BeitolabbasTV

غديريه ابو العباس ضبى

درگذشته 398

 

لعلى الطهر الشهير

مجد اناف على ثبير

صنو النبى محمد

و وصيه يوم الغدير

و حليل فاطمه ووا

لدشبر و ابو شبير

 

- على پاك و بلند آوازه، عظمتش سايه افكن شد بر قله ثبير.

- همريشه پيامبر خدا محمد و خليفه اش در روز غدير.

- جفت حلال فاطمه، پدر شبر و شبير.

دنباله شعر:

" ثبير " با فتح ثا سه نقطه و بعد از آن با مكسوره، مرتفع ترين كوههاى مكه است كه بين عرفه و مكه قرار گرفته: مردى از بزرگان قبيله " هذيل " در آن كوه مرد و نامش بر آن كوه ماند.

ابو نعيم در كتاب " آنچه از قرآن درباره على نازل شده "و نطنزى در كتاب " خصائص علوى "از شعبه از حكم از ابن عباس روايت كرده كه: ما با رسول خدا در مكه بوديم، رسول خدا دست على را گرفت و ما را بر كوه " ثبير " بالا برد، چهارركعت نماز خواند و بعد سر به آسمان كرده و عرض كرد:

" بار پروردگارا موسى پسر عمران از تو تمنا كرد و من نيز كه محمد پيام آور توام تمنا دارم كه سينه ام را باز كنى و كارم را فرجام بخشى و گره زبانم بگشائى تا سخنم را بفهمند، ياورى برايم برانگيزى از خاندانم همين على بن ابيطالب باشدكه برادر من است، كمرم را بوسيله او بر بند و او را در كار من شريك ساز!"

ابن عباس گويد: سروشى شنيدم مى گفت: اى احمد، تمنايت بر آورده شد.

بيوگرافي شاعر و اشعار او

" كافى اوحد " ابو العباس، احمد بن ابراهيم ضبى - از قبيله ضبه - وزير، ملقب به " رئيس " يكى از سياستمداران و ادب پروران كه بعد از صاحب ابن عباد، زمان ملك و سياست را بدست گرفت.

از نديمان صاحب بود كه تقربى ويژه يافته، از فضل و ادب او بهره وافى گرفته تا آنجا كه خود پرچمدار فضل و ادب گشته، پناه ادب دوستان و فضل پروران بود معروف همگان، و مشاراليه با لبنان.

همواره بر آن پايگاه والا بود تا صاحب ابن عباد، در سال 385 رخت از جهان كشيد وبا اشاره و فرمان فخر الدوله بويئى در منصب وزراتش جانشين خود ساخت و ابو على ملقب به " جليل " را با او شريك كرد، برخى از فرزندان منجم در اين باره گويد:

- بخدا قسم، بخدا قسم بعداز وزير پسر عباد هرگز رستگار نشويد.

- اگر از شما كار جليل و بزرگى ساخته آيد، اجل مرا قطع كنيد، و اگر رئيس از شما برخاست سرم را.

بارى شاعر ما ضبى به آن پايگاه از جلال رسيد كه حاجتمندان بار سفر بسته بر در خانه اش آرزومند نوال شدند، قصائد ثناگران از اكناف ديار به سويش سرازير شد و چكامه اش چون تحفه و ارمغان به اقطار جهان رفت.

در واقع جانشين شايسته اى براى درگذشته صالحش صاحب بود كه تمام شئون و مقامات او راصاحب گشت.

در جامع اصفهان دكه هاى مرتفع و سراهاى وسيع و آبرومندى داشته كه وقف بر ابنا سبيل و درماندگان نموده و در مقابل آن قراءتخانه مخصوصش با غرفه هاى مطالعه و مخزن كتاب كه از آثار نفيس علمى مشحون و فنون علم و هنر را گنجى شايگان و فهرست آن چنانكه در كتاب " محاسن اصفهان " ص 85 آمده در سه جلد بزرگ تنظيم شده بود.

