BeitolabbasTV

غديريه ابن حماد عبدى

- سلطان عشق را گو: چه سازم كه معشوقم جفا پيشه است، بفريادم رس

- آتش اشتياقى كه در دل نهان دارم آشكار سازم، يا صبر و تحمل پيش گيرم؟

- اگر شعله عشق را سرپوش نهم، بى شك تار و پود وجودم خاكستر شود.

- جز اين چاره نيست كه برخى بر ملا شود و برخى پنهان، نهان داشتن تمام آلام چه مشكل است.

- درون من خالى از عشق و دلدادگى بود، شب كه سر به بالش مى نهادم آرام و قرار داشتم.

- آهو وشى دل از كفم ربود كه زبان از ستايش و تمجيدش عاجز است.

- پريچهرى كه الهه زيبائى در برابرش خجل و شرمسار و از مقابله او در فراراست.

- سبحان الله از اين زيبائى و حسن بى همال، ولى شگفت مياوريد كه خدا حسن آفرين است.

- مرا خواند.بى درنگ لبيك اجابت گفتم، اگر الهه زيبائى نبود، چنين شتاب نمى گرفتم.

- جانم را با آنچه داشتم در پاى او ريختم، جان و مال را در پاى پريچهران ريزند.

- سى بهار، دمساز بودم، و شبهاى تار چون خورشيدش در بر گرفتم.

- اگر دشمن، عيبجوئى كرد، و يا دوست زبان به ملامت گشود، پس گوش انداختم.

- و چون پيريم آغاز شد و سپيدى مو بالا گرفت، چونانكه شعاع خورشيد تابش كند.

- روز وصل را با شب هجران بدل ساخت، و چنينم گمان نمى رفت.

- وصلش را جويا شدم، مرا راند، سوگند خورد كه نخواهدم پذيرفت.

- گريخت، چنانكه هماورد حيدر گريخت، روز نبرد كه از سم ستوران فضا تيره وتار گشت.

- روزى كه با مشركين مقابل شد، و از شمشيرش مرگ مى باريد.

- تيغ پيچانى چون مار سپيد، لغزنده چونانكه مور بر سنگ خارا لغزد.

- هنگامى كه از نيام بر كشد و در ميدان نبرد گويد:منم حيدر لرزه بر كوهسار افتد.

- با همان تيغ، خاك بر دهان " مرحب " كرده به خونش كشيد و " عمرو " زاده " ود ".را

- با همان تيغ، ستون اسلام راست شد و آئين فطرت كمال پذيرفت.

تا آنجا كه مى گويد:

- اوست كوبنده سرها، قهرمانى كه با ضرب شمشيرش " نوفل " دلاور بخاك در غلطيد.

- جبريل شگفت زده، با فرياد تكبير و تهليل راه آسمان گرفت: وه چه جوانمردى اخو المصطفى يوم الغدير و صنوه

و مضجعه فى لحده و المغسل برادر مصطفى در روز " غدير " و همريشه اش، آنكه پيكر رسول را شست و در گور نهاد. - به خاطر او خورشيد بازگشت تا نمازش به وقت فضيلت باشد.

- و پس از نماز، راه مغرب گرفت چون شهابى كه سوى شيطان پرتاب گردد.

-مگر احمد مختار نگفت: گاهى كه بر جهاز شتران بالا رفت:

- على تنها برادر من است، و اين شرافت با دستور جبرئيل امين

- بفرمان حق، على پس از من جانشين من باشد، و وصى من كه هر چه خواهد كند.

- هلا نافرمان او نافرمان من است و نافرمان من نافرمان خدا: خداى صاحب جمال.

- هلا او جان است و من جان او، اين است نص قرآن و وحى آسمان.

- هلا من در ميان شما چون شهر علمم و على در آن شهر، هر كه خواهد راه شهر گيرد.

- هلا او سرور شما و صاحب اختيار شماست، بهترين داور و دادگستر.

