BeitolabbasTV

غديريه ابو محمد عوني

 

امامى له يوم الغدير اقامه

نبى الهدى ما بين من انكر الامرا

 

- پيشواياى من صاحب افتخار " روز غدير " است رهبر هدايت او را در ميان منكران بپا داشت.

- هنگامى كه دست او را برافراشت، خطبه اى بر خواند و پس از ستايش كرد كار آشكارا گفت:

- اين مرتضى شوهر فاطمه على است كه به داماديم سرافراز است.و چه خوب دامادى است.

- وارث علم من است و جانشين بعد از من.از دشمنانش به سوى خداى گريزانم.

- شنيديد؟ پذيرفتيد؟ سخنم را فهم كرديد؟ همه گفتند: در هيچ كارى راه خلاف نپوئيم.

- شنيديم و پذيرفتيم.اى مرتضاى پسنديده از ناحيه ما خاطر آسوده دار.ولى نيرنگ زدند. در همين قصيده به حديثى كه در جلد دوم ص 288 گذشت چنين اشاره مى كند:

- در خبرى كه از مصطفى رسول خدا به صحت پيوسته، شكى ندارد كه مورد ترديد قرار گيرد.

- فرمود: چون به آسمانها بالا شدم، مشاهده كردم فرشتگان با گوشه چشم نگرانند

- سوى شخصى كه ميان من و او پرده افتاد، به خاطر عظمتى كه از او در خاطر نشست.

گفتم دوست من جبرئيل اين كيست كه فرشتگان بدو خيره شده اند؟ گفت بشارتت باد.

- گفتم بشارت چيست؟ و اين كيست؟ گفت على همان مرد پسنديده كه خدايش بافتخارات بركشيد.

- بدين خاطر، فرشتگانش مشتاق ديدار شدند، و خدايش با اين صورت نمودار ساخت.

- رسول خدا مشتاقانه سوى او شتافت و چهره چون گلش را بشناخت.

و از سروده هاى اوست اين " غديريه " ديگر چنانكه در مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 537 ط ايران آمده است:

 

اليس قام رسول الله يخطبهم

يوم الغدير و جمع الناس محتفل

 

- نه اين است كه روز غدير، رسول خدا - هنگامى كه تمام مردم گرد آمدند - به خطبه برخاست -

گفت: هر كه من رهبر و سرورم، اين على پس از من سرور و رهبراست، ولى نپذيرفتند.

- اگر زمام خلافت را به ابو الحسن هادى امم مى سپردند، جهانرا بس بود و راهها امن.

- ولى آن يك با سينه پر كين منتظر فرصت و آن ديگرى بر شتر سوى بصره مى تازد.

و از قصيده -ديگرش اين چند بيت است كه در مناقب ج 1 ص 538 ط ايران آمده: - رسول خدا فرمود: اين مرد "على" امروز سرور شماست چونانكه من سرور شمايم، بار خدايا بشنو.

- منكرى نفاق پيشه برخاست و فرياد از دل پر درد بر كشيد:

- اين فرمان از خداست يا خود بافته اى؟ فرمود: پناه بر خداى بزرگ كه من خود راى باشم.

- گفت: بارالها اگر راست مى گويد كه اين فرمان از تواست، عذاب را بر من فرود آر.

- كيفر كفرش از آسمان، سنگى بشتاب بر سر آمدو به رو در افتاد.

ابو العلاء نامبرده، قصيده طولانى در ستايش مولى امير المومنين عليه السلام سروده و ائمه پاك گوهر را به تن به تن نام مى برد:

- رسول خدا مشعل هدايت و بر تمام عالميان حجت و گواه است.

- با معجزى روشنگر حق و باطل از جانب خداى مقتدر آمد.

- اول كسى كه او را تصديق كرد، وصى او بود نوجوان.

- كه نه شرك ورزيد و نه با سجده به سنگهاى جامد روح خود را آلوده كرد.

- اين نوجوان،اولين مومن به پروردگار است، و همانكه دين خدا را با جهاد يارى كرد.

- اول كسى كه پيشانى عبوديت بر خاك نهاد و با آداب تمام مناسك عمره و حج بپاى آورده طواف كرد.

- همانكه روز مباهله "روز كسا" با پاكمرد جهان رسولخدا برابر آمد.هر كه در اين مقاله ترديد كند كافر است.

- كيست آن جوانمردى كه در شب هجرت بر فراش رسول برخى او گشت؟ و آن كه از بذل جان دريغ كرد؟

- كيست صاحب آن خانه كه ستاره آسمان در آن سقوط كرد؟

- كيست صاحب آن پرچم فتح كه ديروزش، فلان و فلان با خوارى شكست به رسول خدا باز دادند؟

- كيست آنكه درب خانه اش به مسجد باز مى شد، حلال و آزاد، و دگران ممنوع شدند.

 

من حاز فى خم بامر الله ذاك

الفضل و استولى عليهم و اقتدر

 

- كيست كه در روز " غدير خم " بفرمان حق صاحب فضل و امتياز شد و بر همگان فرمانرواى مقتدر؟

- كيست كه در تناول " مرغ بريان " با دعاى رسول خدا شريك گشت وكيست مخصوص به اين افتخار؟

 

من ذا الذى اسرى به حتى راى

القدره فى حندس ليل معتكر؟

 

- " خاصف نعل" كيست، آنكه رسول خدا انواع فضائل او را بر شمرد.

