BeitolabbasTV

خصال نيك همراه شگفتيها

1- مى گويند: روزى صاحب ابن عباد، نوشيدنى خواست، قدحى پر آوردند چون خواست بياشامد، بعضى از دوستان نزديك گفت: مخور كه مسموم است، هنوز چاكرى كه آب آورده بود حاضر بود، صاحب به دوستش فرمود: گواه سخنت چيست؟ گفت: آزمايش، به همين غلامى كه آب را آورده بگو خودش بياشامد، صاحب فرمود: اين كار را نه براى ديگران تجويز كنم و نه حلال دانم. گفت: به مرغى بنوشان فرمود: هلاك حيوان را هم تجويز نكنم.

قدح رابرگرداند و دستور داد آبرا بريزند. وبه غلام فرمود: پى كار خود رو و ديگربه خانه من وارد مشو، و فرمان داد كه كنيزى در عوض غلام به خدمت گمارند، وحقوق آن غلام را هم مرتب پرداخت نمايند.

بعد فرمود: يقين را با شك نميتوان زدود، و قطع حقوق هم كيفرى است كه با خست همراه است.

2- يكى از سادات علوى، رقعه اى گسيل داشت كه خداوندش فرزندى پسر عنايت فرموده، تقاضا دارد كه نام و لقبى براى مولود، معين فرمايد. صاحب در كنار رقعه او نوشت:

" خداوندت با نو رسيده تك سوار و بخت كامگار، قرين سعادت گرداند، بخدا سوگند كه چشمها روشن گشت و دلها خرم: نامش على باشد،تا خدايش بلند آوازه گرداند، و كنايه اش ابو الحسن تا كار و بارش نيك و حسن آيد. روزمندم با كوشش خود فاضلى ارجمند و ببركت جدش نيكبختى سعادتمندگردد، بمنظور دور بادش از چشم بد دينارى زر به وزن صد مثقال نياز كردم تا به فال نيك صد سال زندگى با سعادتش نصيب گردد، و چون طلاى ناب از تصرف روزگار در امان ماند. و السلام.

3- يكى از حاشيه نشينان رقعه اى به خدمت صاحب فرستاده تقاضاى حاجتى كرد.

نامه را بدو عودت داده و گفتند: صاحب به دست خود نامه ات را امضا و وعده مساعدت داده است، ولى او هر چه نامه را زير و رو كرد، چيزى بنظرش نرسيد، نامه را به ابى العباس ضبى عرضه كرد، ابو العباس بعد از دقت كافى متوجه شد كه صاحب با نوشتن فقط يك الف، پاسخ مساعد داده است:

در رقعه متقاضى چنين بود: فان راى مولانا ان ينعم بكذا، فعل. اگر راى مبارك سرورمان تعلق گيرد كه مساعدت فرمايد، خواهد كرد، و معلوم شد صاحب جلو " فعل " كه فعل ماضى است، بمعنى " خواهد كرد " يك الف اضافه كرده يعنى " افعل " خواهم كرد.

4- صاحب، در يك طبق نقره، عطرى خدمت ابى هاشم علوى هديه كرده وبا اين سروده گسيل داشت:

- اين بنده به قصد زيارت عتبه مرابكه خدمت رسيد،تا از پرتو انوارت نصيبى گيرد.

- از اين عطرى كه تقديم مقامت شده بهره گير، كه عطرفروش از خوى چون مشكت مايه گرفته.

- اما ظرف پيشكشى است كه با عطر همراه شده، با قبول آن، عنايتى بر عناياتت بيفزا.

5- ابو القاسم زعفرانى به شكوه و جلال صاحب نگريست كه جمعى از خدم و حشم و حاشيه نشينان با لباسهاى فاخر و جبه هاى خز گرداگرد مجلس نشسته اند به كنارى رفت و به نوشتن پرداخت، به صاحب گفتند: در حضور شما چنين جسارتى مرتكب مى شود، صاحب فرمود: او را بياوريد زعفرانى لحظه اى مهلت خواست تا از نوشتن بپردازد، صاحب تقاضاى او را رد كرده دستور داد طومار را از دستش گرفته باز آورند، زعفرانى نزديك شد و گفت خداوند صاحب را مويد بدارد، و سرود:

- چكامه را از زبان شاعرش بشنو كه بيشتر در شگفت شوى، گر بر سر شاخه زيباتر است.

