BeitolabbasTV

غديريه ابن حجاج بغدادى

درگذشته سال 391

 

يا صاحب القبه البيضا فى النجف

من زار قبرك و استشفى لديك شفى

 

- اى سپيد قبه كه در نجف به خاك رفته اى هر آنكه تربت پاكت زيارت كندو شفا جويد شفا يابد.

- برويد و از مزار ابو الحسن رهبر آزادگان ديدار كنيد تا به پاداش و تقرب و اقبال نائل شويد.

- شرفياب شويد خدمت آن سرورى كه، مناجات پر پيشگاهش مقبول است و هر كس بدو التجا برد، حاجتش رواست.

- چون به حريم بارگاهش رسى احرام ببند و لبيك گويان وارد شو، آنگاه گرد مزارش هروله كن.

- و چون شوط هفتم را به پايان بردى، پشت به درگاه روبروى آن سرور بايست.

- بگو: درود و صفا، از جانب خداوند درود و صفا بر اهل درود و صفا: اهل دانش و شرف باد.

- به آرزوى زيارتت از وطن خارج و در حالى كه رشته ولايتت را به چنگ مى فشارم، شرفياب خدمت شده ام.

- اطمينان دارم كه مشمول شفاعتت واقع شده از شراب بهشتيم سيراب و عطش درونم را شفامى بخشى.

- چرا كه تو دستاويز محكم خدائى و هر كس بدان چنگ زند، نه بدبخت شود و نه از تيره روزى هراسد.

- هر گاه نامهاى مباركت بر مريض خوانده شود، شفا يابدو از دردمندى برهد.

- زيرا مقام و منزلت پستى نگيرد و نورت تاريك نشود.

- تو بزرگ آيت حقى كه بر عارفان در جلوه هاى ملكوتى ظاهر گشتى.

- و اينك فرشتگان خداى رحمان اند كه پيوسته بامهر الهى و ره آورد آسمانى بر مزارت نزول گيرند.

- همچون سطل آب و جام وضوو هوله كه جبرئيل امين برايت هديه آورد و كس را در آن خلاف نيست.

- و چون رسول خدايت نامزد كارمهمى نمود، به خوبى و هموارى از پيش بردى.

- داستان " مرغ بريان " كه " انس " راوى آن است، بر شرف موبدت از زبان رسول مختار گواه است.

- و حكايت" دانه و شاخ و زيتون " كه در قرآن آمده از لطف و كرامت خداى عرش آگاهى دهد.

- و داستان " گروه اسبان " و " غبار فرا آسمان " كه در " عاديات " آمده و " شمشير بران " كه سپرها دريده و ناله ها دارد.

- جوانانى چون شاخ شمشاد بر آنان گسيل داشتى، تا همه را به آتش كشيدند و خاكسترشان برباد رفت.

- اگر مى خواستى، همه را درخانه هايشان مسخ و باژگون مى فرمودى،يا مى فرمودى: اى زمين آنها را به كام دركش

- مرگ در فرمانت و جانها درقبضه ات، فرمانروا توئى نه ستم كنى، نه جفا روا دارى.

- خدايشان ازآلودگيها پاك نكند آن گوينده اى كه گفت بخ بخ چه فضل و چه شرفى؟

 

و بايعوك بخم ثم اكدها

محمد بمقال منه غير خفى

 

- در " غدير خم " با تو پيمان بستند، و رسول خدا با سخن خود پيمان را استوار نمود.

- ولى ترا عقب زدند و سخن رسول خدا را زير پا افكندند و نه اين سخن پيامبر بازشان داشت، كه فرمود: اين برادر من و خليفه من است.

- اين سرپرست شماست بعد از من، هر كه در دامن او چنگ زندنه از آينده هراسد و نه از گذشته.

اين قصيده قريب 64 بيت است و داستانى دارد كه به موقع ياد خواهد شد.قصيده دگرى هم دارد كه در پاسخ "ابن سكره " سروده، همان كه بر خاندان حق و شاعرشان ابن الحجاج زبان درازى كرده است، ما اين قصيده را از نسخه خطى ديوانش كه به سال 620 با قلم عمر بن اسماعيل احمد موصلى رونويس شده برداشته ايم آغاز قصيده چنين است:

 

- لا اكذب الله ان الصدق ينجينى

يد الامير بحمد الله يحيينى

 

- نه.خدا را- دروغ نگويم.چه راستى راه نجات و نعمت امير - سپاس خدا را - مايه حيات است.

تا آنجا كه گويد:

- و درمانى نيافتى كه بدان شفا جوئى، جز اينكه در طلب آمده آل ياسين را هجو گفتى.

