BeitolabbasTV

شرح حال شاعر

ابو الحسن، على بن حماد بن عبيد الله بن حماد عدوى عبدى بصرى.

حماد، پدر شاعر، نيز از شعراى اهل بيت است، چنانكه فرزندش - همين عبدى مورد نظر - در قصيده اى ياد كرده:

- اين كمينه بنده شماست " على " نام و نيز پدرش " حماد " اديب، بنده شما بود.

- پدرم پيش از من در رثاى شما شعر سرود و مرا گفت از اين راه سر نتابم.

شاعر ما از بزرگان شيعه و دانشمندى است يگانه، از صدرنشينان بزم ادب و حافظان حديث كه با شيخ صدوق و امثال او معاصر بوده است." نجاشى " عصر او را درك كرده و در رجالش مى نويسد كه او را ديده ام. ولى تاليفات ابو احمد جلودى بصرى، درگذشته سال 432 را، با يك واسطه ازوروايت مى كند كه شيخ ابو عبد الله حسين بن عبيد الله غضائرى، درگذشته سال 411 باشد.

در ين صورت، شاعر ما عبدى از مشايخ غضائرى است كه در سلسله اجازات نامى معروف و شهرتى بسزا دارد، و از اساتيد محدثين است، و در جلالت قدر شاعر و توثيق و مهارت او در علم حديث، همين بس كه مانند غضائرى شيخى سترك از او روايت مى كند.

و اما در فن شعر، بى ترديد از شهسواران خطه سخن است كه پرچم فصاحت بر سر هر كوى و برزن افرواخته و با علم بلاغت در ميدان شعر و ادب تاخته، كلمات شاهوارش در صفوف فشرده منظم، و قصائد آبدارش چون درج گهر منتظم، نامش در الفباى رجال و ادب مذكور، و شعرش در معاجم ادبى مسطور است.

در مدح و ثنا، سوك و رثاى اهل بيت، فراوان شعر سروده و خوب هم از عهده بر آمده، و در ستايش آنان، چنان داد سخن داده و بى پروا به ميدان دشمن تاخته كه ابن شهر آشوبش از جانبازان و مجاهرين شعراء اين خاندان شمرده است.

اشعار او را، از مديحه و ماتم، علامه سماوى در يك دفتر جمع آورده و از 2200 بيت افزون آمده، بيشتر چكامه هايش گواه سخندانى و سند پيشتازى او در فن معانى و دليل نقش آفرينى او در نكته سنجى و قافيه پردازى است، چونانكه از بضاعت وافرش در علم و دانش و مهارت و بصيرتش در فن حديث خبر مى دهد. و اينكه هر چه داشته، در راه نشر فضائل خاندان حق "آل الله " بذل كرده، حقائق و واقعيات پشت پرده را از اينجا و آنجا در شعر خود گرد آورده و آنچه در كتاب خدا و سنت پيامبر يافته در نصرت مذهب حق انتشار داده و همگان را به شاهراه هدايت خوانده است.

از اين رو شعرش از بافندگى و خيال پردازى بدور است، بلكه بايد گفت: زبان استدلال و مخاصمه داشته و تنظيم كننده شواهد و اسناد و گوياى مذهب علوى اوست.

نجم الدين عمرى در كتاب " مجدى " در شرح زندگى زيد بن على بن الحسين مى نويسد: ابو على ابن دانيال كه از خويشان من بود - خدايش رحمت كناد - قصيده بر من خواند كه شيخ ابوالحسن، على بن حماد بن عبيد عبدى، شاعر بصرى - رحمت خدا بر او باد - سراينده قصيده، خودش بازگو نموده و بر او قراءت كرده بود:

- ابن حماد گويد: جوانى بر من در آمد و گفت: اگرنشناختم، معذور دار.

- دل هواى تو داشت كه خدمت رسد و از راى و زين تو بهره ياب شود.

- مى خواهم سوالى مطرح كنم تا فائده برده باشم، گفتم: بپرس كه جوابى محكم و استوار خواهى شنيد.