صاحب فرمود: بياور تا چه دارى، ابو القاسم ابياتى بر خواند كه از آن جمله است:

- دگران مال و دولت اندوزند و با حرص و ولع گنجينه سازند.

- و تو اى زاده عباد، اى اميد همگان، نوال و بخشش آرزوى توست.

- عطايت براى همگان، خواه دستى دراز يافرو كشيده دارند، چون ميوه رسيده مهياى چيدن است.

- جهانى را با نعمت و احسان فرو گرفتى، كمترين بهره اى كه نصيب مردم شد، دولت و بى نيازى است.

- حساس ترين شعرا در برابرت زبان بسته، و شاكرترين آنان از سپاس نعمتت عاجز و خسته.

- اى سرورى كه جودو نوالش، دولت و مكنت به ارمغان مى آورد و به پاى دور و نزديك مى ريزد.

- همگان را از زائر و مجاور، خلعت بخشودى، آنهم خلعتى كه در پندار نگنجد.

- حاشيه نشينان اين بارگاه، در لباس خز مى خرامند و جلوه مى فروشند جز من.

- البته آن را كه بر عهد خود پايدار است و همواره نيكى كند حاجت يادآورى نيست.

صاحب فرمود: در داستانهاى معن زائده خواندم كه مردى بدو گفت: اى امير مركبى عطايم كن. و او فرمود تا يك ناقه، يك سمند، يك قاطر، يك الاغ، يك كنيز بدو عطا كردند، و اضافه كرد: اگر من دانستم خداوند بلند پايه مركوبى جز اينها آفريده، عطايت مى كردم. اينك من كه صاحبم، فرمايم كه از جامه خز: يك جبه، يك پيراهن، يك جليقه يك شلوار، يك عمامه، يك دستمال، يك طاقه ازار "كمرپوش"، يك ردا "بالاپوش" يك جوراب بر تو خلعت كنند، اگر دانستم جز اينها لباس ديگرى از خز ساخته شود. عطايت مى كردم.

بعد فرمود تا به خزانه اندر شد، و تمام اين خلعتها را بر او ريختند. هرچه توانست پوشيد، و آنچه نتوانست به غلامش تحويل شد.

6- ابو حفص وراق اصفهانى، در رقعه اى به صاحب نگاشت:

خداوند سايه سرورمان صاحب را مستدام بدارد، اگر نه اين بود كه يادآورى مايه سود بخشى، و افراختن شمشير بعد از جنبش آن در نيام، سهل و هموارتر است نه يادآورى كردمى، و نه اين شمشير برنده را، تكان دادمى، ولى حاجتمندى كه كاردش به استخوان رسيده، به روا گشتن حاجت شتاب، و در برابر بخشنده بى دريغ هم،دست طلب و الحاح دراز دارد.

حال و روزگار اين بنده ات - كه خدايت مويد بدارد - پريشان است، حتى موشها از انبار گندم در حال كوچ اند، اگر راى مبارك باشد كه اين بنده را با ساير چاكران كه در نعمت غوطه وراند و از اين رو رحل اقامت افكنده اند، دمساز فرمائى خواهى فرمود. ان شا الله.

صاحب در كنار رقعه اش نگاشت:

چه نيك سخن ساز كردى، ما هم به نيكى پاسخ آغاز كنيم: موشهاى خانگى را به نعمت سرشار و نوال بى زوال، مژده بخش گندم، همين هفته مى رسد، ساير حوائج در راه است.

7- ابو الحسن علوى همدانى مشهور به " وصى " گويد: از جانب سلطان به سفارتى عازم رى گشتم، در راه بسيار انديشيدم كه مقالى زيباو سخنى شيوا كه در خور ملاقات صاحب باشد، طراز بندم، موفق نشدم. هنگامى كه در اسكورت خود با من روبروگشت و من نزديك شدم تا آنجا كه عنان دو مركب بهم پيوست، به ياد يوسف افتادم و بر زبانم گذشت: " ما هذا الا بشر ان هذا الا ملك كريم " اين مرد ما فوق بشر است، اين فرشته عالى مقام است. و او در پاسخ گفت: " انى لاجد ريح يوسف اولا ان تفندون " اگر نه اين بود ك ه مرا تخطئه كنيد مى گفتم بوى يوسف بمشام مى رسد، بعد فرمود: خوش آمدى؟ مرحبا بالرسول، ابن الرسول، الوصى ابن الوصى.

