BeitolabbasTV

 

وزارت- سماحت- مديحه سرايان

- ابوبكر خوارزمى گويد: صاحب، در دامن وزارت پرورش يافته، و در همان آشيانه نوپا گشته، واز پستان پر بركت آن شير نوشيده و در واقع چكيده وزارت است كه از پدران خود ارث برده، چنانكه ابو سعيد رستمى درباره اش گويد:

 

ورث الوزاره كابرا عن كابر

موصوله الاسناد بالاسناد

يروى عن العباس عبادوزا

رته و اسماعيل عن عباد

 

- منصب وزارت را پشت در پشت به ارث برده، چون سند روايت كه بهم پيوسته است.

- عباد از عباس راوى وزارت گشته و اسماعيل از عباد.

او اول وزيرى است كه به عنوان" صاحب " لقب يافته: ابتدا چون در مصاحبت ابو الفضل ابن العميد بود، بدو صاحب ابن العميد مى گفتند، بعدها كه خود متولى مقام وزارت گشت، اين لقب بر او ماند، ولى " صابى " در كتاب " تاجى " مى نويسد: بدين جهت اورا صاحب گفتند كه از كودكى در مصاحبت مويد الدوله فرزند بويه بود، و همو او را صاحب ناميد، و لقب ادامه يافت تا بدان مشهور گشت، بعدها هر كه به مقام وزارت رسيد او را صاحب گفتند.

ابتدا از سال 347 تقريبا تا سنه 366 به عنوان منشى و دبير در خدمت مويد الدوله مشغول كار شد، و سال 347، با او به بغداد رفت، سال 366 به وزارت انتخاب شد و تا سال وفات مويد الدوله373 بر سر كار باقى ماند، بعد از او برادرش فخر الدوله، صاحب را به وزارت بر كشيد، صاحب با او به رى آمد كه مركز حكومت او بود، و از هيچ كوششى در خدمت گزارىو توسعه حكومت او خوددارى نكرد:

حموى گويد: صاحب،پنجاه دژ، در اطراف حوزه حكومتى گشوده و به فخر الدوله تسليم كرد كه حتى ده دژ آن در دوران حكومت پدرش و نه برادرش تسليم نشده بود. صاحب به دوران وزارتش، در مردم نوازى كوشا بود، علما و شعراء از عطاى فراوان، نعمت سرشار، نوال بى پايانش بهره مندشدند.

ثعالبى از زبان عون بن حسين مى گويد: روزى در خزانه دارى خلعت هاى صاحب بودم، دفتر آمارى كه در اختيار دوستم بود، ملاحظه كردم، ديدم تعداد عمامه خزى كه در زمستان آن سال، به علويين و فقها و شعراء، خلعت داده، سواى آنچه در اختيار خدمتگاران و حاشيه نشينان قرار گرفته، 820 طاقه بوده.

ضمنا صاحب هر سال پنج هزار دينار، به فقها و ادباى بغداد، تقسيم مى كرد و صله و صدقات و خيرات او در ماه مبارك رمضان، با آنچه در ساير ماههاى سال انفاق مى شد، برابرى مى كرد، هيچ كس در ماه رمضان بر او وارد نمى گشت - هر كه گو باش - جز اينكه بعد از افطار از خانه او خارج مى شد، و همه شب، حدود هزار نفر در آنجا افطارمى كردند. "يتيمه الدهر ج 3 ص 174".

دوران صاحب، پر بركت ترين دورانى بود كه بر اهل علم و ادب گذشت: گاه با مقرب ساختن اهل فضل و گاه با تشويق و ترغيب آنان به نشر آثار گرانبهاى خود، تا آنجا كه بازارعلم و دانش رونق گرفت، دانشورى و دانش پرورى رواج يافته، دانش پژوهان و دانش اندوزان بى شمار گشتند.

صاحب در برابر هر اثر نفيس و رساله شيوا، بدره هاى زر و كيسه هاى سيم نثار كرد، و در اثر جود سرشار و كرم بى انتها و نوال بى كرانش، پانصد شاعر او را ثنا خوان و مديحه سرا گشتند، كه قصائد آنان زينت بخش دواوين و فرهنگ رجال است.

حموى از گفت ابن بابك و اواز زبان خود صاحب چنين نقل مى كند: " من و خدا بهتر داند - با صد هزار قصيده عربى و فارسى مورد ستايش قرار گرفته ام ".