- گفت: مسئله امامت از چه نزد شما ويژه جعفر گشت نه زيد و يا دگران؟

- گفتم: از جانب خداى بزرگ، نصوص قطعى بر امامت پيشوايان رسيده.

- كه شمار امامان دوازده است، اين گفت خاتم پيامبران است هادى امم.

- نه يكتن بيش و نه كم، مانند دوازده ماه سال.

- درست مانند رسالت كه ويژه پيامبران است، همين سان امامت ويژه اين خاندان.

نجم الدين گفته: اين سخنى است استوار، و برهانى محكم، از اين رو كه نياز بشر به امام و پيشوا - يعنى خليفه - همچون نياز آنان به پيامبر است، چه جانشين پيامبر است كه بايد سنت پيامبر را درهر عهد و زمان برقرار دارد.

بر مى گرديم به دنباله شعر ابن حماد - رحمه الله:

- گفت: امامت، مقرر نخواهد گشت جز براى آنكه با شمشير آخته قيام كنند.

- از اين رو " زيد " حائز اين مقام است نه جعفر، بهوش آى و فكر كن.

نجم الدين گفته: در اين شعر نام جعفربه فتح راء آمده و اين مسلك كوفيين است در منع صرف:

 

فلذلك زيد حازها بقيامه

من دون جعفر فادكر و تدبر

 

-گفتم: با اين مقياس، على وصى پيامبر،بهره از خلافت نخواهد داشت، بلكه اين منصب بايسته عمر است.

- كه از شمشيرش كسى در امان نماند.اين بافته دروغزنان است.

- بر همين اساس، حسن شهيدسبط پيامبر، امامتش باطل است چه او شمشير بر زمين نهاد.

- عابد سجادهم بظاهر نه دعوى امامت داشت و نه شمشيربركشيد، چون ياور نداشت.

- آيا صحيح است كه جعفر دشمنانرا بر خود بياشوبدو دعوت خود را علنى سازد با اينكه مامور نشده؟

نجم الدين گفته: منظور شاعر اين است كه زيد ماموريت داشته.

- گواه مطلب، فرمايش جعفر است، آنگاه كه در مرگ زيد تسليتش گفتند.

- اگر عمويم زيد پيروز مى شد،بخدا سوگند كه به عهدش با ما وفا مى كرد. ولى پيروز نگشت.

ابن حماد در اين دو شعر به حقيقتى اشاره دارد كه از قول حافظ مرزبانى و " كشى " در جلد دوم ص 221 و جلد سوم ص 70 گذشت.

ولادت و وفات

به تاريخ ولادت و وفات شاعر هيچيك واقف نگشتيم، ولى مى بينيم نجاشى كه او را درك كرده و از او روايت نكرده، در صفر سال 372 متولد گشته و استادش جلودى كه شاعر ما از او روايت كرده، هفدهم ما ذيحجه سال 332 درگذشته، از اين قرينه مى توان بدست آورد كه شاعر ما عبدى در اوائل قرن چهارم متولد گشته و اواخر همان سده ديده بر جهان فرو بسته است.

در يك مجموعه خطى بسيار قديمى، قصيده از ابن حماد بدست آورديم، كه برخى ابيات آنرا ابن شهر آشوب به عبدى كوفى |سفيان بن مصعب| منسوب داشته كه شرح حالش در جلد دوم ص 294 گذشت، ديگران هم مانند بياضى در "صراط المستقيم " از ابن شهر آشوب تبعيت كرده اند، كه صحيح نيست، قصيده اين است:

 

اسائلتى عما الاقى من الاسى

سلى الليل عنى هل اجن اذاجنا؟

 

- اى كه از رنج درونم پرسى، از شب تار پرس: آيا ديوانه ام؟

- تا خبرت دهد كه شعله هاى عشق در وجودم شعله كشد، چون شعله خاموشد شعله دگر بيفروزد.

-مى گوئى: شب گويا نيست، پيكر نزارم بنگر و حال درونم واپرس.

- اگر باز هم ترديد كنى.جانم فدايت، از سيلاب اشكم پرس كه ديده ام را

مجروح كرد.