8- صاحب دراهواز با مرض اسهال به بستر افتاد، هر گاه كه از سر طشت برمى خاست، در كنار آن ده دينار زر سرخ مى نهاد، مبادا خدمتگار از كار ملال گيرد و ازاين رو خدمتكاران خواهان دوام كسالت بودند، و چون عافيت يافت، قريب پنجاه هزار دينار تصدق كرد

9 - در " يتيمه الدهر " از ابو نصر ابن المرزبان حكايت آورده كه هر گاه براى صاحب ابن عباد، آب يخ مى آوردند، بعد از نوشيدن آن مى گفت:

 

قعقعه الثلج بماء عذب

تستخرج الحمد من اقصى القلب

 

- قورت قورت آب يخ، بيرون كشد سپاس الهى را از ته قلب.

و بعد مى گفت: بارپروردگارا لعنت خود را بريزيد، تجديدفرما.

10- در " معجم البلدان "مى نويسد: ابن حضيرى، شبها به مجلس صاحب حاضر مى گشت، شبى چرت بر او غالب گشت و بادى از او برخاست، در نتيجه شرمسار و از حضور دربار بريد، صاحب گفت اين دو بيت را بر او بر خوانيد.

- حضيرى زاده به خاطر آوازى كه چون ناله ناى و آواى عود است. خجل مباش.

- باد است، چه مى توان كرد؟ مى توانى آنرا حبس كنى. تو كه سليمان نيستى.

كلمات قصار

آنكه - به درياى شيرين پويد، گوهر آبدار جويد.

آنكه - دست عطا گشاده دارد، چشم اميدبه سويش كشيده آيد.

آنكه - نعمتى را كافر آيد، نقمتش به كيفر در سپارد.

گوشتى كه از حرام رويد، با داس بلا دروده آيد.

آنكه بروزگار سلامتش غره آيد، فردا از پشيمانى و ندامت داستانها سرايد.

آنكه با اشاره اندك هوشيارى نگيرد، از بيان مفصل چه سود گيرد.

بسيار شد كه با سخنى نرم و هموار، كارى بسامان آمد، آنجاكه بذل اموال نافع نيامد.

سينه از مايه درون جوشد و از كوزه آن تراود كه در آن باشد.

خردمند با اشاره چشم دريابد و از گفتار زبان بى نياز آيد.

خورشيد تابان كه در پس ابر ماند، ديرى نگذرد كه رخسار نمايد، چونان كه بوستان در زمستان افسرده و در بهار خرم آيد.

بدر تابان كه نهان شود، باز بر آيد، شمشير كه كندى گيرد دگر بار جوهرش نمايان آيد.

دانشت در گرو درس و مذاكره جهلت بر اثر اهمال و متاركه.

سخن كه بر سامعه مكرر آيد درقلب ريشه دواند.

مهربانى بى غش و پاك، رساتر از زبانهاى پرآب و تاب.

هر كارى به موقع آن شايد، چونان كه هر ميوه به فصل آن در مذاق خوش آيد.

آرزو بى نهايت، چه سود كه نعمت دنيا عاريت.

يادآورى اثرى آشكار دارد، و چنانكه خدايش فرمود: نفعى سريع به بار آرد.

پشت شمشير، نرم و لغزنده و دم آن تيز و برنده، از آن شگفت تر مار، كه

پشت آن نرم و لغزنده تر و نيشش گزنده تر.

رشته منت و احسان، بر گردن كس استوار نتوان كرد،جز با خدمات شايان.

گاه باشد كه حلم و بردبارى خوارى آرد، چونان كه از پايدارى بيجا شكست زايد.

نامه هر كس،تراز انديشه و ادراك، بل محك اعتبار اوست و ترجمان فضل و مقام، بل و نمونه فهم و دانش اوست. وفاى به وعدت، برهان تشخيص و عظمت، امروز و فردا كردن، نشان بخل و خست، و گواه بى وفائيت تجديد مهلت. احسان نكو آن است كه اخلص و فراوان باشد، و احسان شوم آنكه امروز و فردا شود و با خاطره ناخوش آلوده گردد. هشيارى جوانمردان كندى نگيرد، و سيماى شوم خطا نپذيرد.