- از روز " حنين " پرس چه كسى در صف نبرد مخلصانه شمشيرزد و چه كس راه فرار گرفت؟

- آنكه باخورشيد سخن گفت و بعد از غروب و تاريكى به دعاى خود فرازش خواند تا نماز گزارد.

- آنكه با اصحاب كهف هم سخن گشت، در آن شب كه بفرمان رسول برپلاس خيبرى سوار شدند.

- و داستان اژدها كه در پاى منبر با على سخن گفت و همگان دسته دسته بكنارى خزيدند.

- و آن شير دژم كه به فضل و منقبت على زبان باز كرد و اعتراف نمود كه:

- اوخليفه خداست در روى زمين و خداى رحمان آنچه خواهد مقدر كند.

- گنجور دانش حق و باب علم رسول كه از آن در آيند.

و در قصيده دگر گويد: -اى امت كج خيم كه به خواب خرگوشى گرفتار و از عبرتها پند نمى گيريد

- اى امتى كه تبار پيامبر و خاندان او را به خون كشيد، آنهم چه خون كشيدنى؟

- اى امتى كه با مرتضى، پرچم هدايت، پيشواى امم، راه خيانت گرفت همانكه غمگسار ملت بود.

- در جنگ " بدر " و " احد " و حصار " بنى نضير "و نبرد " خيبر " و روز " حنين " كه غبار جنگ برخاست.

صاحب افتخار " غديرخم " و فداكار " شب هجرت " و آنكه به تبليغ سوره براءت مخصوص گشت.

و قصيده دارد كه على بن ابى طالب امير المومنين را مى ستايد:

- خداوندش جامه هيبت و لباس فرازنگى برتن آراست و از عبادت بتها بپير است.

- همواره با آئين محمدش بپرورد: هم در پيرى و كودكى، نوجوانى و نورستگى.

- جز او كيست كه در قضاوت شك و شبهه را زدود و عقول را بحيرت افكند؟

- هرگاه بر خلاف راى همگان نظر داد، با آنكه دگران جديد و كوشش خود بكار بستند.

- كتاب آسمانى طبق نظر او نزول گرفت، گويا خداوند عزت احكام را بار اى او پيوند داده است.

- كيست جزاو كه - هر گاه نيزه ها درهم رفت، و دليران از حمله و پيشرى باز نشستند.

- طرقا طروق اسلحه فضا را پر كرد و سواركاران با فرياد و غلغله از كار ماندند.

- اگر نيك بنگرى، از گرد و غبار معركه، كله خودها سياه و رويها دژم است:

- خداوند با شمشير او كه از خون دشمنان سيراب شود، عقده هاى مومنين بگشايد؟

- و در روز نبرد جبرئيل و ميكائيل دستيار او باشند.

-كيست جز او كه احمد مرسل، روز " غدير" و روزهاى دگر، مى گفت: - اين برادرمن سرور و پيشواى شماست و جانشين من اگر مرگ به سراغم آيد.

- نسبت به من چنان است كه هرون براى موسى، در حق شناسى او كوتاهى مكنيد.

- اگر معترف اند كه هارون در غياب موسى پيشوا و سرور بنى اسرائيل بود.

- على هم جانشين رسول و پيشواى امت و سرور داوران و سبكباران است. - حتى پسر خطاب، هنگاميكه از غدير خم بار مى بستند، گفت:

- تو امروز سرور من گشتى و سرور همه آنان كه براى خداى جهان روزه و نماز گزارند.

- شاخه اى كه رسول خدايش در زمين نشاندو طراوت و خرمى آن بر همه شاخساران فزون گشت.

- تا آنجا سر كشيد و به آسمان بر شد كه خدايش خواسته بود، سرورى والا.

- و از اينكه بر سروران قريش فرمانروا باشد، حقيرش نشمرد و نه " اسامه " را بر او سرور ساخت.

- در زندگى و مرگ امير مومنان بود، فرمانى است الزامى از خداى بزرگ.

- خداوندش بپاس كرامت درور فرستاد و هم فرشتگانى كه نزد خداى گرانقدر و بزرگواراند.

و از غديريه ديگرش:

- اى خاندان احمد، اگر بركت وجود شما نبود، نه خورشيدى مى دميد ونه مرغزار و چمن خندان مى گشت.

- خاندان احمد اين قلب زارم در ماتم شما گريان و خون چكان است.

- خاندان احمد شمائيد بهترين فرزندان آدم و شمائيد آخرين اميد.

- پدرتان على بهترين فريادرسى بود كه براى گرفتاريها و غمها بخوانند.

- همتاى قرآن، وصى مصطفى، پدر سبطين: حسن و حسين، به به به آن پدر.

- شوهر زهراى پاك، پاك گوهر با حسب كه رسولش جفت خاندان خود ساخت. من قال احمد فى يوم الغدير له

من كنت مولى له فى العجم و العرب - آنكه احمدش در روز " غدير " گفت: هر كه من سرور او باشم از عجم و عرب.

- بداند كه اين مرد، سرور و رهبر اوست.وه چه خوب سرورى، پدرم فدايش باد.