آرى همين قصايد بى شمار بود كه نام صاحب را در صفحات تاريخ جاويدان ساخت، كه نه يادش فراموش شود، و نه شعله عظمت و شخصيتش با گذشت روزگاران خاموش گردد.

از جمله شعرائى كه او را ثنا گفته اند:

1- ابو القاسم زعفرانى: عمر بن ابراهيم عراقى، چند قصيده در ثناى صاحب دارد و از جمله نونيه اى كه سرآغازش چنين است:

 

سواك يعد الغنى و اقتنى

و يامره الحرص ان يخزنا

و انت ابن عبادالمرتجى

تعد نوالك نيل المنى

 

- دگران مال و دولت اندوزند و در اثر حرص و آز گنجينه مى سازند.

- و تو كه فرزند عبادى و اميد همگان، عطا و بخشش را وسيله نام نيك ساخته اى.

-ابو القاسم عبد الصمد بن بابك، صاحب رابا قصيده اى ستوده كه آغازش اين است:

 

خلعت قلائدها عن الجوزاء

عذراءرقصهالعاب الماء

 

- زيور آلات گردنش را از ستاره جوزاء خلعت گرفته، همان مرواريدهاى آبدار كه از لمعان به رقص آمده

3 - ابو القاسم عبد العزيز بن يوسف وزير، از آل بويه، قصيده دارد واز جمله آن:

 

اقول و قلبى فى ذراك مخيم

و جسمى جنيب للصبا و الجنائب

يجاذب نحو الصاحب الشوق مقودى

و قدجاذبتنى عنه ايدى الشواذب

 

- مى گويم - و دلم در سايه وجودت خيمه زده و جسم در گرو باد صباست و شترانى كه يدك مى كشند. - اشتياق مهار شترم را به سوى " صاحب " مى كشد، ولى شتران سركش با من سر نزاع دارند.

4-ابو العباس ضبى وزير. در گذشته به سال398 "يكى از شعراء غدير كه قصيده اش همراه شرح حال او خواهد آمد " چند قصيده در ثناى صاحب دارد.

5 - ابو القاسم على بن قاسم كاشانى، منشى و نويسنده. قصيده پرداخته و به خدمت صاحب گسيل داشت، آغازش اين است:

 

اذا الغيوم ارجفن باسقها

و حف ارجاءها بوارقها

 

- آنگاه كه توده هاى ابر با صداى رعد آسمانرا به غلغله آرد و برق در اكناف آن بدرخشد

6 - ابو الحسن محمد بن عبد الله سلامى عراقى در گذشته سال 394، قصيده در ثناى صاحب دارد، مطلع آن چنين است:

 

رقى العذال ام خدع الرقيب

سقت ورد الخدود من القلوب

 

- افسون ملامتگر باعث شد يا نيرنگ رقيب كه سرخى شرم از دل برخاسته بر چهره نشيند.

سلامى چكامه ديگرى در ستايش صاحب دارد كه در بحر رجز سروده:

 

فما تحل الوزراء ما عقد

بجهدهم ما قاله و مااجتهد

 

- آن قرار و پيمان كه با دست و زبان صاحب بسته شود، وزراى ديگر باز گشودن نتوانند.

- چه نسبت گوسفند پروار را با شير شكار؟ و آيا حوض آب با درياى متلاطم برابر است.

- از ميان نيك روزيها و سعادتها من به اين آرزو دلبسته ام كه صاحب ابن عباد هميشه و همواره برايم باقى بماند.

7- قاضى ابو الحسن على بن عبد العزيز جرجانى، درگذشته سال 392، قصيده داردكه اين بيت از آن جمله است:

 

او ما انثنيت عن الوداع بلوعه

ملات حشاك صبابه و غليلا؟

 

- آيا از وداع معشوق كه بازگشتى، آتش فراق تار و پودت را نسوخته.

- يا سيل اشك از چشمانت سرازير نيست، گويا كه دست جود و بخشش اسماعيل در كنار آن است.

- اى بزرگ مردى كه مجد و بزرگوارى، با همت تو، حاجت خود را از زمانه گرفت.

- روزى مرم با دو دست مباركت تقسيم شده از اين رو نامت ابو القاسم گشت. همين شاعر قصائد ديگرى هم در مدح صاحب سروده است.

8- ابو الحسن على بن احمد جوهرى جرجانى "يكى از شعراء غدير كه شعرش همراه شرح زندگى خواهد آمد" قصائد فراوانى در مدح صاحب ساخته: همزيه، رائيه، فائيه،بائيه و جز آنها با قافيه هاى ديگر.