سگ كه بر چهره ماه تابان بانك كند، با سنگ دهانش بسته گردد.

بسيار شد كه به آرزوى خونخواهى و انتقام، در ورطه هولناك به خاك راه افتاده اند.

وعده نوال، برخى چون آب حيات است و برخى چون درخش سراب.

نفوذسخن گاه بدانجا رسد كه تير پران نرسد.

چه بسا اعتراف به تقصير كه گوياتر است از زبان تشكرآميز.

چه بساسخن كوتاه كه رساتر به مقصود باشد.

هر سرى آرزوئى پرورد، و هر روزى كارى شايسته خود دارد.

سخن نرم و هموار سود بخشد وگرنه شمشير بران، سودبخش تر افتد.

دلاور شيردل فراوان است، ولى نه چون عمرو، و بر مردگان ماتمدارى كرده اند ولى نه چنان كه بر صخر.

فراموش مكن كه فاصله جوان و پير فراوان است و فرق ميان عقاب و شاهين از زمين تا آسمان.

كفران نعمت، سرآغاز نقمت است. ناسپاسى نوال، مايه زوال است.

مقابله احسان با كفران، نعمت موجود را تا راندن است.

گاه باشد كه ضعيف قوى گردد، جراحت التيام پذيرد، كج راه، استقامت گيرد، و فرو مانده در خواب غفلت بيدار شود.

ناله از دل تنگ بر آيد و شكايت از درون درمند.

نه هر كه را خوانى، پاسخ مثبت دهد، و سر به اطاعت سپارد.

شود كه، بى گناه به جرم گناهكار بسوزد، و نيكوكار در عوض بدكار گرفتار آيد.

نه هر كه حق طلبد، باز جويد و نه هر كه چشم طمع به ابر دوزد، از باران رحمتش شراب اندوزد.

ثعالبى در يتيمه الدهر از اين گونه كلمات قصار و سخنان درر بار، از صاحب فراوان ياد كرده كه سيدامين تمام آنها را در " اعيان الشيعه "ثبت فرموده است.

اين است يك شيعه نمونه و اين نمونه افكارش. اين است يك وزير شيعه و اين سخنان حكمت شعارش،اين است فقيه شيعه و اين ادب تابناكش. اين است دانشمند شيعه و اين انديشه عالمتابش، اين است متكلم و سخنگوى شيعه و اين مقاله و گفتارش. اينان مردان بزرگ شيعه اند و اين مفاخر و ميراثشان. شيعه راستين كه در پى خاندان حق گام زند، بايد كه چنين باشد. وگرنه نباشد.

وفات صاحب

صاحب، در شب جمعه 24 ماه صفر از سال 385 در رى، دار فانى را ترك گفت مردم رى كه از مرگ او باخبر شدند، تمام شهر و بازارها تعطيل گشت و همگان بر در خانه اش به منظور تشييع جنازه گرد آمدند. فخر الدوله به همراه سرهنگان و فرماندهان حضور يافته و جامه سياه بر تن داشتند. جنازه صاحب كه بر دوش خدام از در قصرخارج شد، تا بر او نماز گزارند، به تعظيم و بزرگداشت، حاضرين يكسر به پاخاستند: فرياد شيون و زارى بلند شد، جامه ها بر تن دريدند، سيلى ها به صورت زدند، چندان گريه و ناله كردند كه از تاب و توان رفته به خاك افتادند. ابو العباس ضبى بر جنازه او نماز خواند، فخر الدوله پيشاپيش جنازه حركت مى كرد. و چند روز براى عزا در خانه نشست.