- كيست همسنگ او در صورتيكه او سرور خلايق است، بفرمان خداى جهان و نص بهترين پيامبران. - فرداى قيامت با پرچم سپاس به محشر آيد، و مردمان را روى دژم و سياه است.

- و چون قدمها بر صراط به پيچيد و لغزان شود به سوى آتش....

شرح حال شاعر

ابو محمد، طلحه بن عبيدالله بن ابى عون غسانى عونى.

نام عونى معروف و اشعارش بهر مرز و بوم بر سر زبانها مشهور و لطائف سروده هايش زينت بخش كتب ادبى است، و اين خود، نويسنده را از معرفى نام و نشان و يادآورى شخصيت و قدرت ادبى او در بنظم كشيدن جواهر آبدار و لالى گهربار، بى نياز خواهد ساخت، چنانكه تاريخ حيات و قصائد و قطعات شعرش، گواه تشيع و خود باختگى او در محبت و ولاء اهل بيت است و حاجتمند بحث و تنقيب نخواهد بود.

كاروانها شعر عونى را به شهرها و آباديها ارمغان بردند،و همگان قصائد شيوايش را با جان و دل پذيرفتند، تا آنجا كه مداحان اشعار اورا در مجالس دينى و بازارهاى جهان باصداى بلند انشاد كردند، از جمله، " منير " شاعر، پدر احمد بن منير كه شرح حالش در شعراء قرن ششم خواهد آمد، شعرعونى را در بازارهاى شهر طرابلس مى خواند و فضائل اهل بيت را آويزه گوش دوستان مى ساخت.

اما ابن عساكر، كه |اساء سمعا و اساء جابه| سخنى كج شنيده و كج تعبير كرده از اينكه نام اهل بيت با صداى بلند در بازارها برده شود، به خشم آمده، پيرايه اى بر سخن بسته تا نام شاعر را لكه دار سازد، گفته: " منير شاعر در بازارهاى طرابلس با شعر عونى آوازخوانى مى كرده ".

بعد از روزگارى، ابن خلكان كه بر اين قصه واقف گشته واز اين نداى حق بيشتر به خشم آمده، |زاد ضغثا على اباله| غوزى بالاى غوز نهاده و مى نويسد: " شاعر منير در بازارها آوازه خوانى مى كرده" و بقيه سخن را حذف كرده است.البته روزى به حساب اين دو نفر خواهند رسيدو آن روز رستاخيز است كه منير شاعر، حق خود را از اين دو نفر مورخ امين باز خواهد گرفت، و خداوند در كمين ستمكاران است.

اينها همه و قصائد و قطعاتى كه در ين كتاب ياد شده و در آن ائمه دوازده گانه را نام مى برد، گواه روشنى از مقام بلند و پايه ارجمند او در موالات و تشيع است، تا آنجا كه كوته فكران و يا بهتر بگوئيم كينه وران، بخاطر اينكه اكثر مناقب را به نظم كشيده، او را به غلو نسبت داده اند چنانكه ابن شهرآشوب در " معالم العلماء " ياد كرده است.

البته آنكه بر مضامين اشعارش واقف شود، خواهد ديد كه عونى در جاده وسط: بين افراط و تفريط قدم مى زده، و براى اهل بيت جز آنچه شايسته مقام والا بلكه دون مراتب آنان است، اثبات نمى كند، و نظم او منحصر در مناقبى است كه احاديث مشهوره درباره آن در دست است، از اين رو تهمت غالى گرى سخنى است جاهلانه يا از روى عناد.

درهر حال تشيع عونى از ديرباز در زمان زندگى و بعد از مرگ او مشهور و معروف است، حتى موقعى كه در بغداد سال 443 هجرى، ميان شيعيان و سنيان فتنه بالاگرفت و كار به خونريزى كشيد، از جمله فجايعى كه دستهاى ستم پيشه مرتكب شد،اين بود كه گور جمعى از شيعيان بزرگ را شكافته و به آتش كشيدند، و از آن ميان گور " عونى " و گور شاعر معروف " جذوعى " و گور ناشى صغير على بن وصيف بود كه شرح حالش تحت شماره 23 گذشت.

عونى شاعر در فنون ادبى شعر و پرداختن شيوه هاى متنوع چيره دست بود و قالب الفاظ و جملات بسهولت و سادگى در دست او مى چرخيد، ابن رشيق در كتاب " عمده " ج 1 ص 154مى نويسد:

از انواع شعر، نوع شگفتى است كه آنرا " قواديسى " ناميده اند،قواديس چينهاى سطل چرمى را گويند كه زير و رو قرار مى گيرد همانسان كه قافيه شعر در اين اسلوب بديع، زير و رو مى شود: گاهى ضمه دارد و گاهى كسره، اول كسى كه من شناخته ام در اين فن ادبى گام نهاده، طلحه بن عبيدالله عونى است در قصيده طولانى و مشهور از آن جمله: كم للدمى الابكار

بالجنبين من منازل بمهجتى للوجد من

تذكارها منازل معاهد رعيلها+

مثعجر الهواطل لما ناى ساكنها

فادمعى هواطل عونى در پيراستن مضامين شعرى، قدرت و تسلط كافى داشته تا آنجا كه شعراى معاصر و غير معاصر همگان ذوق لطيف او را ستوده و از ابتكارات ادبى او بهره ور گشته اند.گر چه نام او را بميان نياورده اند، ولى واقعيت گواهى زنده است كه امتيازاصلى متعلق به شاعر ماعونى مبتكر اين مضامين است.