- دوستان من اگر از حال ما بى خبر نبوديد، لذات زندگى سرگرمتان نمى ساخت.

- ما را فراموش كرديد و با ديگران سرگرم شديد، راه هجران گرفتيد،و ما چنان نبوديم.

- عهد بستيد كه خيانت نورزيد، به دوستى سوگند كه مرتكب خيانت شديد و نشديم.

 

غدرتم و لم نغدر و خنتم و لم نخن

وحلتم عن العهد القديم و ماخنا

 

- گفتيد، و گفت خود زير پا نهاديد، ما بر همان گفت صادقانه خود پائيديم.

- خواب ناز گواراى شماست، با اينكه ديدگان ما بر آتش قرار ندارد و بعد از شما نخوابيديم؟

- در ساحت شما بارفرو نهاديم تا جانى تازه كنيم، ولى جز سوز و گداز طرفى نبستيم.

- اگر ديدارمان مكروه شماست كوچ كرده ميرويم و مانند شما از دوستى ديرينه دست مى كشيم.

- و مهر ديگرى را در دل مى پرورانيم، جفا از شما است نه از ما.

- بيائيد و انصاف دهيد، ادعاى واهى مكنيد، راه افراط مپوئيد بلكه سختى درست آوريد.

- كاش راه انصاف مى گرفتيد ولى مسجل مى شد كه نصف از شماو هشت يك از آن ما.

- هر گاه خورشيد بدمد ياد شما باشم و چون پنهان شود با غم و اندوه دمساز گردم.

- بر غريب اين ديار نوحه سرا گشته ام و خود غريب عشق و دل، از خانه و كاشانه دور مانده ام.

- در معاشرت با دوستانم صاف و مخلص بودم، ندانستم كه دوستى رو بزوال است. - روزگاري سرخوش بوديم، چون سپري شد، از حسرت خون گريستيم.

- بخدا سوگند که همواره مشتاق ديدارم، و پس از هجران شما، ديده بر هم ننهادم.

- آب گوارا ننوشيدم و اگر نوشيدم گوارا نبود. مگر اينکه باز بر سر دوستي رويم.

- آتش عشق از دل بيرون نگشت، ولي بار ندامت بر دل بماند.

- بار سفر نبستند؛ مگر اينکه خون ما حلال دانستند، گويا از جان بما نزديکتر بودند.

- اينکه بيني راه بغداد کمتر گيرم، به خاطر سرگرداني شماست و دوري گزيدن از ما.

- پندارد که خاطر آسوده سازم و دل به مهر دگري بندم؟ چه گمان ناهنجاري؟!

- اي نجديان! خدا نگهدار. به شما اميد بستيم ولي تير ما به سنگ آمد.

- رواست که سرورم حسين با ياران که چون اختران رخشان همراه بدر تابان بودند، لگد کوب سم ستوران شوند؟

- خواهرش زينب همراه دخترش که شمر را با شمشير آخته بر سر حسين ديدند.

- به دامنش آويختند که دست از حسين بدار! و ما را قرباني او ساز.

- رگهاي گردنش بريد و سرش بر سر ني کرد، چون خورشيد که از ابر کناره گيرد.

- فرياد خواهرش زينب، بلند شد " واي بر من " و دست و گريبان از خون او رنگين کرد.

- هلا! اي رسول خدا، يا جداه. اينک بني اميه کين خود را از ما جست.

- اسير گشتيم چونانکه بردگان به خواري اسير گردند، گرد جهانمان گردانده در بدر کردند.

- زندگي من با گريه و سوز بر آنان به سر آيد ناله ي اندوهم بر روزگار باقي است.

- هلا! لعنت خدا بر آنان که ستمکاري بر اهل بيت را بنيان نهادند و آنها که بدين راه رفتند. - اى خاندان احمد همواره مدح و ثنايتان گويم و بر دشمنانتان جز ناسزا و نفرين نثار نسازم.

- كيست كه به مدح و ثنايم سزاوارتر باشد، شمائيد گرامى ترين كس كه احرام بست و قربانى كرد.