فرهنگ رجال و تراجم از ثنا و ستايش او پر، و شعراء روزگارش با قصائد نمكين ثنا گستر از جمله آنان:

1- ابو عبد الله محمد بن حامد خوارزمى است كه در چكامه اش چنين ستايش مى كند.

- روزى نوين و عيدى سعادت قرين و ساعتى خوش آئين ديگر چه بكار است.

- و از آن بهتر، طلعت نيكوى رئيس است كه پرتو آن سعادتبار است.

- چه بسيار، رداى عظمتى بر دوش افكنده كه طراز آن از حله هاى آل يزيد بيشتر است.

2- ابو الحسن، على بن احمد جوهرى جرجانى "كه يادش گذشت" قصائدى در ثناى ضبى دارد، از جمله سروده اى در سالگرد تولدش كه ثعالبى در " يتيمه " ج 4 ص 38 آورده، برخى ابياتش چنين است:

- روزى كه رفعت و شرف آزين بسته، بى پروا پرده ها را به كنار زد.

- روزى كه ستاره مشترى با شهابى مسعود، شرار افكن شد: - چكيده عزت آشكار و برگزيده دودمان و الاتبار.

- شهريارى كه چون جبه شرف پوشد، روزگار از جامه شرف عريان ماند.

- و هر گاه در كارى خشم گيرد، چه آتشها كه بيفروزد.

- و به هنگام عطا بخشش كه چون ابر خنده زند، طلا بر دامن ريزد.

- اى طلعت صاحب كرامت كجا مانندت يافت شود؟

- امروز، روزى است كه از يمن و سعادتش، بينوايانهم كمربند زرين بسته اند.

- امروز، زادروز مسعود تو است كه در واقع زادروز ادب است.

- خوش زى در اين بزم با بركت كه از آب انگور سيراب شده.

-و سراپرده عشرقى بر افراز كه بر جهانى سايه افكن شود.

3- مهيار ديلمى "يكى از شعرا غدير كه يادش خواهد آمد" شاعر ما ضبى را با چند قصيده ثنا گفته، از جمله قصيده اى با قافيه ميم كه 65 بيت است و در ج 3 ديوانش ص 344 ديده مى شود، آغازش چنين است:

- اى همجواران قافله بر سركوه مانده شما در مغاك شده ايد؟ آرى دلى كه از عشق خالى است كجا داند كه بر عاشق شيدا چه گذشت؟

- شما كوچ كرديد، ساعات شب براى ما و شما يكسان است ولى جمعى بيداراند و گروهى در خواب.

و از جمله، قصيده اى با قافيه باء در 45 بيت كه با اين مطلع در ج 1 ص 230 ديوانش ثبت شده:

 

شفى الله نفسا لا تذل لمطلب

و صبرا متى يسمع به الدهر يعجب

 

و قصيده در 61 بيت با قافيه دال كه با اين مطلع در ج 1 ص 230 ديوانش آمده:

 

اذا صاح وفد السحب بالريح اوحدا

و راح بها ملاى ثقالا او اغتدى

 

و چكامه ديگر با قافيه با 37 بيت كه درج 1 ص 12 ديوانش با اين مطلع ديده مى شود:

 

دواعى الهدى لك ان لا تجيبا

هجرنا تقى ما وصلنا ذنوبا

 

و ديگرى با قافيه عين در 40 بيت در ج 2ص 179 ديوانش با اين سرآغاز:

 

على اى لائمه اربع

و فى ايما سلوه اطمع

و قد اخذ العهد يوم الرحيل

امامى والعهد مستودع

 

- به كدامين نكوهش و عتاب رو كنم، و در كدامين تسليت خاطر طمع بندم.

- با آنكه روز وداع عهد و پيمان گرفت و البته عهد و پيمان، امانت است.

و ديگرى با قافيه لام 52 بيت، در ج 3 ص 18 ديوانش با اين سرآغاز:

 

اليوم انجز ماطل الامال

فاتتك طائعه من الاقبال

 

و قصيده ديگر 69 بيت كه در ج 4 ص 30 ديوانش ثبت آمده، مهيار اين قصيده رادر سال 392 به نظم آورده، ملاحظه بفرمائيد:

 

قالوا: عساك مرجم فتبين

هيهات ليس بناظرى ان غرنى

 

- گفتند: نيك بنگر شايد خطا كرده باشى، هيهات اگرم فريب دهد ديدگان من نخواهد بود.