ابو سعيد محمد بن احمد عبيدى در كتاب " الابانه " |پرده بردارى از سرقتهاى متنبى شاعر| ص 22مى نويسد:

عونى گفته:

- فصل بهاران گذشت تابستان آمد و در پيشاپيش آن سپاه گرما كه زمين را با شراره خود به آتش كشيد. كان بالجوما بى من جوى و هوى

و من شحوب فلا يخلو من الكدر - گويا فضاى جهان از حرارت عشق و سوز و گداز دلم رنگ گرفته كه چنين تيره وتار است.

و متنبى گويد "مقتول بسال 354 ه":

كان الجوقاسى ما اقاسى

فصار سواده فيه شحوبا - گويا فضاى جهان بدرد من مبتلاست كه رنگ آن تيره و تار است.

و در ص 64 " ابانه " گويد: و از شعر عونى است:

- اى ياران ديرين رفتيد و قلب مرا در سوز و گداز عشق و جوانى تنها گذاشتيد. ابكى وفاء كما و عهدكما كما

يبكى المحب معاهد الاحباب - مى گريم بر وفاى شما و مى مويم بر وعده هايتان، چونانكه دوست را يادگارى دوست مى گرياند.

و متنبى گفته: وفاءكما كالربع اشجاه طاسمه

بان تسعدا و الدمع اشجاه ساجمه - وفاى شماهمچون ديار معشوق، عاشق زار غمز ده را صلا دهد: بيا تا بگرييم و اشكها را چون ژاله روان سازد.

و بازدر ص 66 " ابانه " مى نويسد:

عونى درضمن قصيده كه در ستايش و ثناى اهل بيت سروده چنين مى گويد:

- همدمى نيست كه با من همناله شود؟ چه گوارا و شيرين است اشكى كه به دامن دارم.

-دخترزاده مصطفى را دوستارم، مشتاقانه و بى تاب بزيارت او روانم. و ما قدمى فى سعيه نحو قبره

بافضل منه رتبه مركب العقل - گامهاى من كه به سوى مرقدش در تب و تاب است، امتيازى كمتر از سر من ندارد كه جايگاه عقل است.

ومتنبى گويد:

خير اعضائنا الروس و لكن

فضلتها بقصدها الاقدام - شريفترين اعضا سر و گردن است ولى با اين كشش و كوششى كه قدمها در ديدار دوست داشته، امتياز بيشترى يافته.

امينى گويد: در همين مضمون، سرور شهيدمان سيد نصر الله حائرى، ازعونى شاعر اقتباس كرده كه در قصيده با قافيه كاف، در ثناى تربت كربلاى شريف چنين مى گويد: اقدام من زار مغناك الشريف غدت

تفاخر الراس منه طاب مثواك - اى پاك مرقد گامهاى آنكس كه مرقد شريف ترا زيارت كند، تواند كه با سر، بمفاخرت و مباهات برخيزد.

بارى - اشعار و قصائد عونى، آنچه در باره اهل بيت سروده، چه در ثنا و ستايش و يا ماتم و سوگوارى، در كتاب " مناقب ابن شهر آشوب " و " روضه الواعظين فتال " و " صراط المستقيم بياضى " پراكنده است و آنچه از چكامه هايش گردآورى كرده ايم، از 350 بيت تجاوز مى كند، علامه سماوى اشعار او را در ديوانى ثبت كرده و از جمله قصيده معروف به " مذهبه " است كه در " مناقب " ابن شهر آشوب بطور ناقص و نامنظم ياد شده است.

قصيده مذهبه:

پرسيد: آيا در شان على عالى، نصى در قرآن مجيد هست كه اوست وصى احمد پاك گوهر عدنانى، نه ديگر كس؟

حجتى صريح و روشن آر

گفتم: آرى نص " غدير خم " و آيه تبليغ بدو اختصاص دارد.

باضافه اخبار و نصوص فراوان، غير از آنها كه دست خائنان ربود.

پنهان كرد، باشد كه بنى اميه را خشنود سازد اى كور ذهن نشنيدى كه احمد مصطفى با حال تهنيت گفت:

نسبت تو به من، نسبت هارون است به موسى كه برادرش را گفت جانشين من باش.

از ايشان پرس: كز چه مخالفت كردند

داستان مباهله را نشنيدى و ندانستى كه بدان وسيله برتر آمدند

ازهمگان، آيا كسى با او برابر هست و نزدخدا رتبت او دارد؟

مگر نه رسولش او را بخود خواند

نشنيدى كه رسولش وصى خود ساخت با آنكه فقير بود و تو هم دانى

او را مخصوص كرد كه تواند اداى دين كند و اگر جز او را مخصوص مى كرد- و نكرد.

دين او را كس ادا نتوانست

پرسيد: آيتى هست كه بى تعلل بر على پاك گوهر دلالت آرد

بدان سان كه تنهاآن پاك گوهر صاحب فضل باشد و ديگران مهجور.

و هر كس جز او رانده و مطرود؟

گفتم: خداوند فرمود: آنگاه كه لباس تشريف بر قامت پدران و فرزندان آراست آل ابراهيم از همگان برتر و الاتراند و ما بدانها مرحمت كرديم.

