BeitolabbasTV

عقائد کشاجم

دوره شاعر ما كشاجم، دوره اى است كه آرا و مذاهب و دسته بنديهاى دينى پديد آمده، در اين عصر، كمتر كسى است كه براى خودش مسلك خاصى اختيار نكرده باشد، و اسلام را با معنى خاصى تفسير نكند، منتها برخى افكار و عقائد قلبى خود را صريحا اظهار كرده اند، و جمعى شرط احتياط را از كف ننهاده، افكار عمومى را در نظر گرفته اند.

ولى كشاجم از اين راه و روشها بركنار بود:

او يك شيعه امامى است كه در تشيع و موالات اهل بيت صادقانه قدم برداشته و فداكارى نموده است، چنانكه در خلال اشعارش، دلائل و شواهد اين معنى آشكار است:

او به تشيع خود تظاهر بلكه افتخار مى كرده و با براهين استوار مردم را بمذهب خود فرا مى خوانده است، از حقوق اهل بيت جانبدارى و در سوگ و ماتمشان ناله و زارى دارد و از دشمنانشان نكوهش كرده بيزارى مى جويد.

اعتقادش اين است كه خاندان نبوت، در اين دنيا، وسيله تقرب در بارگاه الهى اند و در آخرت واسطه رستگارى و نجات.

در واقع شخصيت كشاجم، نمودار اين آيه كريمه است " يخرج الحى من الميت " "خداوند است كه زنده از مرده بر آورد" چرا كه جد شاعر، سندى بن شاهك است، همانكه دشمنى او با خاندان طهارت، و فشار و سختگيرى او نسبت به امام موسى بن-

جعفر "ع" در زندان هارون الرشيدكسى پوشيده نيست، همگان صفحات سياه زندگى او را در تاريخ خوانده و شنيده اند.

اما فرزند زاده اش كشاجم، در اين جبهه بندى شيطانى، كاملا از جدش كناره گرفته، نه تنها از خاندانش حمايت نمى كند، بلكه آشكارا به صف شعرا و قصيده سرايان اهل بيت پيوسته،بحمايت از آن بزرگواران برخاسته است.

البته شگفتى نيست. خداست كه دانه در راه ريگزار مى پروراند، و گل را در ميان خار.

از نمونه اشعار مذهبى او اين شعر است:

- مى گريم ولى گريه بر خاندان انبيا چه دردى دوا خواهد كرد.

- اگر در اين ماتم اشكهاى نازنين و عزيزم بخاك مى ريزد، در عوض صبر و شكيبائيم سر بآسمان مى سايد.

-اى دوست نكوهش مكن اين جامه تقوى كه به تن دارم، از بركت همان محبتى است كه به خاندان نبوت دارم.

- همانها كه چون كشتى نوح، هر كس به دوستى و ولايتشان چنگ زند اهل نجات است.

 

لعمرى لقد ضل راى الهوى

بافئده من هواها هواء

 

بجان خودم سوگند كه هوى و هوس به گمراهى كشيد دلهائى را كه از محبت آنان خالى است.

- پيامبر خدا سفارشى فرمود كه امروز سفارش او را به بيابان افكنده اند.

- اين رسم تازه اى نيست، پيش از آن هم ديگران كه دار فانى را وداع مى گفته اند، تمشيت كارهاى خود را به وصى خود محول كرده اند.

- قريش كينه هاى دل را آشكار نكردند مگر بعد از آنكه با خوارى و پستى، آن كينه ها را در جامه پنهان كردند.

- اگر در برابر پيشواى حق تسليم مى شدند، افكار كج آنان براستى مى گرائيد. - ماه نوى كه با پرتو كامل، به سوى صلاح رهبرى مى كند، و شمشيرى كه به سهولت فرق كفر را مى شكافد.

- درياى دانشى كه موج معجزاتش بآسمان سر مى كشد، چنانكه آب از چشمه فوران كند.

- آنهم دانش آسمانى كه در دسترس ديگران نيست، چه كسى به اختران آسمان دسترسى دارد.

- بجان خودم سوگند كه پيشينيان، حق او را انكار كردند و چقدر شايسته بود كه متابعت و پيروى مى كردند.

- در معركه نبرد بسيار اتفاق افتاد كه مرگ بر سرهمگان سايه گستر بود.

- و او با شجاعت و دلاورى غمها را به سرور مبدل ساخت. پس اگر فضل او را انكار كنند، خورشيد آسمان گواه و معترف است.

- او بود كه در نبرد " ذات السلاسل " قبل از طلوع فجر، غبارميدان را بچهره خورشيد كشيد، و همو بود كه خورشيد هنگام عصر براى او بازگشت.

- اگر او در جنگ بدر، قريش راداغدار ساخت، بخدا سوگند كه آنان در كربلا، داغ دل را گرفتند.

- اى مركب خطا، در تاريكى شب بتاز كه شيطان ترانه سرائى آغاز كرد.

- بخدا سوگند كه حرمت مصطفى هتك شد و بالاترين مصيبتها به آنان وارد آمد.