- همه گفتند:به حكومت او رضامنديم: قطع و فصل كارها و تمشيت امور ما با اوست.

- فضل ديگرى خاطر نشان سازم كه شما را بس باشد، آن روز كه با سپاه جانب يثرب گرفت.

- همگان از تشنگى به ستوه بودند، ديرى پديدار شد و راهبى كامل و دانشمند.

- بانگ بركشيدو فريادش زد، راهب از بيم به خود لرزيد.

- وحشتزده از بالاى دير سر كشيد.گفتمش: اى پارسا در اينجا آبى هست.

- گفت: آب از كجا؟ سرزمينى سنگلاخ و كوهسارى خشك؟

- ولى خبر آسمانى انجيل حاكى است كه در اين نزديكى آبگاهى باشد با فاصله دو فرسنگ.

- و نبيندش جز پيامبرى پاك و يا جانشين او والا و برتر.

- بنام خدا.پيش رفت و جستجو كرد، راهب دير با مراقبت و كنجكاوى پائيد. - مهار تكاور بكشيد و سواران در ركابش متوقف گشتند، آتش تشنگى شرر بر جانهامى كشيد.

- فرمود: اى سواران همين جاست، زير گامهايتان، هر كه آب خواهد فرود آيد.

- پاسى نگذشت كه زمين را كاويدند صخره پديدار شد كه از جاى نمى جنبيد.

- چونان نقره صاف و سپيد، گويا سوده نقره بر آن پاشيده اند يا طلاى ناب.

- فرمود: بر كنيد همگان بكوشيدند و صخره از جاى نجنبيد.

- گفتند: يا على اين صخره است صاف و لغزان، همگان خسته گشتيم و وامانده.

- دست يازيد، بعد از آنكه از زين بر زمين جست و صخره را از جان بر كند.

- و چون گوى چوبين به كنارى افكند، آبى سرد و گوارا پديدارگشت.

- آشاميدند تا سيراب گشتند، صخره را بر جاى اول نهاد، نه خست و نه درمانده.

- راهب دير كه اين حال بديد، با شتاب فرود آمد و دست آن سرور ببوسيد.

- در حضور همگان اسلام آورد، گفت: گمانم نامت آلى باشد.آرى چنين است.

تمام قصيده صد و چهار بيت است، تنها پنجاه بيت آن در اينجا نقل شد.

ابن حماد غديريه ديگرى درثناى امير المومنين سروده است، از آن جمله:
 

  • لعمرك يا فتى يوم الغدير لانت المرء اولى بالامور

  • لانت المرء اولى بالامور لانت المرء اولى بالامور

- بجان خودت سوگند، اى جوانمرد " غدير " كه توئى آزاد مرد، سالار و سرور.

- توئى برادرمصطفى برترين خلائق، و هم جان او در مباهله با خصم.

- توئى همريشه با رسول و داماد پاكش: پدر شبر و شير.

-تو آن آزاد مردى كه به دنيا ارج ننهادى، آرى على در اين ويژگى يكتاست.

- چشمه اى جوشان از دل كوه سر بر آورد، به سان گردن شتر.

- مغنى با شتاب آمدش: مژده باد اينك آب خروشان فرمودش بشارت به وارثان. - بخدا سوگند كه آنرا وقف كردم: سبيل در راه كردگار، عزتمند با اقتدار.

- مى فرمود: اى دنياى پست ديگرى را بفريب كه من مفتون نخواهم گشت.

- با همسرش فاطمه در برابر آزارها صبورى گرفتند و به والاترين پاداش صابران رسيدند.

- ام ايمن گفت: " نيمروزى " هنگام استراحت، بديدار زهرا شدم.

- پيش رفتم، شگفتا دست آسيا ناله كنان مى چرخيد، فاطمه ناپيدا.

-بر در حجره شدم، با دلهره و اضطراب به در كوفتم، پاسخى نداد.