خاطره اى گرامى و آوازه اى بلند

از اين رو ابراهيم مردى گشت الهى و از آن پس رسول پسنديده

و از آن پس خليل خدا و برگزيده و از آن پس پيشوائى راهياب و راهبر.

نزد خدايش ستوده گوهر

اين گاه بود كه استدعا كرد: پروردگارا از نژاد من پيشوائى برانگيز، فرمودش نه

ولى عهدى من به ستمگران از خلق نرسد، از ذات يگانه من بدورست.

منزه باد آنكه پيوست يكتاست

مصطفى هم در اين امت آمر و ناهى است، شبيه و نظير ندارد

كردارش با گفتارى چون لولو رخشان جز به فرمان حق صادر نگشت.

و نه از پيش خودافترا بست گر او از هواى دل سخن نكند بلكه بفرمان حق دم زند

از چه طرد آنها كرد و على را پيش خواند؟ بيهوده؟ اينكه گمراهى است.

حاشا كه گمراه و سرگشته باشد

قصه اين است كه مهاجر و انصار در سقيفه با نظر خود خليفه ساختند و پرداختند و على سرگرم وظيفه انسانى و دينى خود بود كه جثه شريف رسول را غسل دهد.

بااندوهى گرانبار و غمى جانكاه

دورى گذشت و خليفه درگذشت و دست دومى را در ميان عرب افراشت او هم درگذشت و سومى را علم كرد، البته با مجلس شورى كه آنهم انگيزه داشت.

پيدا بود كه چگونه برگزار خواهد گشت

سومى هم درگذشت و گروه گروه به در خانه على روان گشتند

و او جز قبول چاره نيافت در حالى كه اتفاق نظر محال بود.

چه هر كس در پى آرزوى خود بود

ابتدا زنى شترسوار برخاست و آن دو "طلحه و زبير" با او همعنان گشتند

شمشير قضيه را فيصله بخشيد ولى زبان ملامتگران را نبريد.

البته نبرد هم اندكى بيش نبود

بعد از آن معاويه خشمگين برخاست و على با ذوالفقارش درپى شتافت اما يار موافق دشمن مخالف گشت، چون قرآنها بر سر نى بالا رفت.

بسان پرچم صلح كه فراز و نشيب گيرد نزديك بود سر تسليم فرود آرد و بر تكاورى رعدزا راه فرار گيرد.

نيرنگى ساز نمود و بفرمان شيطان مطرود، شور حكميت آغاز كرد.

رعيت حاكم بر سلطان گشت

على ناچار دست از نبرد كشيد و حكميت سرنوشت همگانرا بدست گرفت شاميان با پسر عاصى "عمرو" به ميعاد آمدند و او دام خود را پهن كرده.

ابوموسى اشعرى را بفريفت ابو موسى بر منبر به خطبه برخاست، گفت: من على را خلع كردم

چونانكه اين انگشترى از انگشت خلع كنم، خلافت از آن زاده عمر باد.

اى پسر عاص برشو و معاويه را خلع كن

پسر عاص گفت: اى مردم گواه باشيد كه اين مرد مقتداى خود را خلع نمود

سخن مرا هم بشنويد وبر من متابيد: من زاده هند معاويه رابخلافت برگرفتم.

مردم راه و روش عمروعاص را مى پسندند

با وجود اين حال و مقال، نظرت چيست؟ چه ميگوئى و چه خواهى كرد

دست به دل هر كس بگذارى، انباشته از كينه و پدر كشتگى است.

آتشها در درونشان شعله ور است

على باگواهى اهل حديث، اول كسى است كه به اين نام مفتخر آمد

اين مرتبت از جانب خدا و به دست برادر و پسر عمش بدو مخصوص شد.

وحى الهى از عنايت ازلى پرده برداشت

اوست كه در تورات نامبردار است، پيشنيان كه او را هادى امم خوانند

صريح و آشكار در صف پاكان نامبرده شده تا بينى دشمنان بخاك ماليده شود.

آرى از هر عيب و عوارى برى است

و نزد كاهنان معبد: آنها كه پس از ضايعه تورات، به جمع آن پرداختند

از هر فصلى آنچه نيكتر بود گرفتند، همانها كه گنجوران تورات كليم محسوبند.

تا حق را به كرسى بنشانند، نامش بورى است

اوست كه نامش در انجيل معروف است و با عظمت و بزرگوارى همعنان. سرور دست و رو سپيدان

ناظر بر كارگاه امكان در نزد آنان نامش الى است

اوست كه در زبور نامش مشهور است، زبور داود تابان و درخشان

صاحب مقام و منصب والا و پرچم بلند، همنام شير ژيان.

يكه تاز ميدان، منظورم ارى است

اوست كه بزرگان هند و سران آن سرزمين از ميان جهانيان نام برند

همانها كه از تاريخ پيشين مطلع اند نامش را كنگر صاحب هنر دانند.

و كنگر قهرمان تاريخ باستان است

اوست كه روميان فطرسش خوانند: ابر قدرت و ابر دانش

حافظ اسرار پنهانى، خطيب و سخن دان صاحب معانى.