بعد از نماز جنازه را در يك خانه آويز كردندتا هنگامى كه به اصفهان برده و در قبه اى به نام دريه دفن شد، ابن خلكان مى نويسد: اين قبه تا اين زمان آباد مانده و دخترزادگانش به تعمير وكچكارى آن مواظب اند. و سيد در " روضات الجنات " اضافه كرده و گويد: اكنون هم آباد و معمور است، چندى پيش دچار شكست و انهدامى گشته بود كه پيشواى بزرگ علامه سترك محمد ابراهيم كرباسى به تجديد عمارت آن فرمان داد، و با وجود ناتوانى، دو ماه يكبار و گاه ماهى و چه بسا هفته اى يكبار، زيارت آن قبه را ترك نمى فرمايد. در اين اوقات به نام " باب طوقچى " و گاه " ميدان كهنه " خوانده مى شود، ومردم با زيارت مرقدش بركت مى جويند ودر كنار آن قبه حاجات خود را از خداوند تعالى مسئلت مى دارند.

ثعالبى در " يتيمه " مى نويسد: موقعى كه ستاره شناسان، با اشاره و كنايه از مرگ او خبر دادند، صاحب در قطعه اى چنين سرود:

- اى خالق ارواح و اجسام و اى آفريننده اختران و آثار.

- اى پديد آرنده روشنى و سياهى.

- نه چشم اميد به مشترى دارم.

- و نه از مريخ بيمناكم.

چرا كه ستارگان در واقع علامت اند.

- سرنوشت در دست خداى داناست. بار پروردگارا از درد و بلا محفوظم دار.

- و از حوادث روزگار در امان و از رسوائى گناه نگهبان باش.

- بدوستى محمد مصطفى برگزيده ات و همتايش على مرتضى و خاندان گرامش بر من ببخشاى. در مرگ صاحب قصائد فراوانى سروده شد، از جمله قصيده ابو منصور احمد بن محمد لجيمى است با قافيه نون: -اى بزرگ مرد با كفايت كه مشكلات را با سر پنجه تدبير گشود و با نوال سرشارش نياز ما را برآورد.

-آرزوى ما اين بود كه جاوان مانى، و روزگار نخواست، اراده او بر تمناى ماپيروز گشت.

- بر مرگت گريبان چاك زدم، اما قانع نشده اند و غم را دمسازآمدم.

- اگر خود را كشته بودم، ممكن بود حق ترا ادا كرده باشم.

- از رازى كه اينك دريافته اى پرده بردار كه چه بسيار از بيانات رشيقه ات بهرمند بوديم.

- مگر نه مردى دادگستر و با انصاف بودى؟ از چه گورى آباد كردى و شهرها ويران ساختى؟

- وا نهادى كه مردم لجام گسيخته شوند، ديروز كه چنين نبودند.

- سفله گان مسلط شده برما سوار شدند با آنكه ديروز برده ما بودند.

- اگر در ماتم او دلهاى ما آب شود و اشك از ديدگان بباريم.

- حق ماتم را ادا نكرده ايم، ولى گذشت روزگاران خواهد گفت چه كسى را از دست داده ايم.

و در قصيده ديگرى گويد:

- بزرگ مردى درگذشت كه هر گاه دانش وجود كمياب مى شد، هر دو را ازدست و زبان او باز مى جستيم.

-بزرگ مردى كه هر چه در ميان خلق جويا گشتم كسى را مانندش نيافتم.

- جود و بخشش را با " كافى الكفاه " در يك گور كردند تا بهم مانوس باشند.

- در زندگى با هم زيستند و اينك در گور همخوابه گشتند، گورى كه در باب ذريه است.

گاهى چند بيت اين قصيده به نام ابى القاسم ابن ابن ابى العلاء اصفهانى ثبت شده كه با حكايتى لطيف همراه است. از قصائدى كه در سوك صاحب سروده شده، نونيه ابو القاسم ابن ابى العلاء است كه ثعالبى در ج 3 ص 263 برخى ابيات آنراچنين آورده:

- اى يگانه رهبر من آنچه در ستايش و ثنايت گويم، كه گفته ام.

- تو از ستايش و ثنا برترى، هيچ كس ترا نستايد جز كه شان ترا بكاهد.

- بامرگ تو فرزندان حوا همه مردند، دنيا مرد، بلكه دين مرد.

- اينك، سروش فضيلت و آزادگى است كه عزاى تو را اعلام مى كند بعد از آن كه، حوريان به عزايت نشستند.

- عطا و صله بر تو مى گريند چنانكه ملت و دولت مى گريند.