- براق، جد شما را به آسمانها برد، تا آنجا كه با خداى گيتى قاب قوسين يا كمتر فاصله ماند.

- صورتى از پيكر على پدرتان در آسمانها است كه همواره صبح و شام زيارتگاه فرشتگان است.

- او همان " صديق امت " است كه ايمان آورده، راه تقوى گرفت، بخشيد نه كم چه پاداش بهشتى را باور داشت.

- خداى صاحب عرش، در قرآنش " جنب الله " ناميده، و دستاويز محكم، و ديدبان، ورخسار حق، و گوش شنوا.

- پشت پيامبرش محمد را بدو محكم ساخت، از اين رو درحوادث روزگار بدو تكيه كرد.

- در علم و شجاعت و سماحت يكتا و منفردش ساخت،جلالتش نام برند و كردارش بر شمارند.

- چونان درياست كه عنبرش بر سر آيد و در مرجان از قعرش بزايد.

- هر گاه دلاوران هماورد را نام بريم، براى حيدر همتا و هماوردى نشناسيم.

-بهنگام نبرد، از شجاعت، در گرداب مرگ شناور گردد، و شيران بيشه را از ترس او دل در بر نماند.

- هر كه او را درپهنه نبرد بيند، مرگ را با چشم بنگردكه از اين سو و آن سويش بخواند.

- شعله جنگ كه بالا گيرد و جنگاوران خشمگين پياپى شمشير زنند.

- چشمها ازخون سرمه كشد، و دهانها كف بر لب آورده كبود گردد. - سنان نيزه ها را چون اختران شبرنگ بينى و بر بالاى آن غبار جنگ را چون شب تار.

- آنگاه كه چهره على ديدار گردد، توده دلاوران چنان پراكنده شوند كه رمه گوسفندان از شير ژيان.

- جوانمردى كه در دست چپ مرگ و با دست راست صلح و صفا تقديم كند.

 

فكم بطل اردى و كم مرهب اودى

و كم معدم اغنى و كم سائل اقنى

 

- چه بسيار قهرمان كه بخاك افكند، و هيولا كه هلاك نمود، چه بسيار فقير كه بى نيازكرد و گدائى كه گنجور ساخت.

- بر نيازمندان، بى حساب، ببخشد و هيچگاه منت ننهد.- اگر جزئى از جود و سماحتش بين جهانيان پخش شود، كسى را بخل و خست نماند.

- هر آنكه دستى به سخاوت بخشنده دارد، چون نيك بنگرى راه و روش او را دنبال كند.

- هر ثنائى كه من گفتم و ديگران گويند، امير المومنين على لايق آن است.

- آنكه به مهر ولايش چنگ نزند زيانكار است به ابد، و روز رستاخيز دندان ندامت بهم سايد.

- از اين رو با اخلاص دل در گرو او دارم و در همه حال خود را چاكر او شناسم.

- درود خدا برشما باد اى خاندان احمد مادام كه قمرى بر شاخساران بر شده نغمه سرايد.

- مهرش اجر رسالت است، ايمان آورديم و پذيرفتيم.

 

و عهدكم الماخوذ فى الذرلم نقل

لاخذه: كلا.و لا كيف اوانى؟

قبلنا و اوفينا به ثم خانكم

اناس و ماخنا و حالوا و ما حلنا

 

- در عالم ذر "نطفه" كه پيمان ولايتت گرفتند، نگفتيم: نه.چرا؟ از كجا؟

- پذيرفتيم و راه وفا گرفتيم، جمعى خيانت كردند و نكرديم، بازگشتند و نگشتيم. - پاكيد، از شما رسم پاكى آموختيم، خجسته ايد، از اين رو خجسته گشتيم.

- آنچه خواسته شما بود،همان خواستيم، آنچه مكروهتان بود پيرامونش نگشتيم، هر چه فرموديد، پسند كرده پذيرفتيم.

- بندگان آزاده شمائيم، دلهاى ما سوى شما پر مى كشد،آرى دوست به دوست مشتاق است.