و هر كس چنين باش بطرسى خوانند

اوست كه فارسيانش به هنگام درس و تعليم ياد كنند

با نام غرسنا كه نامى است مقدس و معنايش رباينده جانها.

و گاهى بنام بازى شاهباز پرندگان

اوست كه در ميان تركان معروف به تير است يعنى محك

از اين رو كه زداينده هر گونه شك است از پيرامون حق.

اگر با لغت ترك آشنائى

اوست كه سياهان حبشه بتريك خوانند: شجاع بى پروا

پر قدرت و بى مهابا درهم كوبنده هر هيولا ابر قهرمان والا.

از آن پرس كه زبان حبشى شناسد

اوست كه در زنگبار بنام حنبر شناخته آيد: بنياد كن و نجات بخش

شير صحرا كه دشت و دمن حوزه اقتدار اوست و جز به فرمان او نگذرند.

اگر خواهى از زنگيان پرس

در لغت ارمن بنام فريق معروف است: فاروق حق و باطل، مومن و منافق

بزرگسالان و پيران از قديم مى شناسند، اگر اهل تحقيق و اطلاع باشى

از مردم ارمن باز جو

مادر پاك گوهر براى او نامى برگزيد: آنگاه كه در كعبه قدسش بزائيد

از كعبه برون آمدو خلق گفتند: اين چيست؟ گفت: شيربچه ام حيدر.

پاك و مقدس پاى بجهان نهاد پدرش او را ظهير ناميد، چه او را از كودكى يار و پشتبان ديد

چون دامن كشتى بر ميان مى بست، برادران بزرگتر را بر زمين مى كوبيد.

درشت استخوان، ورزيده و نيرومند

دايه اش بنام ميمون مى شناخت كه مبارك و سعادت قرين بود

بسان دانه درش به جان مواظب بود، چه او حامى نوزادان همشير بود.

ببركت وجودش پستان او چون جوى روان

نام برادر همشيرش در بنى هلال، آويخته دست ميمون باحبال

اين داستانى است كه مردان قبله در شب نشينيها بازگو كرده اند.

موهبتى شريف، در كودكى و صباوت

نام او در آسمانها نزد خداوند عزت على است، صريح و روشن و آشكار

نامش از نام خود مشتق ساخت چونانكه نام رسول را در ازل از نام خود گرفت.

عطائى بود مخصوص رسول و وصى

آراء اهل علم درنام مبارك على متفق است در معنى آن مختلف

در معنى و مقصود اين لفظ، هر كس سخنى گفته، البته مناسب و موتلف.

تير فكرش به هدف نشست

جمعى گفتند: او بر همه قهرمانان چيره گشت و دست همه را بر بست

هر دليرى كه او را شناخت، كنارى گرفت و سر برتافت.

زين رو نامش على است

برخى گفتند: على اى بر دوش نبى نهاده بتهاى كعبه را سرنگون ساخت

چون نتوانست سنگينى رسول را بر دوش كشد، كه از بار وحى گرانبار است.

زين رو منزلت عالى يافت فرقه گفتند: چون جايگاهش بلند است و با رسول مختار هم مكان

فرمانرواى عرش بر نيكانش برگزيد و اينك در بوستانى مخصوص خرامان

مرتضى صاحب جايگاه برترين است

و جماعت دگر گويند: دانش على از همه سربود كه رسولش " اقضاكم على " فرمود

آنكه با فرمان رسول بر كرسى قضا بالارود، مقامش عاليتر و والاتر بود

بكوش كه شيعه آن دانشور والا شوى

در قرآن و حديث راه تاويل مپوى، و جز ظاهر و آشكار آن مجوى

خداى با مهين فرد بشر چنان سخن گفت كه همگان توانند شنفت

هم مقام رسول را باز شناسند و هم منزلت وصى

به دستاويز محكم الهى چنگ زن كه نه بگسلد و نه ياوه گردى پايدار

آزادانه بر صراط روى با قدمى ثابت، قلبى آرام و استوار

جانب بهشت گيرى سالم و با قرار

بهشت جاويدان، بالاترين مراتب، كه هر كس با محبوب خود دمساز شود

اين موهبتى است از جانب خداى كه سپاسش واجب است، مهربان پروردگار

عزيز و با شوكت، پادشاه با اقتدار

با پروردگارا- برده كه با فضل و انعامت پروريدى ازروز نخست

ندانسته نافرمانى كرد، گفتى: اگر باز گردد گناهش بيامرزى

اينك بازگشتم تجاوزم را بيامرز

بار پروردگارا - كردارى ندارم جز ولاء احمد و خاندان والايش

همتاى رسول و وصى او آزمون گشته با بلايا وهم فاطمه و دو فرزندش

سپيد رويان، زيور عرش و كرسى

از آن پس على و فرزندش محمد و هم جعفر صادق و موسى راهبر

باز على و آنگه سرور جوادان محمد و بعد على هادى كامور

و حسن آنكه مهدى را برآورد بار خدايا،بپاس اينانم عزت دنيا بخش و هم راحت در گور

در زندگى باز پسين ايمنى از عذاب و پرده بر گناهان و سيرابى از كوثر

و دمساز گشتن با آنان در مقام ارجمند

اى طلحه اگر پايان دفترت بر اين نسق باشد، دلهره و اضطرابت نباشد

طلحه اى باشى نيك انجام، و پاداشت بر خداى جهانيان در فرجام

آرى پروردگار مهربان مرا بس

و از چكامه اوست در ستايش امير المومنين "ع":