- نزد مصطفى شرفياب گشتم و آنچه ديده و شنيده باز گفتم.

- فرمود: سپاس پروردگار كه اين نعمت گرانبار به دخترم بخشيده زهراى بردبار.

- خدايش خسته و كوفته يافت، سنگينى خواب را بر او غالب ساخت. وه چه پر منت.

- " فرشته اى بر دستاسيا موكل فرمود تا گندمش آرد نمود " خرم و شادان بازگشتم.

- همو بود كه با فرمان حق عقد او با هراى پاك طينت در آسمانها برگزار شد:

- كابين او خمس زمين مقررگشت، از منابع طبيعى و آنچه بر آن رويد و زايد.

- على است سالار مردان،و زهرا، سرور زنان و اينهم والاترين كابين.

- دو فرزندش شبير و شبر بر همه خلائق فزون آمدند، اين است لطف كردگار.

- دوستى آنان را، پاداش مصطفى ساخت در برابر مزد رسالت و تبليغ احكام.

بيان:

در اين قصيده، به پاره اى از مناقب امير المومنين عليه السلام اشاره كرده است:

از جمله " حديث مواخات و برادرى" كه در جلد سوم ص 125 - 112 گذشت، و هم داستان مباهله كه على به منزله جان شريف رسول خدا نامبردار شده. و از جمله " حديث چشمه ينبع " است، ابن سمان در كتاب " مواقفه " حديث را تخريج كرده و محب الدين طبرى در " رياض النضره " ج 2 ص 228، از او نقل كرده.

عمر در دوران خلافت زمين ينبع را در اختيار على نهاد، على زمين ديگريهم در كنار آن خريدارى كرده و در آن چشمه حفر كرد، در ضمن كندو كاو، ناگهان آب جوشان و خروشانى به پهناى گردن شتر بيرون جست، على در كنارى خستگى مى گرفت، كارگرش مژدگانى آورد،فرمود: به وارثان مژده دهيد.و آنگاه به عنوان صدقه جاريه در راه خدا سبيل كرد.

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ج 2 ص 260 مى نويسد: در خبر ست كه مردى از راه رسيد و بدو گفت: مژده باد كه در زمين شما چشمه خروشان سر بر آورد فرمود: بشر الوارث بشر الوارث تكرار مى كرد كه به وارث مژده بريد.بعد آن زمين را بر فقراء وقف فرمود و همان لحظه وقفنامه را برنگاشت.

حموى در معجم البلدان ج 8 ص 256 و سمهودى در وفاه الوفا ج 2 ص 393 و نيز ديگران به صدقات جاريه امير المومنين در ينبع اشاره كرده اند.

و از جمله سخن آن سرور است كه فرمود: " يا دنيا غرى غيرى " جمعى ازحافظان حديث اسناد آنرا در كتاب خود آورده اند، چنانكه در ج 2 ص 287 كتابمان الغدير گذشت.

و از جمله حديث " دست آسيا " است جمعى از حافظان حديث از زبان ابى ذر غفارى آورده اند، گفت: رسول خدا او را در پى على فرستاد، ديد در خانه على آسيائى مى چرخد و چرخاننده پيدا نيست، رسول را خبر برد، فرمود: اى اباذر ندانسته اى كه خدا را فرشتگانى است كه در پهنه گيتى روانند، مامور گشته اند كه آل محمد را يارى دهند؟ و از جمله حديث ازدواج صديقه كبرى است كه شرح آن در جمله 2 ص 319 - 315، ج 3 ص 20 گذشت.

و از جمله نزول آيه مودت است كه تفصيل آن در جلد 2 ص 311 - 306 ياد شده است.

غديريه سوم در مدح امير المومنين عليه السلام:

- خدا را خشنود كن و شيطان را خشمناك، تا به روز حشر، رضوان الهى دريابى.