- بدگويان و خبرچينان به پا خاستند، هم آنها كه از بيم تو خانه نشين بودند بعد از مرگت رانده هاى درگاه همه جان گرفتند.

- شگفت نباشد كه اينان همه بر كوى و برزن روانند، سليمان درگذشت و شياطين از بند رستند.

از جمله قصائدى كه در ماتم صاحب سروده شده، داليه ابى الفرج ابن ميسره است،ثعالبى اين چند بيت آنرا در يتيمه ج 3 ص 254 ياد كرده:

- اگر مى پذيرفتند، جانها برخى او مى گشت، گرچه اين هم مصيبتى بزرگ بود.

- ولى مرگ چون شاهين تيزبين است و بهترين را مى ربايد.

- زمانه را برگو: اين ستم به خود كردى، اينك به كورى چشمت، جامه عزا ببر كن.

- با اين مصيبت، عظيم ترين ضايعه بشرى را پيش انداختى، و رونق بازارت كاست.

از جمله داليه ابو سعيد رستمى است، كه ثعالبى دو بيت آنرا آورده:

- بعد از " صاحب " آرزومندى به شب بار سفر خواهد بست؟ يا اصولا دست تمنا به سوى رادمردى گشود خواهد گشت؟

- خداوند راضى نگشت جز به اينكه "آرزو و بخشش" هر دو با صاحب بميرند دگر اين دو، تا روز حشر باز نخواهند گشت.

و نيز لاميه ابو الفياض سعيد بن احمد طبرى در 44 بيت كه تمام آن در يتيمه ج 3 ص 254 مذكور افتاده:

- اى همسفر چگونه در بستر خواب آرميدى،با آنكه به روزگار نه خوابيدى و نه خوابد.

- هر روز در ميان فرزندانش بپا خاسته و ندا در دهد: بپا خيزيد كه هنگام كوچ است.

- دو دسته اند: يكدسته با غفلت در انتظارند و دسته ديگر كمر بسته و با شتاب.

- گويا داستان آنان كه مى روند و مى مانند، گروهانى است كه از پس گروهان روان اند.

- آنان سواراند، بى مركب، روانند و بازگشت ندارند.

- جام مرگ در ميانشان مى چرخد چونانكه شراب ناب در دست حريفان.

- راننده با خشونت ازپى، فرياد رحيل مى زند و به سوى ميعاد مى دواند. جلودار قافله نمايان نيست.

- نديدى آنها كه پيش از اين درگذشتند و غول مرگ آنانرا در ربود.

- آنان حيله ها بكار بستند، بى ثمر بود، ما ناله ها زديم نافع نيفتاد.

- شيوه روزگار چنين است، عمرمى گذرد، احوال دگرگون مى شود و باز نمى گردد.

- گرچه نخواهيم و يا به هراس اندر شويم، پيك مرگ در ميرسد و مهلت نمى دهد.

- در پايان راه، مقصد مرگ نمايان است ولى راه ديگرى وجود ندارد.

- بجانت سوگند، عمر فرصت كوتاهى است و بعد از آن راهى دور و دراز در پيش.

- مى بينم كه اسلام و اسلاميان در اندوه و ماتم فرو رفته اند. - خورشيد رخشان تاريكى گرفته همچون چشم بى فروغ.

- ماه تابان ناتوان بر آمده رخشان نيست گويا از لاغرى رنجور است.

- اختران درخشان ماتم گرفته اند گويا كاخ بلندشان رو به ويرانى است.

- مى بينم چهره روزگار و هر چهره ديگرى از رنج درون دژم است.

- كوهساران با قله هاى بلند، چنان در اضطرابند كه گوئى، اينك آب شود، و يا درهم ريزد.

- آسمان تيره گشته مى لرزد، گوئى دردى به دل دارد.

- نسيم صبا كه روح پرور بود، اينك چون باد سموم جانكاه است وسورت سرما اينك گوارا مينمايد.

- ابرهاى سنگين به هر دره و هامون سيلاب اشك روان كرده اند ولى كشتزارها همچنان در سوز و گدازند.

- پيك مرگ، عالم كيهان را از مرگ عزيز جوانمردى، كه امين ملك و ملت بود، باخبرساخت، اينك جهانيان در ماتم عزيزخود غرق اند.