9- ابو الفياض سعد بن احمد طبرى، چندقصيده دارد از جمله ميميه اى كه آغازش چنين است:

 

الدمع يعرب ما لا يعرب الكلم

و الدمع عدل و بعض القول متهم

 

- اشگ رخسار، از آتش درون حكايت دارد، سخن و ادعا - نه، اشگ گواه صادق است و سخن مورد ترديد.

10-ابو هاشم محمد بن داود بن احمد بن داود بن ابى تراب: على بن عيسى بن محمد بطحائى بن القاسم بن الحسن بن زيد بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام معروف به علوى طبرى، اشعار فراوانى در ثناى صاحب سروده و صاحب هم اشعارى در ستايش او.

11- ابوبكر محمد بن عباس خوارزمى، قصائدى دارد و در يك قصيده اش مى گويد:

 

و من نصر التوحيد و العدل فعله

و ايقظ نوام العمالى شمائله

 

- آنكه با كردارش مكتب توحيد و عدل را يارى كرد، و خصال ستوده اش در خواب رفتگان وادى غفلت را براى كسب عظمت هشيار ساخت.

- آنكه وا داشت تا مردم نيك، در طلب نيكوكارى بر آيند، ديرزى اى مرغزارى كه مردم آن كوچ كردند.

12- ابو سعد نصر بن يعقوب، قصيده دارد بدين مطلع:

 

ابى لى ان ابالى بالليالى

و اخشى صرفها فيمن يبالى

 

روا نمى دارد كه من در فكر شبهاى عزيز خود باشم و من از عاقبت آن بيمناكم كه شبهاى خود را وقف وجوداو سازم. 13- سيد ابو الحسين على بن حسين بن على بن حسين بن قاسم بن محمد بن قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام، داماد صاحب است، قصيده اى سروده در 60 بيت كه صاحب رابدان ستوده، با اين امتياز كه از حرف واو خالى است. ثعالبى در يتيمه الدهر 20 خط آنرا آورده و مولف " الدرجات الرفيعه " 14 خط آنرا، سرآغازش اين است:

 

برق ذكرت به الحبائب

لما بدى فالدمع ساكب

 

- درخشى كه مرا به ياد معشوقه ها افكند، و اينك اشك بر رخسارم روان است.

14- ابو عبد الله حسين بن احمد، مشهور به " ابن حجاج بغدادى " درگذشته سال 391 "يكى از شعراء غدير كه قصيده او همراه شرح حالش خواهد آمد" سروده فائيه اى دارد كه صاحب راثنا خوانده مطلع آن اين است:

 

ايها السائل عنى

انا فى حال طريفه

 

و فائيه ديگرى با اين مطلع:

 

ساق على حسن وجهها تلفى

و سرها ما راته العين من دنفى

 

و چكامه نونيه اى با اين مطلع:

 

يا عذولى اما انا

فسبيلى الى العنا

 

- اى نكوهشگر من خودم به سوى نابودى روانم.

- ولى داستانم، شايسته است كه زيور تاريخ گردد.

15- ابو الحسن على بن هارون بن منجم، قصيده اى دارد كه بارگاه صاحب را ستوده است از جمله گويد:

 

و ابوابها اثوابها من نقوشها

فلا ظلم الا حين ترخى ستورها

 

16 - شيخ ابو الحسن بن ابو الحسن، متصدى چاپار، پسر عمه صاحب است قصيده سروده و بناى با شكوه صاحب را كه در اصفهان ساخته و بدانجا منتقل گشته مى ستايد:

 

دار على العز و التاييد مبناها

وللمكارم و العليا مغناها

 

خانه اى كه اساسش بر عزت و قدرت نهاده شده و منزلگاه اخلاق ستوده و جايگاه بزرگى و والائى است.

17- ابو الطيب كاتب "منشى"، او هم قصيده اى در ستايش همان بنا دارد كه با اين بيت شروع مى گردد:

 

و دار ترى الدنيا عليها مدارها

تحوز السماء ارضها و ديارها

 

- خانه اى كه چرخ زمانه بر محور آن چرخد و خاك و خشتش با آسمان برابر آيد.