- دوستى خود را براى آنان كه ولاءشان از جانب خدا فرض گشته، خالص ساز.

- خاندان پيامبر، محمد سرور جهانيان، آنكه نزد خداى، والاترين جايگاه دارد.

- گروهى كه دين و دنيا به وجود آنان قوام گرفته،چون اركان دنيا و دين اند.

- گروهى كه اخلاص در محبتشان مايه امان و ايمنى از مخاوف باشد.

- گروهى كه طاعت آنان طاعت حق.و نافرمانيشان نافرمانى خداى رحمان است.

- آنان خودراه مستقيم خدايند و دوستى آنان، روزحشر، در ترازوى عمل گرانبار.

- خدايشان به خاطر آزمايش خلائق، محك حق و باطل و تشخيص ضلالت و هدايت ساخت.

- بنيان شريعت را با مراقبت نگهبان گشته، دروغ و بهتان را از ساحت آن زدوده اند.

- قرآن مجيد، طاعت آنان را بر تمام خلائق حتم و مسجل ساخت، از قرآن بشنو

- حديث و خبر متواتر گشت كه محمد رسول حق، ما را به دوستى و رعايت آنان سفارش كرد. - رسولى كه ريك بيابان در كف دستش ثنا خوان گشت تا گواه رسالت او باشد.

- رسولى كه خداوند قرآن مجيد را بر او نازل كرد تا بر همه علوم حجت و برهان گردد.

- آنكه "روز غدير " وصى خود را به جهانيان معرفى كرد تا اساس ايمان كامل شود.
 

  • من ذاله يوم الغدير فضيله اذ لا تطيق بفضله جحدانا

  • اذ لا تطيق بفضله جحدانا اذ لا تطيق بفضله جحدانا

- كيست كه فضيلت " روز غدير " ويژه اوست، و كس انكار نتواندكرد؟

- كى است خورنده مرغ بريان كه افتخار آن قابل ترديد و كتمان نيست؟

- كى است كه بر كوى حرى ميوه بهشتى تناول كرد و خدايش انارى به هديه فرستاد؟

- آنكه خداى آسمانها سوره هل اتى در ثنايش نازل كرد و حورو غلمان پاداش نهاد.

- آنكه احمد مرسل از مكارم او پرده برداشت، مكارمى كه خدا بهيچ بشرى عطا نفرمود.

- آنكه جز نجيب زاده دوستش نگيرد، مادرى نجيب كه حق شوهر شناخت و فرمان حق برد.

و در غديريه ديگرى،ويژه اين عيد سعيد چنين سروده است:
 

  • يا عيد يوم الغدير عد بالهنا و السرور

  • عد بالهنا و السرور عد بالهنا و السرور

- "اى روز غدير اى روز سعيد هرساله درآى، با عيش و سرور"

- اى روز غدير در نيمروز تو گشت، على سالار و امير.

- صبحگاهان جبرئيل امين فرود آمد از جانب خداى به زمين.

- گفت: اى احمد والا پايگاه، فرود آى در كنار اين آبگاه. - فرمان خلافت برسان وگرنه فرمانهاى دگر نيابد سامان.

- بى درنگ فرود آورد همگان و خود بر شد بر جهاز شتران.

- گفت: فرمان از جانب خداى در رسيد، خداى لطيف و خبير.

- كه على را جانشين خودسازم در كنار اين غدير.

- پذيرفتند: بيعت كردند، از اين رو در جهانيان باشد بى نظير.

- پيشواى پيشوايان است، سالار صغير و كبير.

- راهى است به رشد و صلاح، پرتوى چيره بر آفتاب منير.

- حجت الهى است پس از من، بر كافر بدسكال.

- از پس او بدرهاى تابان به شمار ماههاى سال.

- نامهاى آنان در ميان قرآن، فراوان خوانند حافظان.

- در دفتر موسى و عيسى مسطور و هم مكتوب در زبور.

