قد تنبه لى

  • و نم. فقلت: على قد تنبه لى و نم. فقلت: على قد تنبه لى

- نيازى داشتم، گفتند: چاره اش بيدار كردن عمر است، بعد از آن راخت بخواب.گفتم على خود بيدار من است.

- دو على دارم كه در دنيا و آخرت حاجت من از دست آنها رواست.

- " على بن عبد الله " گل بوستان من، و " على امير المومنين " سرور و سالار من.

و از شعر ديگرش:

- به آسمان ننگرى كه سيلاب اشكش روان گشته، نيشخند رعد و برق با او در مزاح است؟

- كمان رنگينش از دور پيداست، و پندارى بر لب بام است.

- گويا طاقى است از عقيق سرخ و طاق دگراز فيروزه نيلگون.در وسط طاقى از زرناب است.

اضافات چاپ دوم:

|ابن خلكان هم قسمتى از شعر او را در " وفيات الاعيان " ج 2 ص 236، به نقل از دميه القصر آورده و احساس او را مى ستايد|.

غديريه شريف رضى

406-359
 

  • نطق اللسان عن الضمير و البشر عنوان البشير

  • و البشر عنوان البشير و البشر عنوان البشير

- زبان ترجمان دل است، مژده شادى از قيافه پيك پيداست.

- اينك دلها از اضطراب و وحشت آرميد.

-تاريكى از افق ناپديد شده صبح اميد دميد.

تا آنجا كه گويد:

- بهجت و سرور از ما بريد و تنها روز " غدير "ش سر آشتى بود.

- روزى پر افتخار كه وصى رسولش حلقه بر در كوفت و امير مومنان گشت.

- از اين رو دل خنك دار و عشق عاريتى را به معشوق باز گردان.

- ريشه غم و اندوه بر كن و نهال شادى و اميد بنشان.

- آن ديگرانند كه اندوه دل را با جرعه شراب چاره سازند.

- و چون در جستجوى نعمت شوى، از فضل بى كران به نصيبى جز فراوان قانع مباش.

- كه چشم طمع فرو دوزى و از آب دريا به كفى قناعت ورزى. - اينك هنگام آن است كه دست تمنا فراز باشد و آرزوها دور و دراز.

- بادو دست كرم، جود و بخشش كن، نه كم بلكه بسيار.

- مگذار كه دست الحاح و طلب كشيده دارند با آنكه نعمتت سرشاراست و بختت كامكار.

- سپاس و ثنايت بر زبان است و داغ مهرت بر دل آشكار.

- نك ستايشنامه بكر و نو، هچون درخش بوستان خرم و دلپذير.

- از سراينده اش خوشدل و شادان، چون شادى نيزار ازآب غدير.

تا آخر قصيده.

شرح حال شاعر

شريف رضى، ذو الحسبين، ابو الحسن، محمد بن ابى احمد: حسين بن موسى - بن محمد بن موسى بن ابراهيم فرزند امام ابى ابراهيم موسى كاظم عليه السلام.

مادرش فاطمه خاتون دختر حسين بن ابى محمد: حسن اطروش فرزند على بن حسن بن على بن عمر بن على ابن ابى طالب عليه السلام.

پدرش ابو احمد، در عهد خلافت سياسى و دولت آل بويه، صاحب منزلتى بزرگ و والا بود، ابو نصر بها الدين،او را با لقب " طاهر اوحد " امتياز بخشيد.پنج نوبت سرپرستى و نقابت آل ابى طالب را بعهده گرفت، و در حال نقابت رخت از جهان كشيد موقعيكه ديدگانش تاريك گشته بود.

واگر عزت و اقتدارش نبود، عضد الدوله ناچار نميشد كه او را موقع بازداشت در شهر فارس در دژى محكم و استوار نگه دارد،ابو احمد همواره در آن دژ بود تا عضدالدوله رخت از جهان كشيد و فرزندش شرف الدوله او را آزاد نمود، و هنگامى كه راهى بغداد شد، به مصاحبت خود برگزيد.

در خدمات دينى و اجتماعى گامهاى وسيعى برداشته و تلاش و كوششى چشم گير داشته، با سابقه ممتد و قدمى استوار.

در سال 304 تولد يافته و در شب شنبه 25 جمادى الاولى سال 400 چشم بر دنيا فرو بسته و چكامه سرايان در سوگ و ماتمش قصيدها سروده اند، از جمله دو فرزندش: سيد مرتضى و شريف رضى و نيز مهيار ديلمى.و هم ابو علاء معرى با قصيده اى كه در" سقط الزند " ثبت آمده است.

اما سرورمان شريف رضى، از افتخارات خاندان عترت است، پيشوائى در علم حديث و ادب و چهره درخشانى از چهره هاى آئين و مذهب.در آنچه از تبار والا گهرش به ارث برده، مقام اول را حائز گشته است:

از علم سرشار، سرشت تابان، انديشه روشن، مناعت طبع، شيوه والا، خاندان پاك: با تبارى از نبى وشرافتى از على، عظمتى از فاطمه و سيادتى از كاظم.تا برسد به فضائلى چون سيل خروشان، و افتخاراتى چون موج از پس موج بيكران.