18- ابو محمد ابن المنجم،رائيه اى دارد كه بارگاه صاحب را ستوده با اين مطلع

 

هجرت و لم انو الصدود و لا الهجرا

و لا اضمرت نفسى الصروف و لا الغدرا

 

19 - ابوعيسى ابن المنجم، صاحب را با توصيف بارگاهش چنين مى ستايد:

 

هى الدار قدعم الاقاليم نورها

و لو قدرت بغداد كانت تزورها

 

- بارگاهى كه پرتوش بر جهان تابيده، و اگر بغداد هم مى توانست به دست بوس آن مى آمد. 20- ابو القاسم عبيد الله بن محمد بن معلى، او هم خانه صاحب را باقصيده اى بدين مطلع ستايش كرده:

 

بى من هواها و ان اظهرت لى جلدا

وجد يذيب و شوق يصدع الكبدا

 

- مرا در آرزوى زيارت آن بارگاه - گرچه بظاهرشكيبائى ورزم - عشقى جانكاه است و اشتياقى جگر سوز.

21- ابو العلاء اسدى، در ضمن قصيده صاحب راستوده و بارگاهش را با اين سرآغاز وصف مى كند:

 

و اسعد بدارك انها الخلد

و العيش فيها ناعم رغد

 

- خوش زى كه اينجا خانه خلد است و زندگى در آن با نعمت و فراوانى همراه.

22- ابو الحسين غويرى، چند سروده دارد از جمله قصيده اى كه همان خانه اصفهان را ستوده، بااين سرآغاز:

 

دار غدت للفضل داره

افلاك اسعده مداره

 

بارگاهى كه جولانگاه بخشش و نوال است، چون فلك كه مدار آن بر سعادت باشد.

23- ابو سعيد رستمى محمد بن محمد بن حسن اصبهانى، صاحب را با چند قصيده ستوده، از جمله بائيه كه سرآغازش اين است:

 

عقنى بالعقيق ذاك الحبيب

فالحشى حشوه الجوى و النجيب

 

و لاميه اى دارد كه در آن چنين مى گويد:

- شايسته است كه سى تن شاعر كامروا گردند، و مانند من شاعرى محروم ماند؟

- اين بدان ماند كه به " عمرو " و اواضافه دهند و در نام خدا: " بسم الله "از الف مضايقه كنند. 24- ابو محمد عبد الله بن احمد خازن اصبهانى، چند قصيده دارد كه از همه بهتر آن با اين مطلع شروع مى گردد:

 

هذا فوادك نهبى بين اهواء

و ذاك رايك شورى بين آراء

 

25 - ابو الحسن على بن محمد بديهى، و او كسى است كه صاحب درباره او چنين سروده:

- تو كه بايدپنجاه سال بينديشى تا يك شعر بسرائى؟چرا لقب " بديهى " "بديهه سرا" به خود بسته اى.

اين شاعر قصائدى پرداخته، از جمله لاميه اى بدين مطلع:

 

قد اطعت الغرام فاعص العذو لا

ما عسى عائب الهوى ان يقولا

 

- اينك كه سر به طاعت عشق سپردى، پند ناصح را به چيزى مخر، آن كه عشق را نكوهش كند، چه عيبى بر آن تواند بست؟

26 - ابو ابراهيم اسماعيل بن احمد شاشى عامرى، چند مديحه درباره صاحب سروده از جمله بائيه اى با اين سر آغاز:

 

سرينا الى العليا فقيل كواكب

و ثرنا الى الجلى فقيل قواضب

 

- به آسمانها بر شديم، گفتند: ستاره رخشان آمد، به ميدان نبرد تاختيم گفتند: شمشير بران آمد.

27- ابوطاهرابن ابى الربيع عمرو بن ثابت، چكامه اى چند در مدح صاحب دارد، از جمله جيميه و اول آن:

 

اما لصحابى بالعذيب معرج

على دمن اكنافها تتارج

 

28 - ابو الفرج حسين بن محمد بن هندو، چند سروده در ثناى صاحب دارد از جمله با اين مطلع:

 

لها من ضلوعى ان يشب وقودها

و من عبراتى ان تفض عقودها

 

- رواست كه به خاطر آن "معشوقه" آتش درون شعله كشد و اشك ديدگانم چون مرواريد غلطان نثار شود.

29- عميرى، قاضى قزوين، چند كتاب، خدمت صاحب اهداء كرده و اين دو شعر راهمراه آن ارسال داشته:

- عميرى، برده" كافى الكفاه " است، گرچه در شمار اعيان قضاه است.

- با اهداء چند كتاب نفيس و فرد، شرط خدمتگزارى و ادب بجاآورد.