- هماره در لوح محفوظ، مى درخشد در ميان سطور.

- فرشتگان الهى به زيارت آن روند، وه چه كتيبه رخشان؟

- خداى را گواه گرفت و هم جمع حاضران را كه فرمان حق بگذاشت.

- آنگاه سالار غدير را بخواند و على از ميان انبوه برخاست.

- با دست پيمان بستند و با دل به مخالفت برخاستند.

- خداى داند، چه كينه ها در سينه ها نهفتند.

و غديريه ديگر باز هم در ستايش اميرالمومنين صلوات الله عليه:

- على عالى، جز برادرش محمد، در جهان همتا ندارد - جان خود را برخى او كرد و در بسترش خوابيد، آنگاه كه قريش بدو روى آوردند.

- در " طائف " خلوت كرد و با او به راز نشست، ياران حاضرش گفتند:

- خلوتت با على به درازا كشيد؟ بپاسخ گفت و حق گفت:

- من رازى نداشتم، خداى عزتمند آگاه بااو راز گفت:
 

  • و قال فى خم ان عليا خليفه بعده امير

  • خليفه بعده امير خليفه بعده امير

- و در " غدير خم " فرمود على بعد از او جانشين و سالار است.

- در خانه همگان را به مسجد بست، جز او، سينه ها از كينه پرجوش شد.

- از هر ناهنجارى درباره على زبان نكشيدند، و بدخواهى آغاز كردند.

- فرمود: " شما از على چه ميخواهيد؟ خدا خود شنوا و بيناست.

- من راه شمارا به مسجد مسدود نكردم، خداى مقتدر چنين فرمود.

- اى ياران من فرمان حق بردم، خداى مهربان و غفور ".

- اين ويژگى گواه است كه على از هر آلايشى پاك است.

و در قصيده ديگرى كه روز غدير را ياد كرده و على را ثنا خوان گشته چنين سروده:

- خداى به احمد فرمود: رسم خلافت را به قريش ابلاغ كن، من ترا نگهبان از دشمنانم.

- اگر اين فرمان ابلاغ نكنى، ابلاغ فرامين دگر بى ثمر است.
 

  • فانزل بالحجيج غديرخم و جاء به و نادى المسلمينا

  • و جاء به و نادى المسلمينا و جاء به و نادى المسلمينا

- حاجيان را در " غدير خم " منزل داد، على را آورد و همگان را بخواند.

- دست او را برافراشت، چنانكه حاضران ديدند و شناختند.

- وه چه گرامى آنكه دستش افراشته شد، چه گرامى آنكه دستش بيافراشت.

- فرمود: و همگان ساكت و خاموش سخن او مى شنيدند: - هلا اين برادر من است و وصى بر حق، عهدگزار و وام پرداز.

- هلا هر كه من سالار اويم اين سالار اوست، گواه باشيد.

- خداى مهر ورزد با هر كه على را سالار گيردو خشم گيرد با هر كه او را دشمن بدخواه گردد.

- حديثى از جابر رسيده است، كه مومنين را با مهر على آزمون مى نموديم.

- هر كه على را دوست بود،مومن مى شناختيم، و منافقان معرف خودبودند

- با دشمنى على، هلا مرگ بر آنها از جان ما چه مى خواهند

- اين سخن همه انصار است، سخن عارف آزمون.

- با دشمنى على، منافقين را آزموديم و نفاقشان را بر ملا كرديم.

باز هم قصيده ديار در ثناى امير المومنين و ياد غدير خم، از جمله:
 

  • يوم الغدير لا شرف الايام و اجلها قدرا على الاسلام
  • و اجلها قدرا على الاسلام و اجلها قدرا على الاسلام

- روز غدير درتاريخ اسلام، شريفترين و گراميترين روزهاست.

- روزى كه خدا، پيشواى ما را معرفى فرمود، وصى پيامبر، پيشواى پيشوايان.