- من كفالت كسى را پذيرفتم كه رسول خدايش در ميان انبوه گفت:

- به رستاخيز سوارانى به محشر آيند: ما پنج سواريم كه ششمى نداريم

- از آن ميان، من بر براق سوارم و پاره تنم فاطمه دنبال من روان

- در آن روز ناقه عضباى من پاكش محمل او خواهد بود.بهر سوى دوان

- پدرم ابراهيم خليل حق بر تكاورى رهوار، شوكت ما درآنروز باشد پديدار

- برادرم صالح بر ناقه الهى پيشاپيش من در صحراى محشر كامگار

- و على بر شترى سپيد از شترهاى بهشتى سوار، چه گويم در وصف آن شاهباز

- پرچم سپاس را بنام خداى يكتاى پسنديده در دست دارد بر سر من فراز

- بر سر او تاجى مرصع از نور، درخشان و تابان چون آفتاب

- پرتو نورش عرصه رستاخيز را روشن ساخته، وه چه با شكوه

- تاجى كه هفتاد كنگره دارد،كنگره رخشان چون اختر پرفروغ

- سپاس گزارم پروردگار خود را بر نعمت ولاءشان فراوان و بى حساب

قصيده اى دارد كه در ماتم حسين سبط فداكار رسول سروده است:

- اى ماه تابان كه دير نپائيدى، در ماتم تو است كه نوحه سرا گشته ام

- اى چرخ غدار، گردش ناموزونت حوادث نامطلوب ببار آورد

- بعد از عاشوراى حسين واى بر من، شوخى و طرب گوارا است؟

- اى ماه تاباه راه كربلا گرفتى تا بامت رسم زندگى آموزى و هم راه رستگارى و صلاح.

- ازاين رو، دين خدا حله شاهوار به تن كرد و شرك بال و پر فرو هشت.

- از اين رو، صبح شركت تاريكى گرفت و شام دين روشنائى يافت.

- نامه نگاشتند و به كربلايش خواندند، شتابان آمد تا حقيقت خالص مشهود گردد.

- و چون به وعده گاه رسيد، ازو كناره گرفتند، بلكه به سويش تاختند.

- دشت صاف را از نيزه و شمشير چون جنگلى انبوه آراسته در كشتنش شتاب كردند.

- دوستانش به دفاع برخاستند و با شمشير و نيزه هم آغوش گشتند.

- هفتادتن در ميان هفتاد هزار لشكر، مجروح وغرقه خون بر زمين افتاد.

- جملگى شربت شهادت نوشيدند، جامى كه از پيش مهيا بود.

- حسين بر ايشان بتاخت و شمشيرهاى پهن به سويش شتافت.

- اى خشم خداى مباد كه به ناله و فريادشان رحم آورى.

- بالاخره تنها و تشنه از ميان دشمن برگشت، و همچنان تشنه و تنها رفته بود.

- پيوسته، مرغ جانش به سوى جانان پر مى كشيد، تا پيك حق در رسيد.گفت:

- بيائيد.بيائيد اين جرعه خون دلم را بريزيد كه مرا سوى عالم بالا خواندند.

- هجوم بردند بر سرش: آن يك سرش بريد و آن ديگر بازويش.

- پدرم قربان آن تشنه كامان كه خشكيده لب سوى جنان پر كشيدند.

- پدرم فداى آن چهره هاى تابناك كه سپيده دم سر در قدم جانان كردند.

- پدرم فداى آن تنهاى عريان كه از خون، جامه گلگون ساختند.

- اى سروران من اى زادگان على دين خدا در ماتم شما شيون و زارى آغاز كرد.

- كعبه و حجر و هم صفا و مروه از وحشت فقدان شما به خود لرزان و ريگزار دشتها با در آغوش گرفتن پيكر شريفتان روح افزاست. - با فقدان شما اركان دين ويران گشت، قرآن و مثانى باسوره هاى فرقانى.

- خداى بر آنها رحمت نياورد كه شما را دشمن گرفتند وبر آنان كه پيرو شمايند رحمت فراوان باد.

در ثناى امام صادق گويد:

- مهار شتر را سوى مزار بقيع بچرخان و درود فراوان بر جعفر بن محمد نثار كن.

- بگواى زاده دخت محمد اى پسر على اى فروغ هدايت كه قابل انكار نيست.

- اى صادق راست گفتار كه خدايت به راستى گواه است و گواهى او بس.

- پدرت رهبر، زاده ات رهبر، خودت رهبر اى پرتو جان يكتاپرستان.

- زاده رسول توئى كه دوستى اهل بيت و راه و رسم ولايت را بنياد نهادى.

- ششمين فروغ جاويد پرچم هدايت آنكه آئين ولايت شما نياموخت سرگشته و گمراه ماند.

و در قصيده كه امير المومنين را ثنا خوان گشته مى گويد:

- خدايش از ميان خلق برگزيد و حامل قرآن ساخت، واو به سرشت خلق داناست.

- با تنزيل سوره هاى محكم و استوار، دستورى روشن و تابناكش عطا كرد.