صاحب دو بيت سروده و آنرا در رقعه اى گسيل داشت:

- از كتب اهدائى،يك كتاب پذيرفتيم و مابقى را بلادرنگ برگشت داديم.

- من هديه فراوان را غنيمت نمى شمارم: منش من اين است كه ميگويم: " بگير " نه - بياور

30- ابو رجاء اهوازى، موقعى كه صاحب به اهواز رفته بود، او را با چكامه اى ثنا خوان گشت و از آن جمله:

 

الى ابن عباد ابى القاسم

الصاحب اسماعيل كافى الكفاه

و تشرب الجند هنيئا بها

من بعد ما الرى ماء الفرات

 

31 - ابو منصور احمد بن محمد لجيمى دينورى، چكامه اى در ثناى صاحب دارد.

32- ابو النجم احمد دامغانى معروف به "شصت كله" در گذشته سال 432 قصيده به زبان فارسى در مدح صاحب سروده است. 33- شريف رضى "يكى از شعراء غدير است كه شعرش همراه شرح حال او خواهد آمد" صاحب ابن عبادرا با قصيده داليه اى در سال 375 ثناگفته ولى آنرا گسيل نداشته و قصيده ديگرى به سال 385 قبل از درگذشت صاحب ساخته و آنرا به محضرش ارسال داشته است.

34- قاضى ابوبكر عبد الله بن محمد بن جعفر اسكى، چكامه اى در مدح صاحب دارد كه از آن جمله است:

 

كل بر و نوال و صله

و اصل منك الى معتزله

يا ابن عباد ستلقى ندما

لفراق الجيره المرتحله

 

35- ابو القاسم غانم بن محمد بن ابى العلاء اصفهانى، چند چكامه درباره صاحب دارد كه برخى در ستايش او و برخى در سوگ او سروده شده، ثعالبى در تتميم يتيمه گويد: روزى با صاحب دوش به دوش مي رفتند، صاحب پيشنهاد كرد تا در وصف مركبى كه به زير ران داشت،شعرى بسرايد، و او بدون تامل گفت:

 

طرف تحاول شاوه ريح الصبا

سفها فتعجز ان تشق غباره

بارى بشمس قميصه شمس الضحى

صبغا و رض حجاره بحجاره

 

- سمندى اصيل، كه باد صبا از سفاهت، با او به مسابقه برخاست ولى به گردش نرسيد.

- سپيدى رنگش از سپيدى خورشيدسبق برده و با سنبك خود سنگ بر سنگ مى كوبد.

36-ابوبكر محمد بن احمد يوسفى زوزنى، قصيده در مدح صاحب ساخته با اين مطلع:

 

اطلع الله للمعانى سعودا

و اعاد الزمان غضا جديدا

 

و از آن قصيده است:

- زمانه سپاه خود را تجهيز كرد و ما با دعا وزارى به درگاه حق، به استقبال آن شتافتيم.

اى سالار زمانه شبهاى سياه،دلها را در غم عشق فرو برد. - حوادثى كه بايد كاخ عظمت او را ويران سازد، مايه استحكام و استوارى آن گشت.

و در قصيده ديگر چنين سروده:

 

سلام عليها ان عينى عندما

اشارت بلحظ الطرف تخضب عندما

 

- درود بر او "معشوقه" آنگاه كه با نرگس چشمش اشارت كرد، چشمان من از خون خضاب گرفت.

37- ابوبك ر يوسف بن محمدبن احمد جلودى رازى، در ضمن قصيده مى گويد:

 

رياض كان الصاحب القرم جادها

بانوائه اوصاغها من طباعه

 

- بوستانهائى كه گويا " صاحب " جوانمرد، هر ماهه با ابر جود و بخشش سيرابشان كرده يا از طبع خرم و خندان خود پى ريزى كرده است. - تاريكى مشكلات را با انديشه خود مى زدايد چنان كه صبح صادق با پرتو خود تاريكى شب.

و از جمله:

 

سحاب كيمناه و ليل كباسه

و برق كماضيه و خرق كباعه

 

- ابرى به جود و ريزش چون دست راستش، وشبى به شدت و سختى چون سطوتش و برقى در سوزندگى و جهندگى چون شمشيرش و شكافى در وسعت همچون فضل و كرمش.

38. -ابو طالب عبدالسلام بن حسين مامونى، فريد وجدى در " دائره المعارف " ج 6 ص 20 گويد: صاحب را با چند قصيده ستوده كه سروده اش مورد شگفت و اعجاب بوده، به سال 383 درگذشته.