- از دل و جان سوى مزارتان روانيم، و اگر با سر و چشم بزيارت آئيم، حق شما را ادانكرده ايم.

- اگر در راه شما پاره پاره شويم.دل از مهر شما باز نگيريم.

- ما اين مهر كيشى از پدران آموختيم و چون بميريم، فرزندان بميراث برند.

- مهر شما بهترين تجارت فردا است كه نه مغبون شويم و نه از زيان ترسيم.

- از چه ثنا خوانتان نباشم، باآنكه خدايتان در كتب آسمانى به نيكى ثنا خوان است.

-پدر شماست كه فرداى رستاخيز، جهانيان را دو بخش كند: بخشى در نار و بخشى در بهشت عدن.

 

و انتم لناغوث و امن و رحمه

فما منكم بد و لا عنكم مغنى

 

- پناهگاه مائيد و مايه امن و رحمت، از شما گريزى نيست و نه از شما بى نياز توان جست.

- دانسته ايم كه اگر دل به مهر شما نبنديم، طاعت ما قبول درگاه حق نخواهد بود.

- به رستاخيز، سوى شما باز گرديم، هنگامى كه با شتاب سر از گور برداريم.

- بازپرسى و حساب خلائق با شماست كه گروه گروه به پاى ميزان در آئيم.

- مهر شما مقياس طاعت است، سعيدتر آنكه وزنه اش سنگين تر است.

-روزى كه بر حوض كوثر در آئيم، تشنه ماند آنكه عليش براند و سيراب آنكه بخود خواند.

- راهدارى بهشت با شماست، خوشا بر ما كه با فرمانتان از" صراط " بگذريم. - واى بر ناصبيان مگر چه گناهى مرتكب شده ايم جز اينكه به آئين شما گرويديم.

-اگر گناه ما همين است، بيقين نه باز گرديم و نه مردود شويم.

- از شما برديدند و خاندان شما را ترك كردند، ما هم از آنان بريديم، از اين رو تهمت رفض بر ما نهادند.

- مائيم كه در ذات حق جز عدل و دادگسترى اعتقاد نكرديم، خدا را تنزيه كرده يكتا شناختيم.

 

و هم شبهوا الله العلى بخلقه

فقالوا: خلقنا للمعاصى و اجبرنا

فلو شاء لم نكفر و لو شاء اكفرنا

و لو شا لم نومن و لو شاء آمنا

 

- و آنان خداى را با خلق شبيه گرفتند، گفتند: براى گناهمان آفريدندو مجبور بوديم.

- اگر خداى خواهد كافر نشويم و اگر خواهد شويم، اگر خواهد ايمان آوريم و نخواهد نياوريم.

- گفتند: رسول خدا كسى را انتخاب نفرمود، ما خود خليفه اختيار كريديم.

- گفتيم: آرى شما خود منشور خلافت صادر كرده ايد از اين رو شما بر امام خود سروريد شما تباه گشتيد وبه فضل خدا تباه نگشتيم.

- ولى ما همان حيدر را انتخاب كرديم كه خدايش روز غدير منشور خلافت بنام او كرد. نه بدعت نهاديم و نه راه جور گرفتيم.

- برستاخيز كه همگان گرد آئيم، جزاى اين انتخاب خود را در كنار بينيم.

- به دست خود اساس دين خود را ويران كرديد.دين بى اساس پوشالى است.

- مائيم كه از جانب خداى با پرتوى روشن گام زديم.خدايا ما را ثابت بدار و پرتومان بيفزا.

- اميد " ابن حماد " به پروردگارش نيكو است، سزاوار است كه نا اميد نگردد.

- پايه عظمت ما بدست "شن بن افصى " نهاده شد، و ما نگهبان آن بوديم خدايش خير داد.

- پس از " قيس " مجد و عظمت پدر، مرا بس، مقام و رتبه " عبد قيس " مرا مهياست.

- " تميم " خالوى من است، افتخارى است كه بر افتخارات ما افزون گشته.

-اين جواهر منظوم، براى سينه عروسان گرد نيامده، مدح و ثنائى است كه در آن گفتگو نيست.