- اين است خانه هايشان و اينهم چشمه آب، نگهدار و بنوش، گوارايت مباد اگرم ننوشانى.

- بجان خودم، نزديك بود راهبر نشوم، بوى عنبرى كه محبوبان بر خاك افشانده اند، راهبر من گشت.

- نكهت جانرا با شاخ عنبر به خاك افشاندند و رفتند، بوى مشك آن برجاى ماند.

- اى تربتى كه بازيچه جوانان گشتى، آنهم بازيچه شك و ترديد، اينك با يقين من آشكار آمدى.

- اگر عهد ديرينه را فرا خاطرم آرى، بدان كه محفوظ است، و چه بد خاطره اى است.

- بعد از آن محبوبكان، آهوان وحشى در تو جاى گرفتند كه اينجا خانه شوخ چشمان است، و كاش جا نمى گرفتند. - من كه نرگس مستشان را با اثرجادوى آن مى شناسم، اين آهوان وحشى با چه اميد اطراف من مى لولند.

و در همين قصيده مى گويد:

- حاشا كه دست تمنا به هر سو دراز كنم،با آنكه جود و كرامت جايگاه مشخصى دارد.

- اى بخت بپا خيزد و در رى آنجا كه پايگاه دولت و استغناست صلا درده و رحمت آر بر بى نوائى كه بى خبر است.

- ياريش كن تا به مراد رسد،اين چنين موفق از محروم باز شناخته آيد.

- به خاطر كيست كه رفيقم راه شرق گرفته، با آنكه ضمانت او كافى است، و جز آن مجاز نباشد.

- اى شتران رهوار كه چون كشتى در صحرا روانيد، مشتاقم، سعى كنيد و اى كاروان سالار، به نشاط آمده ام، سرود بر خوان.

- اى غلام برخيز و بر شترى راهوار جهاز بربند كه ريگزار صحرا در زير پايش استوار باشد.

- اگر گياهى نباشد، با بوى گياه سر كند ولى از راه سپردن سير نشود.

- چنان با نشاط و رقصان كه سوارى بر پشت آن مشكل و جهاز شتر فرياد زند: آهسته

- روزى و انصاف در اين مرز و بوم ناياب است، به رى پناه بر و هر دو را از معدن بجوى.

- اگر راه به سوى " ابو العباس " شهريار آن ديار باشد، دشواريها آسان و سختيها هموار شود.

4- ابو الفياض، سعد بن احمد طبرى قصيده در ثناى او دارد از آن جمله:

- من با اين قافيه پردازيم،شعر خود را به حساس ترين قافيه پردازان و شاعران هديه مى كنم: - چون كه در مثل آمده خرما به قلعه خيبر مى برم.اينگونه مثل فراوان است.

- از دست كرمت آرزوئى دارم كه روا ندانستم نزد ديگرانش اظهار كنم.

-نه بينى كه زاده اميرم پناه داد و ازساحت خود، عالى ترين غرفه را مخصوص من ساخت؟

5 - صاعد بن محمد جرجانى، اين دو بيت را به خدمتش ارسال داشته:

- اگر بخواهم در خور اشتياق و آرزويم تحفه اى به خدمت آورم، جز ديدگانم نخواهد بود.

- ولى هديه من بر حسب قدرت و استطاعت است، از اين رو ديوانى با خط ابن مقله به ارمغان آوردم.

6- ابو القاسم، عبد الواحد بن محمد بن على بن حريش اصفهانى، ضمن قصيده بسيار طولانى كه ثناگستر ضبى گشته، چنين مى گويد:

- جان و خاندانم فداى آن منزل كه تو ساكن باشى، و هم فداى آن روزگاران كه گذشت و جز ايامى قليل نافع نيفتاد.

- و آن زلفان دلاويز كه بر رخسارش راه برده و باد صبا وزيده و از راهش بدر مى برد.