39- ابو منصور گرگانى، در رقعه اى كه به خدمت صاحب گسيل داشت، چنين نوشت:

 

قل للوزير المرتجى. كافى الكفاه الملتجى

انى رزقت ولدا. كالصبح اذ تبلجا

 

- باوزير كه مورد اميد است، با كافى الكفاه كه پناه همگان است برگو

كودكى در شبستان زندگيم طلوع كرد كه چون صبح مى درخشد.

- پيوسته در سايه تو باشد، سايه عقل و كرامت.

-تو خود او را با نام گزارى شرف بخش وبا لقب دادن تاج بر سر نه.

صاحب در زير رقعه نوشت:

 

هنئته هنئته شمس الضحى بدر الدجى

فسمه محسنا و كنه اباالرجا

 

- گوارايت باد گوارا، خورشيد روزت باد و ماه شب. او را محسن نام كن و ابا الرجا بخوان.

40- اوسى، قصيده بائيه اى در مدح صاحب سروده و در برابرش خواند، چون بدين بيت رسيد:

لما ركبت اليك مهرى انعلت

بدر السماء و سمرت بكواكب

- چون به سويت تاختم، ماديانم از ماه آسمان نعل بست و از ستارگان ميخ.

صاحب بدو گفت: " مهر " مذكر است، چرا مونث آوردى؟ و از چه بدر آسمان را به نعل مانند كردى كه به نعل مى ماند؟ اگر با هلال مانند ساخته بودى بهتر بود چه هلال بر هيئت نعل است؟

اوسى در پاسخ گفت: اما تانيث " مهر " چون مونث آنرا كه " مهره " است منظور داشتم، و اما تشبيه نعل به ماه آسمان چون نعل تمام ك ف بكار بسته بودم

41- ابراهيم بن عبد الرحمن معرى، صاحب را با قصيده ثنا گفته كه از آن جمله است:

 

قد ظهر الحق و بان الهدى

لمن له عينان او قلب

 

- حق چهره گشود و راه روشن گشت براى آن كس كه چشم دارد و بيند يا دل دارد و فهمد.

- همان سال كه خورشيد از پس ابر چهره گشايد و جهان را به نور خود آرايد.

- با سالار بزرگ "صاحب"،شرق و غرب گيتى، خندان و خرم گشت.

42- محمد بن يعقوب، از پيشوايان علم نحو، چنان كه در " دميه القصر " ج 1 ص 301 آمده، به خدمت صاحب نوشت:

قل للوزير - ادام الله نعمته

مستخدما لمجارى الدهر و القدر

 

-باوزير بگو كه خداوندش بر نعمت پايدار دارد و قضا و قدر او را به خدمت گزارى مفتخر سازد.

- برده خود را بر كشيدى و فرزندى پسر بدو بخشيدى، اينك او را با نامى از نامهاى عرب افتخار بخش.

-اگر باز هم لطف فرموده با دادن لقب او را تشريف بخشى، با كرم خود، بوستان را با باران خرم ساخته اى.

- سايه ات پيوسته و گسترده باد كه از ميان پيوسته ها و گسترده ها بهترين است.

|و صاحب در كنار رقعه نگاشت.

هنئته ابنا يشيع الانس فى البشر

هنيت مقدم هذا الصارم الذكر

- نعمت فرزندت گوارا باد كه چون " انس و بشر " قرين خوشخوئى و خوشروئى است، قدم نو رسيده ات مباركباد كه چون شمشير فولادين برنده و تيز است.

43- محمد بن على بن عمر، از بزرگان رى است كه در محضر صاحب حديث فرا گرفته و با قصيده رائيه اى او را ثنا گستر شده.

- ادبا از صاحب ابن عباد و ابو اسحاق صابى با لقب " صادين " "دو صاد" ياد كرده اند، از جمله در چكامه شيخ احمدبربير، در گذشته سال 1226 كه در كتابش شرح جلى ص 283 ثبت آمده، و منشى با نمكى را مى ستايد:

 

لله كاتبا الذى انا رقه

و هو الذى لا زال قره عينى

فى ميم مبسمه و لام عذاره

ما بات ينسخ بهجه الصادين

 

- قربان آن منشى گردم كه مرا برده خود ساخته و پيوسته چشمم بدو روشن است.

- با غنچه خندانش كه چون ميم است، و خط رخسارش كه به شكل لام است شب تا صبح از خرمى صاحب و صابى نسخه بردارى مى نمايد.

BeitolabbasTV