 

و لا ظل او اضحى و لا راح و اغتدى

تامل لاعين تراه و لا لحنا

 

- از آن روز كه شعر فصيحم بر صاحبان خرد عرضه شد، شعر دگران از جلوه افتاد.

- بهترين چامه آن است كه الفاظ لطيف و دلپسندش با مضامين نغز و بلند زيب و زيور گيرد.

- شعر خود فنى از فنون علم است، اگر از دانش صحيح مايه نگيرد، هذيان است.

- اگر اديب سخندان شعر بى مايه سرايد، از خجلت و شرمسارى سر بگريبان بماند.

- و اگر منطق او رسا باشد، با مضمونى نغز و استوار و لحنى خوشگوار.

- گوشها از شنيدن آن محظوظ گردد، لذتى يابد گواراتر از عهد شباب.

- درهر بيت، و جدى تازه يابد، و چون مست شود، گويد: كاش از سر گيرد.

- باشد كه خدايم اين چامه از لطف بپذيرد، پاداش فراوان بخشد و ميزان عملم را بدان سنگين و گرانبار سازد.

- و درودفرستد بر پاك سرشتان آل احمد، مادام كه شب تاريك شود و يا با پشت خميده راه فرار جويد.

در قطعه شعر ديگرى باز هم امير المومنين را ثنا گفته:

 

حدثنا الشيخ الثقه

محمد عن صدقه

روايه متسقه

عن انس عن النبى

رايته على حرى

مع على ذى النهى

يقطف قطافى الهوى

شيئا كمثل العنب

فاكلا منه معا

حتى اذا ما شبعا

رايته مرتفعا

فطال منه عجبى

كان طعام الجنه

انزله ذو العزه

هديه للصفوه

من الهدايا النخب

 

- شيخ ثقه محمد، از صدقه روايتى مسند آورده از انس از رسولخدا "ص".

- ديدمش بر كوه " حرى " با على نشسته، خوشه انگورى از هوا گرفت.

- هر دو تناول نموده سير شدند، بعد به آسمان بر شد.بسيار شگفت آوردم.

- آن ميوه بهشتى بود كه خداى عزتمند به برگزيدگانش هديه كرد.

در اين قطعه به حديثى اشاره مى كند كه محمد بن جرير طبرى به سند خود از انس روايت كرده كه روزى، رسولخدا بر استرسوار گشته تا كوه " كدى " روان گشت، آنگاه استر را بمن سپرده فرمود: بفلان موضع روان شو، على را خواهى يافت كه نشسته و به تسبيح پروردگار مشغول است، از منش سلام رسان و بر اين استر سوار كرده نزد من آر.

گويد:خدمت على رفتم، پيغام رساندم، چون به خدمت رسيد، رسول خدا فرمود: بنشين اين مكانى است كه هفتاد پيامبر مرسل بر آن قرار گرفته، و من از همه آنان والاترم.با هر يك از آن پيامبران برادر او همراه بوده و تو از همه آنان بهترى.

گويد: اين هنگام.ابر سفيدى بر سر آن دو سايه افكند، خوشه انگورى از ميان ابر آويز شد، رسول خدا تناول مى كرد و مى فرمود: برادر بخور اين هديه الهى است، بعد از تناول انگور، آب آشاميدند، ابر بالا رفت. رسول خدا فرمود: سوگند بآنكه هرچه خواهد آفريند از اين خوشه سيصد و سيزده پيامبر و سيصد و سيزده وصى تناول كرده اند هيچ پيامبرى گرامى تر از من نبوده و هيچ وصيى از على گرامى نيست.

ابن حماد عبدى، قصيده ديگرى درستايش على "ع" دارد كه از " نونيه " عونى استقبال كرده است:

 

ما لابن حماد سوى من حمدت

آثاره و ابهجت غرانه

 

- ابن حماد تنها يك ممدوح دارد: آنكه آثارش ستوده و شمايلش خجسته و نيكوست.

- آن على مرتضى است، پاك سرشتى كه " عدنان " به وجودش افتخار دارد.