- و آن لذت هم آغوشى كه چون ماه تابانش ببر گرفتم، خواستم ببوسم روا نداشتم.

- در كنار هم ايستاديم.زبان سرزنش، طوفانى از رعد برانگيخت واز ديدگان ما سيلاب اشك سرازير بود.

- دانه هاى مرواريد غلطان بر صفحه رخسارش مى درخشيد چونان كه شبنم بر روى گل.

- رقيب از صحنه وداع مان دور شد كه نبيند، ولى نفس پر اشتياق ما را مى شنيد و برنج اندر بود.

- ازسرزنش دوست و معذرت او دل در برم مى طپيد و از شوخى رقيب و سخنان

جديش در بيم و اضطراب بودم.

- چگونه قلبم را سپر بلايش سازم، با اينكه نميدانم از كدام تركش تير مى زند.

- پشت كرده و ميرود، ولى گلزار چشمم را در زير قدمش فرش كرده، فدايش گشته و قدمهايش را مى بوسد.

پس از دورانى كه از وزارت او گذشت، مادر مجد الدوله او را متهم ساخت كه برادرش را مسموم ساخته، از اين رو 200 هزار دينار مطالبه مى كرد، تا درسوگوارى او خرج كند، ابو العباس از پرداخت آن امتناع كرد و ناچار در سال 392 از ترس به " بروجرد " گريخت كه در حوزه عمل " بدر " فرزند " حسنويه " بود.

بعد حاضر شد كه مبلغ معهود رابدهد و بر سر كار خود برگردد، مورد قبول واقع نشد، و در همان " بروجرد "باقى ماند تا در سال 398 دار فانى راوداع گفت.برخى گفته اند ابوبكر فرزند رافع كه يكى از سرهنگان فخر الدوله بود، با يكى از چاكران ابو العباس توطئه كرده بدو سم خورانيد.

پسرش تابوت او را با يكى ازپرده داران به بغداد فرستاد، و نامه اى به ابوبكر خوارزمى نگاشته خاطر نشان كرد كه پدرش وصيت كرده است تا او را در جوار سيد شهدا در كربلا دفن كنند، درخواست كرد تا خوارزمى ترتيب كار را بدهد و آرامگاهى معادل 500 دينار برايش ابتياع نمايند.

موضوع را با شريف ابو احمد "پدر سيد شريف علم الهدى و سيد شريف رضى" در ميان نهادند، فرمود: ابو العباس مردى است كه به جوار جدمان پناه آورده، از اين رو براى تربتش بهائى نخواهم گرفت.

تربتش را مشخص كرد و تابوت را به مسجد " براثا " بردند، ابو احمد به همراه اشراف و فقها حاضرشده بر او نماز خواندند و دستور داد پنجاه نفر همراه تابوت حركت كرده جنازه را در كربلا دفن كنند.

مهيار ديلمى "كه ذكرش خواهد آمد" با قصيده كه 59 بيت است و در ج 3 ديوانش ص 27 ثبت آمده، وزير مرحوم را رثا گفته و قصيده را خدمت فرزندش سعد به " دينور " گسيل داشت تا او را تسليت داده باشد، ملاحظه بفرمائيد:

- چيست كه از شاه نشين پرسى: كه از اينجا برخاست؟ و از صدر زين كه: چه كس بر زمين افتاد؟

- از چه دفتر وزارت كه ديروز غلغله بود، تعطيل شد و مجالس آن كه پر بود خالى گشت؟

- اسبان راهوار از چه زانوى غم ببر گرفته، و ساكت و سر بزيرند، با اينكه ديروز با غريو شيهه و شادى در صحنه ميدان دوان بودند؟

- دلاوران را از صدر زين كه بر زمين افكند، هم آنها كه ديروز در سايه نيزه و شمشير چون شاهين در كمين بودند؟

- از چيست كه آسمان تاريك است، و چرا در عزاى اختران نشسته؟

- جارچى عزاى كى را اعلام كرد كه زبانش در كام شكسته بود،پرسيدند: مرگ آجلش در ربود يا سم قاتل؟

- رفعت و شرف در گور شد؟ يا طالع دنيا سقوط كرد؟ يا ركن " ضبه " فرو افتاد؟

- گمان نميرفت كه با آن عزت و اقتدار، غول مرگ بدو دست يابد.