- پرتو خود را براو افكند و صلا داد: برخيز كه اينك توئى مژده بخش و بيم ده از خطر.

- بصيرت آشكار گشت و كورى رخت بر بست، گمراهى پشت كرد و فريبكارى نفرت بار.

- آنگاه على را وصى خود ساخت، به به از اين وصى: سرپرستى گزين و ياورى نيك.

در ضمن قصيده كه در ستايش ائمه طاهرين سروده چنين مى گويد: - رسول حق به جانشينى خود نام شش تن و ششن تن را صريحا ياد كرد، كه همگان پيشوايند و صاحب برهان.

- درودصاحب عرش بر او باد و رحمت و رضوانش پيوسته بر او ريزان.و در قصيده دگر گويد:

- گفتى: " براثا " خانه مريم است، اين حديثى است كژ با ضعف روايان.

- " براثا " خانه عيسى زاده مريم است.پناهگاه پيامبران، جايگاه اختران.

- و هم خانه اوصيا پيامبران وماوايشان در دوران باستان.

- هفتاد وصى، بعد از هفتاد پيامبر مرسل، پيشانى عبوديت بر اين درگاه سايان.

-آخرين آنان پيشواى ما على است كه در آنجا نماز برد، اين است حديث شايگان.

قصيده طولانى ديگر دارد كه خاندان رسول را ستايش كرده، از آن جمله:

- نبينى جبريل كه در آسمانهاى افراشته مقرب است، كارگزار اراده الهى.

- به خاندان رسول گويد: " من از شمايم " چه كسى همشان آنهاست اگر صاحب انصافى.

- آرى آل طه از هر كه پاى بر توده خاك نهاده، شريفتر و از هر كه چشم به دنيا گشوده، كريمتر.

- كلمات تابناكى كه بر ساقه عرش مى درخشند و ببركت آنان گناهان آدم بخشيده شود با كرامت و مرحمت.

- بركات و عناياتى كه بر سر همگان فرو ريخت و مومنين را در برگرفت.

- ياد آنان، خود عمل صالحى است كه براى ابدپا برجاست و بالاترين پاداش بر آن مهيا.

- آنان، خود صلوات زاكيات و درود تابناك اند كه در تشهد نماز بر آن صلا دهند.

- و حرم امن الهى كه دوستانشان ايمن و دشمنان از عذاب الهى بى امان.

- هر كه خواهد ديده به ديدار حق باز كند بديشان نگرد و هر كه خواهد در كنار حق آرام گيرد، كنار آنان جويد و همانها كشتى نوح اند كه هر كه از آن كناره ماند هلاك ابد يابد.

- هر كه خواهد خانه حق پويد، در خانه آنان كوبد، و هر كه خواهد به ريسمان حق آويزد و سوى سما خيزد، بدامن آنان چنگ يازد، اينان دستاويز محكم الهى اند كه دست همگان گيرند.

- و هم نامهاى نيكوى حق اند كه ره كه خدا را با نام ايشان خواند،به مراد رسد، كس را ازيشان گريزى نيست.
 

  • هم الوجه وجه الله الجنب جنبه هم الباب باب الله و الحبل حبله و اسماوه الحسنى التى من دعابها اجيب فما للناس عنها تحرف

  • و هم فلك نوح خاب عنه المخلف و عروته الوثقى توارى و تكنف اجيب فما للناس عنها تحرف اجيب فما للناس عنها تحرف

سمعانى در كتاب " انساب " مى نويسد كه: عونى شاعرى شيعه مسكل بود صحابه را در شعرخود ياد كرد و ببدى بر شمرد، در قصيده آن آغازش چنين است:

ليس الوقوف على الاطلال من شانى...

شنيدم كه چون عمر عبدالعزيز بشنيد كه عونى صحابه را ناسزار گويد، فرمان كرد تا با چوبش بزدند تا بمرد.

امينى گويد: نام عونى و عصر زندگانى او و هم مزار او بر سمعانى پنهان مانده كه چنين سخنى بر زبان رانده است، اين قصيده اى كه نام برده، از قصائد ابو محمد عبد الله بن عمار برقى شاعر اهل بيت است كه درنزد متوكل از او سعايت بردند و همين قصيده را كه قافيه نون دارد.بر او خواندند، دستور داد: " زبانش قطع كنند و ديوان شعرش بسوزند " و چنان كردند، نامبرده از اين زخم پس از چندروز رخت به دار بقا كشيد و اين در سال 245 هجرى بود، از اين قصيده نونيه اين چند بيت است:
 

  • فهو الذى امتحن الله القلوب به عما يجمجمن من كفر و ايمان

  • عما يجمجمن من كفر و ايمان عما يجمجمن من كفر و ايمان

- اوست كه خداوند دلهاى مردم را با دوستى و ولايش آزمون كرد كه كفر آرند يا ايمان. - خداى صاحب شان، اراده فرمود كه در مقام و مرتبه فضل بى نظير باشد.

- آنها كه درصدد ابطال شما بر آمدند، دچار خشم و عصيان الهى گشتند.

- ممكن نيست حق شما را زير پا گذارند،جز اينكه آيات قرآن را زير پا نهند.

- از اين رو خلافت را به اهل بيت گذاريد، كه بيگانه ايد و آنان پيوند رسول.

BeitolabbasTV