- جارچى، مرگ " كافى الكفاه " را به جهان اعلام كرد،يعنى آزاد مرد گرانمايه بعد از اين، خوار و ذليل خواهد گشت.

- خبر داد كه پناه حاجتمندان از جهان چشم بربست و خاك بر چشم جهانيان نشست.

- سحرگاه كه نسيم تربتش مى وزد گويا باد صباست كه از روضه رضوان خيزد.

- و چون بر مشام كاروان نشيند، گويند غبار است يا سوده مشك ناب؟

- اى درخشان ماه آسمان فضيلت، از چه بدين زودى غروب كردى.

- چگونه شبح مرگ بر تو ظاهر گشت و با آن عزت و شوكت غول مرگت در ربود؟

- اى ادب آموز جهانيان كه هم ارباب قلم را مهار كردى و هم افسران صاحب كمر.

- هر كه از روزگار به تو شكايت برد، دادش گرفتى، اينك كه روزگار بر تو تاخت چه كسى داد تو خواهد گرفت؟ -دين و دنيا بر تو گريست، و هم اهل دنيا و دين، آن چنان كه پردگيان گريستند. - شمشير بران بر تو گريست و هم نيزه جان ستان، و تو خود كفيل ارزاق آن و اين بودى.

- خيل اسب بر تو گريست و گريه آنها شيعه ماتم بود.

- دلهاى جهانيان بر تو منقلب است و نصيبت از زارى آنان كم.

- دلى دارم كه به " صاحب " خود وفادار است لذا از غم آب شده و با جانم روان است.

- هر خطى كه شعر كه بر صفحه كاغذ نگاشتم، قطرات اشك رخسارم شست.

- اگر بينى كه شعرم بى مايه و سست مى نمايد، علت اين است كه از هوش بيگانه ام.

- هر شعرى كه رقم زنم، از آب ديده مركب سازم، چرا كه سر شكم همواره روان است.

- فكر مى كردم كه جان من برخى تو خواهد گشت، ولى لياقت آنرا نداشت.

- بعد از او زنده باشم و چشمم روشن باشد؟ ابدا. زندگى بعد از او حرام است.

- بر تو باد درود پروردگارت همه وقت، و به همراهش نسيم روح پرور خلد وزان باد.

از جمله قصيده با قافيه ميم از ابو القاسم غانم بن محمد بن ابى العلاء اصفهانى است كه ضمن آن سروده است:

- شير بچه عباد، اميد جهانيان درگذشت، گويا جهانى درگذشت.

- تربتت را با اهل زمانه سنجيدم، از عالم كيهان فزون بود.

چكامه ديگرى در سوگ صاحب سروده كه در آن چنين گفته است:

- اين جان من است كه با ناله ام برون شد و اين خود دل است كه از چشمم سيلاب كشيد.

- جوانى چون سبزه زارى خرم با چشمه سار آب شيرين گذشت و پيرى چون مرغزارى خشكيده و سوخته نمايان است. - روزگارى خوش كه اينك ديدگانم اشك حسرت بر آن فشاند تاآنجا كه شمع وجودم آب شود.

- به ياد آن روزگاران، آتشى چون شعله خورشيد دردرونم زبانه مى كشد و اشك چون سيلاب بهارى بر دامنم مى نشيند، اينك زمستان و تابستان با هم گرد آمده اند.

- دورانى كه باران رحمتش چون ژاله با بركت و مرغزارش سبز و خرم بود.

- خرمى و سرسبزى آن از روزگار نبود، بلكه از دست بخشنده " صاحب " بود: شيربچه امير، " كافى الكفاه ".

- دو دستش به كارگشائى برخاسته اند: با يكدست به واردين جايزه بخشيد، و با دست دگر، سركشان را به ديار مرگ فرستد.

- عطايش از سود سرشار حكايت كند و شمشيرش آمار ارواح نگه دارد.

- به هنگام نشاط مانند طلحه الطلحات "جوانمرد عرب" است كه هزار هزار بخشد.

- دست مباركش زير بوسه شاكران نعمت غرق و يا بر روى دوات مى چرخد وجائزه مى نگارد.

از جمله قصيده تائيه دامادش سيد ابو الحسن على بن حسين حسينى است چنين شروع مى شود:

- آرى اين دست فضيلت و كرم بود كه خشك شد و آزادگى و عظمت با مرگش بعزا نشست.