- آيا غول مرگ دانست - بجانم سوگند ندانست - كه دام و ريسمانش پاى كه را خواهد بست؟

- حادثه اى كه روزگار از عقل بيگانه شد، گاهى روزگار دچار جهالت است. - اى باران، زمين را سيراب كن و برگرد بوستان خيمه زن تا سرزمين خشك و سوزان زبان بتشكر گشايد.

- بارانى كه چون دهان مشك ريزان باشد و زمين تشنه را جان بخشد.

- بارانى كه بر سنگ خارا اثر گذارد چونان كه نعل سمند برمرغزار.

- ابرى تيره چون شتر كه مهاربينى اش را شترمرغى رم كرده بر نوك كشد.

- و پستانهايش براى دره ها و تپه ماهورها سوگند خورده سوگندى راست و درست كه پر و لبريز است.

- برق جهنده آسمان با شمشيرش رگهاى آنرا بريد، اينك به هر دره جوى كشيده روان است.

- ابو العباس را از جانب من بر گو: به هر دره و هامون سر مى كشم تااينكه تربتت را جسته و سيراب كنم.

- ولى توده خاك پرده و حجابت گشته، چگونه مورد خطاب و پيغام گردى.

- خوش بخت آن سنگ و خاكى كه در زير تنت بالش و متكا گشت و بدبخت آنچه بر روى تنت هوار شد.

- مى گريم و مى مويم: به خاطر خودم و به خاطر خاك نشينانى كه فرزندانش بعد از تو يتيم شوند و زنانش بى سرپرست.

- و به خاطر پناهنده اى كه حوادثش در سپرده تمناى خوراك دارد، و روزگارش خورنده او است.

- به انتظار مانده كه چه تصميم گيرد: نه در خانه بى سامانش رحل اقامت مى افكند و نه اراده كوچ دارد.

- از دوره گردى به هلاكت رسيده هر روز بر در اين و آن يار و ياور مى طلبد و همه گانش از در مى رانند.

- تا اينكه بخت و اقبالش را در بارگاه شما يافت و رنج گذشته را با شادى سال تو از ياد برد. - مى گريم بر آن گروهى كه فضل و دانششان در نظر مردم جرم و گناه است و اينك همان فضل و دانش را به درگاهت شفيع آورده اند.

- با اطمينان خاطر از كوشش مداوم و خستگى و خوارى بر كنار شدند و كفيل حوائج آنان توئى.

- بعد از آنكه هلاكت راه را بر تو بست، آواز ساربان هم راه بر آنان بست كه در گمان شرفيابى و كامورى نباشند.

- گروهى پس از گروه دگر كه اگر بر فرازسمند نشينى، در گردت حلقه زنند و چشمها را خيره سازند و اگر خشمناك شوى چون سپاهى چيره باشند كه.

- با مشت استخوان دشمن را درهم شكنند. و در سايه نيزه چون سر نيزه آهنين باشند.

- اگر دشمن خونخورات تيراندازان ماهر " ثعل " باشند، يك نفر از آنان باقى نماند.

- درنگ و شكيبائيت را منكر و عجيب شمردند، ولى اين مرگ بود كه پيش مى تاخت و تو با توانى به دفاع برخاستى.

- آشنايان دور از ياريت دريغ كردند و نزديكان ترا تنها گذشتند كه صياد تو چه خواهدكرد؟

- مرگ بر تو در آمد از آن درى كه هيچ مانع و دافعى نداشت جز فشار انبوهى كه به خدمت مى آمدند.

- خوشحال و خرم بودند كه به دست بوس توآمدند، و هيچكدامشان متحمل نشده او را از در نراند.

- خوان كرمت مانع نگشت، بذل و نوالت به حمايت بر نخاست و نه عطا و بخشش به كفايت و دفاع.