- پيامبر، بر جهاز شتران، دست على را برافراشت و فرمود به همگان:

- هر كه را من سالار و سرپرستم، على سالار و سرور است، اين وحى داناى عزتمند است.

- اين وزير من است درزندگى، و پس از مرگ جانشين و قائم مقام.

- كردگارا آنكه به سالارى او گردن نهد، بدو مهر ورز، و آنكه به دشمنى خيزد مبغوض دار.

- هجوم آوردند براى بيعتى که اكمال دين و اتمام نعمت الهى در آن بود.

قصيده ديگر هم در ياد روز غدير، سروده، از آن جمله:

- خواستى نصوص امامت را ابطال و اجماع صحابه را تاييد كنى.

- آيا براستى سخن رسول نشنيدى كه روز غدير، به چه آئين طنين افكند؟

- هلا اين سالار شماست، طاعتش بجان بپذيريد.واى بر نافرمان

- بدو گفت: توئى برادر من، چونانكه هارون برادر موسى بود، و او خرم گشت.

- بدوگفت: توئى دروازه شهر دانشم، هر كه خواهد بهره ياب گردد.

- و شما را گفت: على بهترين داور شماست، و شما بدادگرى هر كس گردن نهاديد.

- هنگام تبليغ سوره براءت، خدا پيشواى امت را معرفى كرد.فريبت ندهند.

- در قرآنش،جان رسول ناميده روز مباهله، وه چه با خشوع آمد.

- آن روز كه ميان ياران، برادرى استوار نمود، او را به برادرى خود سرافراز فرمود.

- آن روز كه مرغ بريان به انتظار بماند و پيامبر حق، خدا را بازارى بخواند:

- پروردگارا برانگيز آنكه به درگاهت محبوبتر است تا در كنارم بر اين سفره نشيند.

- نيايش پيامبر به پايان نرسيدكه على آمد و باز گرديد.

- سه نوبت، و آخر بار، در را بكوفت و از جاى بركند.

 

فقال النبى له ادخل فقد

اطلت احتباسك يا ذا الصلع

 

- پيامبرش فرمود: درآى كه دير آمدى اى اصلع.

- گفت: اينك سومين نوبت است كه آمدم و خادمت عذر آورد.

- با خشم به خادم نگريست: از چه برادرم را باز گرداندى؟

- بكيفر اين كردار، پيسى فاحشى به صورت او نمودار گشت در ميان ابرو. - حال، از چه برگزيديد، جز آنرا كه خدايتان برگزيد و بپروريد.

- كجا با اين نصوص برابر آيد، اجماع كنيه وران جاه طلب؟

قسمتى از قصيده ديگر كه در ثناى حيدر سروده:

- سوال كردى از " حيدر " و مرا مشكل افتاد، پاسخ اين سوال در حد من نيست.

- خدايش همنام خود على ناميد، از اين رو در مقام و رتبه، سر به فلك سائيد.

- خدايش از جهانيان برگزيد، و بر شاهراه حقيقت چون علم هدايت بر كشيد.

- روز غدير، براى او، پيمان طاعت گرفت، پيمانى استوار و زفت.

- و آن روز كه مصطفى در ميان اصحاب عقد برادرى بست، وصى او برادر و همتا گشت.

- دامن حقيقت را از لوث ضلال و حيرت شست، از اين رو پاى بر فرق جواز نهاد.

- فرشتگان آسمانش، حيدر فاروق نام كردند، بفرمان ذو الجلال.

- پيش از همگان، رسالت احمد را از جان و دل تصديق نمود - از اين رو نامش صديق بود.

- اگر ديگران مدعى اين اسامى و القاب اند، بايد كه گواه موثقى آرند.

به حديثى اشاره دارد كه در جلد دوم ص 314 - 312 و جز سوم ص 187، بدين مضمون گذشت كه على صديق اين امت و فاروق آنان است.