- و سزاى آن ناسزا كه نثار اهل حق و رو سفيدان مبارك سيرت نمودى، پروردگارت بدست قدرت اين سزا بخشيد. - فقرى همراه كفر كه در ميان هر دو سرگردان و نالان بمانى، تا روزمرگ كه نه دنيائى مانده با شدت و نه دين.

- به راستى سخنت در باره فاطمه زهرا، سخن دشمنى سرگشته و لجوج بود.

- با دست آسيا و آرد جوينش نكوهش و سرزنش كردى.پيوسته گندمت بى آسيا باد.

- گفتى: رسول خدايش با فقير مسكينى كابين بست: دخترى مسكين و شوهرى مسكين.

 

کذبت يا ابن اللتى باب استهاسلس

الاغلاق بالليل مفكوك الزرافين

 

دروغ بافتى اى مادر... كه شب حلقه هاى...

- فاطمه خاتون زنان است، آن كه در روز حشر، همه بهشتيان با دوشيزگان سيمتن آهو چشم، كمر به خدمتش بندند.

- گفتى:امير المومنين در نبرد صفين بر معاويه ستم راند.

- و گفتى: فرمان پيشواى مقتدر، به خاطر حق، بر كشتن حسين سبط پيامبر صادر گشت.

- نه پسر مرجانه در اين خونريزى گناهى مرتكب گشت و نه شمر، ملعون و مطرود است.

- و گفتى: پسر سعد را در حلال شمردن حرمت خاندان نبوت، اجرى فزون و بى كران است.

- و سپس به عقب بازگشتى و عثمان را ماتم سرا گشتى آنهم با اشعار بى مايه و مبتذل.

- و از اين راه مورد طعن و سلامتى گشتى كه بر كم خردان و ديوانگان هم پوشيده نيست.

- و گفتى:بالاتر از " روز غدير " اگر روايتش صحيح باشد، روز " شعانين " يهود است.

- و روز عيدت، روز عاشورا است كه شراب و شيرينى تهيه بينى چونانكه نصارى شراب و نان مقدس.

- در آنروز پير زنانتان به خانه درآيند.غير از اين است كه سخن پير زنان وحى شيطان است؟

با خدايت بدشمنى برخاستى و از نعمتش بى پروا شدى، و حال آنكه از سطوت الهى ايمن نتوان گشت.

- پس خدايت گفت: برو بوزينه باش كه بر كونش دم رويد.و فرمان خدايت با كاف و نون است.

- و بمن فرمود: برو آزاده اى باش كه هر آن، رتبه ات بالا گيرد،در پيشگاه ملوك و دربار سلاطين.

- خداوند پيش از تو، به دوران موسى و هرون جماعتى را مسخ فرمود.

- به خاطر گناهى كه كمتر از اين بود، برو بآنهاملحق باش و پيرامون اين مگرد كه بمن ملحق شوى.

و در قصيده ديگرى از " روزغدير " ياد كرده و گفته:

 

بالمصطفى و بصهره

و وصيه يوم الغدير

 

شرح حال شاعر

ابو عبد الله، حسين بن احمد بن محمد بن جعفر بن محمد بن حجاج نيلى بغدادى از استوانه هاى تشيع و اعيان علماى مذهب و سرآمدى از سرآمدان علم و ادب است.

صاحب " رياض العلماء " از بزرگان علمايش شمرده، چونان كه ابن خلكان و ابو الفداء از اكابر تشيع و حموى در " معجم الادباء " از بزرگان شعراء شيعه، و ديگرى از سران دبيران.

در اين صورت، قافيه پردازى فنى از هنرهاى او است چنان كه دبيرى و نويسندگى از امتيازات فراوانش.

با قدمى استوار بر قله هاى علم و دانش بالا رفته، جز اينكه مقام والايش در ادب و شهرت عالمگيرش در نكته سنجى ماهرانه و سخن پردازى شاهانه - تا آنجا كه در نسمه السحرش، معلم ثانى شمرده - آوازه علم و دانشش را تحت الشعاع گرفته و پرده بر روى آن كشيده است.ما در اينجا به مقتضاى وظيفه از هر دو جنبه حق او را ادا خواهيم كرد.

پايه علم و دانش

مقام بلندش در علوم دينى و مهارت و كاردانى و حتى شهرتش در مجامع مذهبى بدان پايه بود كه مكرر در مركز خلافت اسلامى آن روز يعنى بغداد، سرپرستى امور حسبيه را عهده دار گشت. اين سرپرستى، خود منصبى از مناصب باشكوه علمى بود كه عهده دارى و توليت آن مخصوص پيشوايان دين و رهبران مذهب و اكابر ملت بوده و هم چنان كه ماوردى در " احكام سلطانيه " ص 224 ياد كرده، " پايه و اساس مذهب بر آن استوار بوده و پيشوايان صدر اول مباشر اين خدمت دينى مى گشته اند ".