- بر تاريكى حرام باد كه كوچ كند و بر خورشيد عالم آرا كه بتابد.

- آن مفاخر و آزادگيها كه با ستارگان رخشان برابراند، بايد كه بر صاحب ما كافى الكفاه بگريند.

- بجان حق سوگند كه مصيبت او سنگين و دردناك است، آن چنان كه عطا و نوالش بزرگ بود. - آيا آفاق جهان دانست كه چه اندوهى سايه گستر شد و يا كدام نعمت و دولت پشت كرد؟

- اين خاك سياه خبر شد كه چه جانى در خود نهفت؟ و آن عمارى تابوت كه چه گوهرى در بر گرفت؟

- درخش ابرى نديدم كه از باران جود و نوالت حكايت آرد، جز اينكه از شوق به فرياد آمد.

- اگر مى پذيرفتند كه جان ما، برخى جان تو باشد، فدايت مى كرديم و اين كمترين فدا بود.

سيد ابو الحسن محمد بن حسين حسينى، معروف به وصى همدانى كه شرح حالش دركتاب " يتيمه الدهر " عنوان شده، در سوگ صاحب چنين سروده است.

- آنكه خاندان على را دوست و خدمتگزار بود، درگذشت.

- آنكه چون كوه بلند پناهگاه آنان بود، اينك در خاك نهان گشت.

و همو در سوگ صاحب چنين سروده است:

- برآن چشمى كه قطرات اشكش با خون روان است، خواب شيرين ناگوار است.

- آزادگى و دين و قرآن و اسلام همه، درسوگ وزير: صاحب به عباد، چشمى اشكبار دارند.

- خانه خدا با همه شعائر، حاجيان با احرام و قربانى، همه و همه در ماتمش گريان اند.

- مدينه بر او مى گريد با رسولخدا و هركه در مدينه است، دره هاى مدينه بر او گريان است و دشت و كوه آن هم. - " كافى الكفاه " با نام نيك درگذشت، همان كه پيشوا بود و هم سرور و سالار.

- آزادگى و دانش با مرگ او مرد، ديگر با آزادگى و دانش وداع بايد گفت.

سرور ما شيعيان، شريف رضى هم كه شرح حالش در پايان همين جلد خواهد

آمد، صاحب را با قصيده مفصل رثا گفته است، اين قصيده را، آنچنان كه حموى در معجم الادباءج 5 ص 31 ياد كرده، ابو الفتح عثمان بن جنى درگذشته سال 392، به صورت كتابى جداگانه شرح كرده است، و چون قصيده در ديوان سيد رضى و ساير فرهنگهاى رجال ثبت آمده، از نقل تمام آن معذرت خواسته و به اين چند بيت اكتفا مى كنيم:

- بدينسان مرگ دلاورانرا در خون كشد؟ و روزگار كوه را درهم ريزد؟

- بدينگونه شير بيشه به خاك غلطد، بعد از آنكه با غرور و نخوت از حريم خود دفاع كرد؟

- اين سان بى باك بر شكار شير مى گذرند، بعد ازآن كه جهانى از نعره جانشكافش در بيم و هراس بود؟

- اينچنين ستارگان رخشان از آسمان به زير آيند، با آنكه چشمهااز دريافت پرتوشان عاجز و ناتوان بود.

اين قصيده 12 بيت است.

ابو العباس ضبى، بر قصر صاحب گذشت، و خطاب بآن چنين سرود:

- اى خجسته درگاه از چه گرد اندوه بر چهره ات نشسته؟ پرده هاى زرنگارت كو؟ دربانت چه شد؟

- آنكه روزگار از او در هراس بود؟ امروز با خاك تيره يكسان است.

خواننده گرامى فراموش نشود كه صاحب ابن عباد، با آن فرهنگ و ادب و آن گام استوارى كه در علم لغت دارد، با نظم و نثر خود، به حديث غدير، احتجاج كرده و آنرا گواه برترى مقام امير المو منين على عليه السلام دانسته است، اين استدلال صاحب، سندى متقن و برهانى متين است بر اينكه كلمه " مولى " از مفهوم امامت و خلافت خارج نيست.

BeitolabbasTV