باز هم قصيده دگر:

- اى تك سوار صحرا كه شترت سبكبال و تازان مى رود، و اشتياق پيشاپيش آن.

 

لله ما احظاك من رجل له

عند الغرى لبانه لا تمنع

 

- خدارا، چه كاميابى عظيمى نصيبت گشت، هر كه سوى نجف آيد حاجاتش رواست.

- پرتوانوارش بر جان دلت بتابد و فروغ ولايتش دميدن گيرد.

 

جدث به نور الهدى مستودع

فى ضمنه العلم البطين الا نزع

 

- مزارى كه مشعل فروزان هدايتش در بر است، و پرچم علم و طهارتش بر در.

- مزارى كه نسيم خوشبويش دليل زائران است و نور تابانش راهبر آنان.

- مزارى كه عرصه آن بوستان دلاويز مومنين است و دلهايشان مشتاق آن سامان.

- مزارى كه در آن رضوان و آمرزش جاى گرفته و هم ايمان و فضيلتى كه انتظار توان برد.

- مزارى كه فرشتگان عالم به طواف آن احرام بندندو مناسك زيارت در آن جمع يابند.

- برخى با خضوع، در برابر فضل آن مقام بپا خاسته و برخى در سجود و ركوع.

- به آرامگاهش كه فرا رسيدى خاك آن در ببوس، با قلب خاشع و اشك ريزان.

- بگو: درود بر تو اى سالار آزادگان كه كردارم بر او نمايان و سخنم را شنواست.

- شرفياب گشتم تا ديدارت كنم، سلام گويم و شرط ولايت بجاى آرم، اى صاحب اقتدار.

- باشد كه روز رستاخيز شفيعم باشى، هواى توام در دل بود كه سويت شتابان گشتم و اين عشق تو است كه شفيع درگاهت ساخته ام.

- شگفتا از اين كوران كه نور ولايتت نبينند، با آنكه چون خور درخشان و تابان است.

- گويا، آنچه را مهيمن عزيز در قرآن فرا خوانده، نشنيده اندو در نيافته اند.

- نه اين است كه پيروى راهنماى هدايت شايسته تر است، همانكه نجات بخش است؟ - مگر اوهمان حصارى نيست كه ميان منافق و مومن حجاب شود، و دروازه دارد كه نالايقان را با گرز آتشين برانند؟ - همان دروازه كه داخل آن رحمت الهى است و بيرون شكنجه رسوا؟

- نابخردانه، راه رشد و صلاح را پس از پيامبرشان ترك گفتند و در گمراهى سر خورده تباه شدند.

- آنكه از افتخارات آزادگى دم زند، كجا تواند با او برابر شود كه در كودكى بر جهانيان سرور گشت.

- بخدا سوگند وصى پيامبر، در اثر خوارى از پاى ننشست، آنها خوارتر از اين بودند.

- بلكه مى خواست حجت الهى بر آنان تمام و در دنيا و آخرت رسواى همگان باشند.

- روز غدير، با او راه خيانت گرفتند و بيعت او را ضايع گذاشتند.

- اى فرمانده بهشت و دوزخ به عشقت سوگند، سوگندى راست كه از دل مومن پاك خيزد.

- توئى " صراط مستقيم" بر گذرگاه دوزخ، اى على ما را در پناه خود گير!

- برستاخيز، جام آب حيات، خنك و گوارا در دست تو است، دوست را سيراب و دشمن را محروم سازى.

- كليد دوزخ و بهشت در دست تو است، اين يك در آتش سوزان و آن يك را در بوستان جاى دهى.

- من عشق تو را در دل كاشتم، هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت.

باز هم غديريه در ستايش اميرالمومنين: - على در بارگاه خداوندگارش گرانقدر و والاست،گرچه ملامت سرگشتگان فراوان است.

- على دستاويز محكم الهى است، هر كس بدان چنگ يازد، از گسستن باك ندارد.