حسبه يا امور حسبى:

حسبه يا امور حسبيه، عبارت از امر به معروف ونهى از منكر است كه به معناى وسيع آن از تمام جهات، در ميان مردم عموما، مورد اجرا قرار مى گرفته.از جمله كسانى كه در بغداد، قبل از شاعر ما ابن الحجاج، اين خدمت با شكوه دينى وعلمى را عهده دار گشته، فيلسوف بزرگ احمد بن طيب سرخسى، صاحب تاليفات گرانبهاى علمى در فنون مختلف است كه در سال 283 هجرى مقتول شد، و بعد از شاعر ما، عهده دارى آن به فقيه شافعيه و پيشوايشان ابو سعيد حسن بن احمد اصطخرى واگذار شد كه در سال 328 دار فانى را وداع گفته است، آن چنان كه در تاريخ ابن خلكان و مرآه الجنان يافعى و غير آن دو ياد شده. ماوردى در احكام سلطانيه ص 209 مى نويسد:

از شرايط عهده دارى امور حسبيه اين است كه محتسب: آزاد، عادل،دادگستر صاحب نظر، با برش و كار كشته باشد، در امور دين متعصب و سرسخت بوده منكرات قطيعه اى را كه همه مذاهب بر فساد آن اتفاق نظر دارند بشناسد.

فقهاء مذهب شافعى، در اين معنى اختلاف نظر دارند كه آيا محتسب،مى تواند در موارد اختلاف مذاهب عقيده و اجتهاد خود را بر مردم تحميل كند يا نه؟ ابو سعيد اصطخرى معتقد بودكه مى تواند، و در اين صورت بايد گفت كه محتسب بايد دانشمندى باشد مجتهد وصاحب نظر تا بتواند در مورد اختلاف، راى شخصى خود را ابراز دارد.

سخن ماوردى پايان پذيرفت.

رشيدالدين وطواط، درگذشته سال 573 مى گويد:

سزاوارترين كارها كه بايد موردتوجه قرار گرفته، نظام آن تمشيت يابدو همت بر تاسيس مبانى و درستى تشريفات آن گماشته آيد، كارى است كه پايه دين و آئين بر آن استوار و مصالح اجتماعى مسلمين بدان برقرار خواهد گشت، و آن توليت امور حسبيه است، كه بدين وسيله منحرفين از جاده حق، براه آمده، فروماندگان وادى فسق و تباهى ادب يافته، بازوى شرع و دين نيرو گيرد و برخوردهاى اجتماعى بر پايه قانون و قاعده و مصالح همگانى انجام پذيرد.

شايسته آن است كه توليت اين امر، كسى را سپرده آيد كه به دين دارى موصوف و به حفظ و امانت معروف، از رسوائى و بدنامى دور و از عيب و تهمت بركنار بوده، پيراهن تقوى و درست كارى بر تن، به راه رشد و صلاح پويا و كوشا باشد.

"نقل از معجم الادباء ج 19 ص." 31

با توجه به اينكه شاعر ما ابن الحجاج، بارها عهده دار اين خدمت خطير اجتماعى گشته، و تصدى اين منصب باشكوه، جز بااحراز رتبه اجتهاد و وصول به مقام فقه و عدالت ممكن نيست، نيازى به اثبات شون نامبرده، و ستايش مقام علمى و اجتماعى او نمى ماند.

ابن الحجاج، دو مرتبه در بغداد، متولى امور حسبيه گشت: يك مرتبه در عهد خليفه عباسى " مقتدر بالله " چنان كه از ابن خلكان و يافعى شنيديم،و بار دگر، عز الدوله او را به اين مقام اجتماعى برگزيد و آن در دوران وزارت اين بقيه بود كه در سال 362 به وزارت رسيده و در سال 367 رخت از اين جهان كشيد، موقعى كه ابن بقيه درمنصب وزارت باقى بود، شاعر ما قصيده اى سروده و در مطلع آن چنين گفت:

- اى وزير اگر مى توانى انصاف ده و داد مظلوم بگير، وگرنه با همه درباريانت از جاى برخيز.

و در همين قصيده مى گويد:

- من كه محتسب و بازرس اجتماعى اين مردمم، كاش مى دانستم چرا مقام ورتبه مرا نمى شناسيد.

ادب و هنر

چنان كه قبلا اشاره كرديم، ابن الحجاج، از نوابغ شعرا شيعه و در ميان دبيران ممتاز و برجسته بود، تا آنجا كه گفته اند: همپايه امرى ء القيس شاعر و در چهار صد سال فاصله زمانى ميان اين دو شاعر هيچكس از شعرا همطراز آنان نگشت.