هر چند دبير خوش بيان در ثنا و ستايش او داد سخن دهد،ديدگاه كمالاتش طى نشود، و ژرفاى معالى و مكارمش تحديد نگردد، و زبان از وصف روح تابناكش خسته و عاجز ماند، و تمام آنچه در فرهنگ رجال، ازمدح و منقبت او برشته نظم و تحرير كشيده اند، دون آن مناقب بى كران و اخلاق و آداب كريمه است كه سرورمان شريف رضى حائز آن گشته است: از فهرست نجاشى گرفته "ص 283 "تا يتيمه الدهر ثعالبى"3 ر 116 "و انساب مجدى و تاريخ مجدى و تاريخ بغداد" 3 ر 246 "، كامل ابن اثير 9 ر 89، معالم العلما 138، دميه القصر 73، تاريخ ابن خلكان 2 ر 106، منتظم ابن جوزى 7 ر 279، خلاصه علامه 81، صحاح الاخبار 61، انساب ابى نصر بخارى، عمده الطالب 183 تحفه الازهارابن شدقم، تاريخ ابن كثير 12 ر 3، مرآه الجنان 3 ر 18، شذرات الذهب 3 ر182، شرح ابن ابى الحديد 1 ر 10، غايه الاختصار، درجات الرفيعه سيد عليخان مدنى، مجالس المومنين 210، جامع الاقوال، نسمه السحر يمنى، لسان الميزان 4 ر 223، رياض الجنه زنوزى، روضه البهيه سيد عليخان.ملخص المقال، رجال ابن ابى جامع، اجازه سماهيجى اتقان.121 منهج المقال 293 تاسيس الشيعه 107، سمير الحاضر شيخ على، تنقيح المقال 107، يتيمه عاملى 18 تاريخ داب اللغه 2 ر 257، اعلام زركلى 3 ر 889، دائره بستانى 10 ر 458، دائره وجدى 4 ر 251، مجله " الهدى " نشريه عراق در جز سوم از سال اول صفحه 106، معجم المطبوعات.

ضمنا: تحليل مقام و شخصيت " شريف رضى " را در تاليفات ذيل ملاحاظه مى كنيد:

1- نوشته كه علامه شيخ عبد الحسين حلى نجفى گرد آورده و مانند مقدمه همراه جز پنجم از تفسير او بطبع رسيده است.از صفحه 1 تا 112.

2-گلزار ادبى كه نويسنده شهير " زكى مبارك " در دو جلد بزرگ ترتيب داده و طبع رسيده.بنام " عبقريه شريف رضى ".

3- نوشته علامه شيخ محمد رضا فرزند استادمان حجه الاسلام شيخ هادى كاشف الغطاء.

4- نويسنده معاصر، سيد على اكبر برقعى قمى، در كتابى بنام " كاخ دلاويز " شرح حال شريف رضى را منفردا مورد بحث و تنقيب قرار داده است.

اضافات چاپ دوم:

|امينى گويد: سيد برقعى، مردى بود نيك روش، پاك دامن و از پيشتازان ميدان فضل و ادب، ولى در اين سالهاى اخير، به جانبدارى از حزبى پست و گمراه برخاست و پناه بر خدا، چنان به سر در آمد كه از مقام و موقعيت علمى به دره بدنامى سقوط كرد.خداوندما را از هر گونه لغزش محفوظ و از هراشتباهى در امان بدارد، و از پايان سوء در پناه گيرد.|

5- نوشته دكتر " محفوظ " در 250 صفحه بنام " الشريف الرضى " كه در بيروت مطبعه ريحانى به چاپ رسيده است.

6- نوشته فرزندم، محمد هادى امينى، كتابى مستقل. ضمنا برخى از جوانان فرومايه مصر كه چون طفل، ناخوانده بر خوان علم و ادب نشسته، درصدد تحليل مقام علمى و شخصيت ممتاز شريف رضى بر آمده، در مطاوى گفتارش از سرشت ناپاك خود پرده برداشته، و در واقع جان خودرا با هدف تير ملامت و عار و ننگ ابدساخته است:

در آن ميان كه قلم بر دست گرفته و نابخردانه مى خواهد مجد و عظمت " شريف رضى " را خاطر نشان سازد،هرزه درآئى آغاز كرده، اجداد پاك و و الاتبار او را بدى ياد مى كند و آنچه در سينه پر كينه خود از دشمنى وعداوت خاندان رسول اقدس پنهان داشته،با خرده گيرى و ناسزا گوئى به سرور و سالارشان سيد اوصيا امير المومنين على بن ابى طالب، بر ملا كرده است.

آرى اينجاست كه كوته فكرى خود را آشكار كرده راى سخيف و عنصر پليد خودرا نشان مى دهد، و با دست خود گور خود را مى كند.

فرض بفرمائيد كه اين مرد از كينه وران و حسد پيشه گان بر آن رسول است.ولى مى بينيم كه هيچكس،از نعره هاى وحشيانه او در امان نمانده است: حتى پيشوايان مذهبش كه آنانرا به محاكمه مى كشد و با زبان تند و گزنده، فحش و ناسزا نثار مى كند.

من نمى خواهم كه سخنان او را جمله جمله مورد بحث و انتقاد قرار دهم، گفتار ياوه اش بى ارزش تر از اين است كه در مقام جواب برآيند، و گوينده اش فرومايه تر از آنكه نامش در كتب ياد شود.ولى تاسف من بر حوزه مصر است كه نام و آوازه اش بوسيله سفلگان آلوده شود.تاسف من بر جامعه مصر است كه دامن فضل خود را از لوث اين آلودگيها پاك نمى سازد، تاسف من بر مراكز چاپ و انتشار آن ديار است كه اين گونه ترهات رسوا كننده را منتشر مى سازد، تاسف من... تاسف من... تاسف من.

BeitolabbasTV