- مردانشان را چون بردگان راندند، و زنانشان را چون كنيزان به بند كشيدند.

- كاش جدشان حاضر و ناظر بودتا به دنبال كاروان غم، ناله و زارى سر مى كرد.

- كينه هاى بدر بود كه شعله ور گشته بود، البته كينه دل، درد بى درمانى است.

- او با داس مرگ،زير پرچم قرار گرفته بود و خدا و نصرت بر فراز پرچم.

- در ميان لشكر، رهبر هدايت بود، در حالى كه چون شير جولان مى كرد.

- و چه بسيار جانها به آتش دوزخ شتافت و سرها كه بر هوا پران شد.

- با ضرب دستش، گويا گريبان است كه پاره مى شود، و با طعن نيزه گويا مشكى است كه سوراخ مى گردد.

برگزيده خداست از ميان برگزيدگان، و نخبه الهى است از ميان نخبگان.

- جانم فدايتان باد پاك شديد، و خود مايه ستايش و ثنائيد، و ديگران مايه نكوهش و هجا.

- روزى كه براى محاكمه بدرگاه حق بخوانندم خواهم گفت: آنچه بر عهده داشتم با بركت دوستى شما ادا كرده ام. - من يقين دارم كه گناهان من با دوستى و محبت شما، ريخته خواهد شد مانند برگ درختان.

- خداى عالميان بر شما درود فرستد، درودى كه با ستارگان همطراز آيد.

و در شعر ديگرش خاندان طهارت را چنين مى ستايد:

- اى خاندان رسول مقام شما، چون اختران رخشان بلند است.

- شما با افتخارات عالمگير،بر دشمنان خود فائق آمده ايد.

- براى شما علاوه بر شرف خاندان، بلاغت زبان و عقل و دانش بى كران است.

- اگر در مجد و بزرگوارى پاى مفاخرت بميان آيد. بالاترين درجه بزرگوارى از آن شماست.

- اين ها بجاى خود، شما با فداكارى و شهامت، چه آتشها كه از جان احمد خاموش نكرده ايد.

- با نيزه هاى باريك كه با خون رنگين شد و با شمشيرهاى بران.

- شفا مى بخشيد جگرهاى سوزان خود را از دست هر شخص كافر.

- شما از لذات دنيا چشم پوشيديد، بهمين خاطر به نعيم آخرت فائز شديد.

و يا باين چكامه اش در باره دوستى و ولاء امير المومنين - با توجه بآنچه در ج 3 ص 26 در اين زمينه روايت كرديم - توجه بفرمائيد:

- دوستى وصى پيامبر، خود نيكى و صله است، و از طهارت جان خبر مى دهد.

- اما مردم، دانشمندانشان بدوستى او متدين اند و جهال حق او را نمى شناسند. - هميشه تشيع در نجبا و بزرگان مشهود بوده و دشمنى اهل بيت در مردم پست و هرزه.

و باز در همين زمينه:

- دوستى على با همت عالى توام است، چه او خودسرور پيشوايان است.

- دوستان او را بررسى كن ببين: جز اين است كه همگان صاحب دولت و نعمت اند.

- آن يك رئيس، و آن ديگر اديب كه بهره بكمال و نصيبى وافر برده است.

- و نيز پاك نژاد كه موقع آزمايش و تفحص، كمترين تهمتى در نژادش نيست.

- درست كه بانان وارسى، آنان پرتو رخشان اند، ودشمنان سيه كارشان سياهى و ظلمت.

اين اشعار را، ثعالبى در كتاب " ثمار القلوب " ص 136 آورده و استشهاد كرده است كه، نسبت سياهى به صورت ردمان " ناصبى " نزد ادبا مشهورو معروف است. و مانند اين سخن در ضمن بيوگرافى ناشى صغير بزودى خواهد آمد.

كشاجم قصيده ديگرى دارد كه خاندان عترت را مرثيه گفته سوگوارى مى كند، توجه كنيد:

آرى مصيبت سنگين همين است: صبح آن دردناك است و عصر آن هم.

- هيچ خانه خراب و ديوار شكسته اى غمناكتر از آن نيست كه مردان خود را هم از دست بدهد.

- مصيبتهاى ناگوار كه اگر طفل در شكم مادر از آن باخبر شود، مو بر اندامش راست خواهد شد.

- واى بر روزگار، كه خاندان رسول را با داس مرگ درو كرد.

- اگر در مصيبت آنان بينديشى. شرار غم و اندوه بجانت خواهد افتاد.

- برخى در همين ديار بخون غلطيدند و جمعى دورتر بخاك افتادند.

- در كربلا روزگار بر آنان سياه شد، و چون سياهى و ظلمت فرو نشست، قربانيان معركه همانها بودند.

هر روز، باران رحمت، چون سيل ريزان باد چه صبحگاهان و چه عصرگاه.

- بر مزاريكه غريب خاندان رسول در آن آرميده و اعضايش چاك چاك است.