 

صنو النبى هديه كهديه

اذ كل شى شكله عنوانه

 

-همتاى رسول، رفتارش چون رفتار او است و دوست آينه تمام نماى دوست.

- بحق رتبه وصايت را احراز كرده وام او را پرداخت، آنگاه كه وامخواهان گرد آمدند.

- يار خيرخواه مخلص، موقعى كه ديگران نفاق پيشه و دو رو بودند.

- وارث رسول، پرچم هدايت، امين خاندان،وزير و هم يار جانى.

- آن جوانمرد شير صولت كه هر گاه در پهنه نبرد نمايان شد، دلاوران سپر افكندند.

- هژبرى كه اگر شير ژانش بيند، از هول و هيبت، روان از تنش بپرد.

 

صقر و لكن صيده صيد الوغى

ليث و لكن فرسه فرسانه

 

- شاهين تيز چنگ است ولى شكارش دليران، شير بيشه است ولى طعمه اش پهلوانان.

- دليرى كه هر گاه در معركه جولان گرفت، دليران دگر از ترس جان ناپديد شدند.

 

تبكى الطلى ان ضحكت اسيافه

و ترتوى ان عطشت سنانه

 

- اگر شمشيرش بخندد.خون بگريد و اگر نوك نيزه اش تشنه ماند از خون دلاوران سيراب گردد.

- روز جنگ، درندگان صحرا دنبالش گيرند، چون در پهنه نبرد مهمان اويند. - جان سلحشوران را در چاه هلاكت به بندكشد، از اين رو هماوردان از او بر حذر باشند.

 

و كم كمى قد قراه فى الوغى

فليس تخبو ابدا نيرانه

 

- چه دلاورانى كه در پهنه نبرد مهمان او گشت، از اين رو آتش اين مطبخ خاموش نگردد.

- گواه اين سلحشورى در نبرد "بدر " و " احد ".مدينه و مكه آشكار شد.

- و " جنگ خيبر " و در " بصره " كه ناكثين را بخاك نشاند و هم صفين ونهروان.

- اين چنين شير مردى است كه قرآن، از جانب خداى آسمان به ثناى اونازل گشت.

 

فقوله " وليكم " فانما

يخص فيها هو، لا فلانه

 

- فرمود: " انما وليكم الله " و او را ويژه اين ولايت ساخت نه فلان را.

- سه تن: خدا و رسول و " على ": آنكه در ركوع نماز، زكوه بخشيد.

- فرمود: " اذن واعيه " و آن حيدر است كه سخن حق را گوش شنواست.

- رسولش دعا فرمود كه آنچه گويد و املاء كند، محفوظ دارد و از خاطر نسپارد.

- و فرمود: " و نضع الموازين بالقسط ليوم القيامه " و جز على برستاخيز " ميزان " نباشد.

- واى بر آنكه در برابر على وزنه اش سبك آيد و خوشا بر آنكه سعادتش يار گشته وزنه اش سنگين باشد.

- اوست امير مومنان، رتبه اى كه از خداى يكتا جل شانه يافته است.

- از قدرت وسلطنت محرومش ساختند، با آنكه حقيقت بر آنها مكشوف بود.

- سالارمان پيشواى بر حق، از حق خود دست كشيد، چون ياور نداشت.

- جز چهار تن با او يار نگشت، و آن چهار تن بجان حق سوگند، اركان اربعه بودند.

- مقداد وعمار ياسر، و تسليم محض يعنى سلمان وفادار.

- و هم جندب راست گو، ابوذر غفارى كه از فرمانش بيرون نگشت.

- اگر مى خواست، هلاكشان مى ساخت، ولى بجا گذاشت تا نسل مومنين بر جاى ماند.

از چكامه هاى عبدى، قصيده اى است كه پيشواى سوم سبط شهيد را رثا گفته است:

 

لله ما صنعت فينا يد البين

کم من حشا اقرحت منا و من عين

مالى و للبين؟ لا اهلا بطلعته

کم فرق البين قدما بين الفين

BeitolabbasTV