-چه شبهاى تار، سرگرم راز و نياز، و چه روزهاى گرم سوزان روزه دار؟

- در چه گردابهاى مرگ خيزى كه فرو رفت و چه اركان دينى كه برافروخت؟

- از اين رو پيامبرش از جهانيان ببرادرى بر كشيد، وه چه بهره شايان و چه رستگارى؟

- و روز غدير، بر همگانش ميرو سالار نمود، و از آن پيش امامى بودمقتداى انام.

 

هو المختلى فى بدر اروس صيدها

كما تختلى شهب البزاه حمامها

 

- در پيكار " بدر " سرهاى دليران را كند، چونانكه شاهين تيزچنگال سر از تن جوجگان.

- صاحب افتخار " روز خيبر " و آن پرچمى كه مرد سياه چرده با رسوائى شكست باز آورد.

- فرمود: فردايش به مردى سپارم كه لبيك گويان حق و حرمت آن نگهدارد.

- فرمود: پرچم مرا برگير، و مردانه راه خيبر پيش گير، تا پرچم من در دست تواست، بيم هزيمتش نيست.

- امير المومنين دامن مردى به كمر زد و با پرچم رسول رهسپر گشت، نصرت الهى پيشاپيش آن.

- در دژ را بركند و كنارى فكند، و دشمنان را شربت مرگ چشانيد.

- مرحب خيبرى كه قهرمان دليران بود.بخون كشيد، و دماغ يهوديان را به خاك ماليد.

- از او پرس كه در " سلع " چه كرد و چه دمارى از روزگار " عمرو " بر آورد آنگاه كه آتش جنگ شعله ور بود.

- و دلهاى دليران مى طپيد و زبانها از ترس در كام مى جنبيد.

- در برابرش كس قد مردانگى افراشت كه با شمشير تيز، پردگيان او را در ماتم گذاشت.

- فرمود: اى على توئى كه پس از من با تاويل قرآن با سركشان پيكار خواهى كرد:

- از اين رو با " ناكثين " كه عهد او در جمل شكستند، جنگيد.روز صفين از " قاسطين " دمار كشيد.

- و درروز " نهروان " خون " مارقين " بريخت، و سرها از پيكرها فرو ريخت.

باز هم غديريه در ثناى امير المومنين صلوات الله عليه:
 

 

ولاء المرتضى عددى

ليومى فى الورث و غدى

امير النحل مولى الخلق

فى خم على الابد

 

- مهر مرتضى اندوخته اين جهان است و هم فرداى من.

- شاه خوبان، سالار جهانيان، در غدير خم براى ابد.

- آن روز كه به دستور حق، دست ها كشيده با او پيمان بستند.

- همتاى مصطفى در شرف و مقام، نه بيش و نه كم.

- " جنب الله " در كتب آسمانى، وديدبان يكتاى صمد.

- مادر گيتى مانندش را نزايد، نه.و نه زائيد.

 

مجلى الكرب يوم الحرب فى بدر و فى احد

و خيبر و النضير كذا و سلع خندق البلد

 

آنكه روز نبرد، غبار غم از چهره ها زدود: روز " بدر " و " احد ".

- روز " خيبر " و يهود بنى نضير، همين سان، و در كوه " سلع " خندق بلد

- هاى و هوى جنگ كه بالا گيرد، با قلبى آرام و استوار. - دلاوران ياوه گردند از بيم شيرمرد، يكه سوار

- جانها به لب آمده در گرو نفسها و نفسها به شمار.

- از هيبت و صولتش نعره ها خاموش، گويا ديارى نيست در ميان.

- تنها چكاچك شمشير است كه بر كله خود نوازد يا بر درع وخفتان.

عبدى، شاعر مورد نظر، غديريه هاى فراوانى را درد، كه باز هم برخى بيايد و از بقيه صرف نظر مى گردد.

BeitolabbasTV