- تلخ و شيرين روزگار تو بودى: هر كه كامش تلخ بود از قهر تو بود آنكه شيرين، از عسلى كه تو در دهانش ريختى. - به حالى اندر شدى كه نه خود چاره دشمن توانستى و نه دوست يكرنگ كارى از پيش برد.

- آرى مرگ پر جفاترين قاضى است ولى جورى كه يكسان تقسيم شود عدالت است.

- آنكه از زندگى تو عبرت گيرد، و حق خود بشناسد فريب روزگار نخورد و از باطل به شگفت اندر نشود.

- اى پاى بند گورستان كه جگرهاى تفتيده و چشمان اشكبار، حق ترا ادا نكرده اند.

- اگرمرگ هلاكت بارت فدا مى گرفت، خون دلم و تمام خاندانم را فداى تو مى كردم.

- چه شد كه روزگارم با فقدان تو چون نيمروز، در تب و تاب است، با آنكه دركنارت چون عطر طربناك بود؟

- پيش از اين با مدح و ثنا خوانيت، جامه فخرى بر تن داشتم كه دامنش بر خاك مى كشيد....

و در همين قصيده گفته است:

- گمان مبر، با آنكه طالع سعدفرزندت تابان است.اختر ديگران در برج طالعت فروزان شود.

- بعد از تو ميهمانان و واردان وجه نكويش را با ميمنت پذيرا شدند، البته در ماه تابان از خورشيد رخشان نشانه هاست!

- اى سعد نيكرفتار باش و بار سنگين پدررا بر دوش بكش، تا توان دارى و تا دگرانت اطاعت كنند.

- من آنم كه با گريه و ناله ترا خورسند سازم و در آنچه گويم و سرايم ترا مسرور سازم.

شاعر ما ابو العباس ضبى خود شعرى لطيف و قريحه نمكين دارد، از جمله گويد: - اى سرور من لختى با اسيران كويت مدارا كن همانا نگاه مستت جانها مفتون ساخته.

- و عقل ها ربوده است، و ندانيم واقعا جام شراب است كه مى نوشيم يا جادوى فتان.

و قطعه ديگرى دارد كه بر زبان سرود گران مى چرخد:

- اى كاش دانستمى كه مرادت چيست؟ اين قلب نامراد، از دوريت دردمند است.

- كاش مى دانستم با كدام حسنت مرا اسير خودساخته اى؟ با جمالت؟ يا كمالت؟ يا بامهر و وداد؟

- و يا ميدانستم كدامين سياهتر است؟ خالت؟ يا خط عذارت؟ يا قلب و فواد؟

و يا اين قطعه ديگرش:

- گفتم به آن كه گلى تحفه آورد، و محفل ما از نشاط خندان بود.

- نور دو چشم، نزد من، درك آرزو است، نه فرزندى چون سام و يا حام.

- گفتمش: از سخن چين بپرهيز و به خود راهش مده، سخن چين بدبخت هيزم كش است.

- از چشم زخم جاسوسانى هراسناكم كه حسودان و دشمنان گسيل مى دارند.

و اين قطعه هم از اوست:

- به جدائى و قهر مكوش كه مايه تلخ كامى و عذاب است.

- خورشيد كه به هنگام غروب زرد رو شود از بيم فراق است.

و ازجمله قطعاتى كه به صاحب ابن عباد گسيل داشته:

- اى " كافى الكفاه " دولتت جاويد و عزتت بر دوام است و چه عظيم نعمتى است؟

- با نثر خود بر صفحه كاغذ در شاهوار پاشيدى و دگر باره گوهرى منظوم كه رشك ستارگان است.

گوهرى كه اگر از " جواهر " بود،واقعا در سلك كشيده مى شد، ولى " عرض" است و سلك ناپذير. و قطعه در ستايش " پروين " دارد:

- گمان بردم كه " پروين " هنگامى كه درسياهى شب طالع شد.

- خوشه اى است از لولوتر يا دسته از گل نرگس.

و نيز اين قطعه ديگر:

- چون " ثريا " به جلوه آمد هنگام طلوع فجر.

- گمان بردم - از لمعانش - كه خوشه اى است از در و گوهر.