ديوان شعرش در ده جلد تدوين شده، و اغلب سرودهايش از روانى و سلاست برخوردار و با الفاظ وتعبيراتى سهل و آسان، مضامين نغز و بلند پرداخته و اسلوب بديع و سبك تازه و مورد توجهى بكار بسته است.در " نسمه السحر " او را معلم دوم شناخته و مى گويد: معلم اول يا مهلهل بن وائل است و يا امرء القيس، از اين جهت كه شيوه نوينى ابداع كرده وديگران امثال ابو رقعمق و صريع الدلاءاز سبك و روش او پيروى كرده اند.

ثعالبى گويد: از اهل بصيرت و اديبان و سخن سنجان شعرشناس، شنيدم كه او رادر فن و شيوه اختراعيش كه بدان مشهورشده يگانه دهر مى شناسند زيرا شيوه او بى سابقه بود و هنر او پرمايه، و استعداد و مهارتى بس شگفت در پرداختن معانى داشت، هر چند صعب و دشوار باشد، آنهم با طبعى روان و الفاظى شيرين و ملاحتى تمام و بلاغتى به كمال.

بديع اسطرلابى، هبه الله بن حسن درگذشته سال 534، اشعار اين الحجاج را در 141 باب تدوين كرده كه هر بابى در فنى از فنون شعر مرتب گشته است، نام ديوان را " دره التاج در شعر ابن الحجاج " نهاده كه نسخه آن در كتابخانه پاريس تحت شماره 5913نگهدارى مى شود، و ابن الخشاب نحوى مقدمه اى بر آن پرداخته.

شريف رضى هم برگزيده اشعارش را گرد آورده و به نام " الحسن من شعر الحسين " ناميده كه ضمنا بر ترتيب حروف الفباست.اين گزينش در زمان زندگى شاعر ابن الحجاج بود، و لذا درباره اين حسن توجهى كه از شريف رضى نسبت به شعر او بعمل آمد چكامه اى ساخته كه در جلد آخر ديوانش ثبت است، بدين شرح:

- ميدانى سروده ام به كه پيوست؟و اينك در حوزه اختيار اوست

- و به ماه تابان، به سرورم شريف ابو الحسن موسوى.

- جوانمردى كه چون مرا با شعرسخيف و بى مايه ام باژگون ديد، دستم بگرفت و قامتم را استوار ساخت.

- انديشيدم و وارسيدم: گاهى شعرم درست و گاهى در عين درستى پيچيده و غامض بود.

- پس به لطف و مهربانى، ناموزن و پستش را از بلند و موزون جدا ساخت.

- وزن و آهنگش را با علم عروض راست كرد، و قافيه آنرا نيك بپرداخت.

- و بعد به استقامت و استوارى هدايت كرد و شيطان شعرم را از گمراهى به راه رشد و صلاح آورد.

- آثار سرپنجه زرينش در اين بافته خز خسروى آشكار است. - بخداوند سوگند - و البته پيرى چون من سوگند دروغ نياورد.

- كه اگر زردشت به استماع شعرش نشيند، بر منطق و گفتار پهلوى خرده گيرد.

- سبزه زار سخن رسايم را تشنه و پژمرده يافت.

- از اين رو پيوسته و همواره به آبياريش پرداخت تا خرمى و طراوت گرفت.

- اينك شعرم رو به زندگى جاويد مى رود، و دل حسوداز خشم بر سرورم داغدار است.

- حسودى كه جگرش بر آتش تافته كباب و بريان است.

ثعالبى گويد: براى نسخه ديوانش سر و دست مى شكنند و ارزش يك نسخه اش از 60 دينار كمتر نشده است، و هم گويد: ديوان شعرش سريعتر از پندو امثال در آفاق جهان سير كرده و لطيف تر از طيف خيال بر دل نشسته است.در " يتيمه " قسمت مهمى از فنون شعر او راياد كرده و 62 صفحه از جزء سوم آن در اشغال چكامه هاى اوست.

شعرابن الحجاج، غالبا با خل بازى و لودگى همراه است، گويا اين دو، از لوازم احساس و انگيزه ذوق حساس و خميرمايه طبع و فطرت اوست، هر گاه، طبع شوخ و بى پروايش گل مى كرد، نه محضر سلطان و نه هيبت اميران، هيچيك مانع گستاخى ولودگى او نبود، هر چه در دل داشت مى گفت، و جز با لطف و مهربانى و پذيرش عموم روبرو نمى گشت، چونان كه بيشترچكامه هايش گواه ولايت خالص و دوستى اهل بيت است و نكوهش و بدگوئى از دشمنانشان.

BeitolabbasTV