و اين قطعه در كوتاهى شب:

- شبى كوتاهتر از انديشه من، در مقدار.

- جلوه كرد و رفت، چون دوشيزه بى قرار.

- و قطعه ديگر در شب طولانى:

- چه شبها كه نخوابيدم و در فكر شدم از چه جهت طولانى است.

- هر چه بيش نظاره كردم، سياهتر شد.

- دانستم كه او هم خواب بسر گشته.

- يا اخترانش مرده اند و جامه سياه پوشيده.

شاعر والا مقام، پايگاه مجد و عظمتش را بعد از خود به فرزندش ابو القاسم سعد بن احمد ضبى سپرد، و او بعد از فرار پدر به " بروجرد " دنبال پدر گرفت و در همانجابعد از پدرش به چند ماه رخت به دار بقا كشيد.

مهيار ديلمى قصائد زيادى در ثنا و ستايش او سروده، از جمله قصيده با 45 بيت كه در دوران اقامت بروجرد شخصا در حضور او خوانده است: آغازش اين است:
 

  • ذكرت و ما وفاى بحيث انسى بدجله كم صباح لى و ممسى

  • بدجله كم صباح لى و ممسى بدجله كم صباح لى و ممسى

و قصيده ديگر نيز در 45 بيت ومطلعش اين:
 

  • اشاقك من حسنا رهنا طروقها نعم كل حاجات النفوس يشوقها

  • نعم كل حاجات النفوس يشوقها نعم كل حاجات النفوس يشوقها

و سروده اى با قافيه نون در 44 بيت كه در ج 4 ديوانش ص 51 با اين سرآغازثبت آمده:
 

  • ما انت بعد البين من اوطانى دار الهوى و الدار بالجيران

  • دار الهوى و الدار بالجيران دار الهوى و الدار بالجيران

در اين سروده مى گويد:

- سخن از كريمان و آزادگان فراوان بود، اماهر كه را آزمودم لفظ بى معنى بود.

- مگر " سعد " آنكه براى رفعت و تعالى بپا خاست، هيهات كه خواب رفتگانشان چون شخص بيدار باشد.

- آرام اى حسودان كينه ور همانا تعالى و شرف باكينه و حسد، دست نخواهد داد.

- در ميان كوههاى سر به فلك كشيده درياى هشتمى است كه صخره هاى كوه پيكر بر آن احاطه كرده و هم ماه تابان دگرى است.

- گروهى كه چون باد به سوى خواسته ها مى تازند، بادى كه براى مسابقه در جريان است.

- گروهى كه هر گاه به وزارت شاهان رسند، عمامه آنان بر تاج شاهى فرمان دهد.

- خرگاه خود را بر رهگذر مسافران بپا كرده اند، گويا براى جلب مهمان قرعه مى كشند.

-شب كه بر سر بام خود آتش افروزند، ازشوق مهمان، چه بسا جان خود را بر سر هيزم نهند چه با آتش فروزانتر مهمان بيشتر آيد.

- زادگان " ضبه " در پهناى زمين پراكنده اند به هر كوى و كنار، و در روز نبرد چون صف دندان در شمار.

- اى سوارى كه به سوى اختران تابان مى تازى، پيش رو، باشد كه مرا در آنجا بيابى.

- بايست و ندادر ده كه: اى سعد شاهان، رسالتى دارم از بنده دور افتاده و دوست نزديك:

- پيش از آنكه به ديدارت نائل شوم، اشتياق خود را مى فريفتم، البته نزديك شدن چون خيال است و ديدار آرزو. - و چون با روز وصلت آتش دل را فرو نشاندم تشنه تر از روز هجران گشت.

- بسيار شد كه در برابر اشتياق زبان مقاومت كردم، چون به عيان آمد ناتوان ماندم.

- و تو اين شيوه را بر من باژگون كردى: پيش از آنكه مرا ببينى محبوبتر بودم.

- از شگفتيهاست كه نزديكى من، خود باعث دورى گشته است، آرى زمانه چون بوقلمون رنگ و وارنگ است.

BeitolabbasTV