- حاميانش خوار ماندند و ياورانش كم شمار، و دشمن كينه ورش به منتهاى آرزو رسيد.

- پردگيانش را در پس محمل چنان دواندند كه حتى شتران خسته و وا مانده شدند.

- با تهديد آنانرا از نوحه و زارى بر قربانيان خود منع مى كردند، ولى فرشتگان عالم نوحه گر بودند.

- مصيبت بر جدش و پدرش تازه شد، موقعيكه با فرياد و صيحه استغاثه ميكردند.

- اگر خدا نميخواست كه آنان قربانى و شهيد شوند، عرصه رابر دشمنانشان تنگ مى ساخت.

- او همان خدائى است كه قوم ثمود را ريشه كن ساخت، هنگاميكه ناقه او را پى كردند و صالح بدو شكايت برد.

- اى گروه سرگشته و گمراه كه در رسوائى غوطه وريد.

- به خداى خود خيانت كرديد كه رسول ناصح او را آزار كرديد.

چهره كسى را بخاك كشيديد كه قبل از پيامبر جبريل بر آن بوسه نهاد.

- در مسئوليت به پيشگاه عدالت حق، همه تان يكسانيد:

- آنكس كه او را خوار گذاشته يارى نكرد، يا كسيكه بدست خوداو را قربان كرد.

- بر آنكسى كه حق آنانرا پايمال نمود، لعنت خدا باد درصبحگاه و شبانگاه.

- حق او را نشناختيد با اينكه كعبه و ريگزار مكه حق او را مى شناسند.

- اگر در نداى غربت و استغاثه آنان گوشها را به كرى زديد، به كيفر اين عمل روزى گرفتار شويد كه هيچ كس، به فرياد شما نخواهد رسيد. - اينك قوچ وحشى هر كه راببيند، نامردانه بخون كشد، فرداست كه جهان پهلوانش بخاك و خون خواهد كشيد.

- فرداى قيامت، مخالفين خواهند دانست چه كسى در دين خود زيان برده و چه كس سود.

روزى كه پيش رويتان شعله هاى آتش به آسمان سر كشد، و زبانه آن چهره ها را بسوزاند.

- اگر در اثر سفاهت و نادانى بر آن خرده بگيريد، ماه تابانرا از بانگ سگ چه باك است.

- اگر حق آنانرا كتمان كنيد، محكمات و متشابهات قرآن يكسر به فضل و بزرگوارى آنان گواهى مى دهد.

- اين مجد و عظمت كه در مزار آنان سر بفلك مى سايد از مشعل وجود آنان پرتو گرفته است.

- خاندانى كه شمشير پدرشان بخاطر دين در نيام قرارنگرفت، جز اينكه هواپرستان را بجاى خود نشاند.

- اوست كه چرخ سركش زمانه بدست او رام شد، بعد از آنكه كشتزار دين باير و ويران بود.

- قريش با او بجنگ برخاستند، در حاليكه او ياورشان بود، بدو خيانت كردند با اينكه خيرخواهشان بود.

- روز نبرد كه دست وسرها پران مى شد، شمشيرهاى زيادى را بخونشان رنگين كرد.

هنگامى كه آنان به قدرت رسيدند، از هيچ جنايتى فروگذار نكردند و همه بخاطر اين بود كه شمشير آبدارش، دمار از روزگارشان برآورده بود.

- بلكه جز عناد و كينه با او روا نداشتند، كوشيدند كه او رااز رسيدن به قدرت مانع گردند، و خداوند ياور او بود. - چابك و بى درنگ، به آزار او برخاستند، در حالى كه او از وقار و ثبات چون كوه بر جا بود.

و از چكامه اش:

- تصور كرده اند هر كه على را دوست بدارد، بايد جامه فقر در پوشد.

- دروغ بسته اند،هر فقيرى كه او را دوست بدارد، جامه هاى عزت و دولت خواهد پوشيد.

- منطق وصى پيامبر را تحريف كردند و اين خود جنايت ديگرى بود كه سخن ناحق را صواب شمردند.

- سخن آن سرور اين بود: اگر دوست ما هستيد، از دنياى پست چشم بپوشيد و دوستى دنيا را از دل دور كنيد.

اساتيد- تاليفات

در كتب تاريخ و رجال هر چه تفحص كرديم، مدركى بدست نياورديم كه بتواند دوران كودكى او را روشن كند واز چگونگى تحصيلات و شمار آموزگاران او در فنون مختلف پرده بردارد. جز اينكه از بررسى اشعارش بدست آمد كه در محضر اخفش كوچك على بن سليمان در گذشته سال 310 ادب آموخته است.

اين دانش اندوزى، يا در هنگامى بوده است كه اخفش در مصر بوده، زيرا او در سال287 وارد مصر شده و در سال 306 به حلب كوچ كرده، يا در بغداد، اوقاتى كه اخفش هنوز بغداد را به عزم مصر ترك نگفته.

اين موضوع از قصيده اى مكشوف است كه اخفش را ستايش مى كند ويادآور مى شود كه در شام بر او حديث عرضه كرده: اين برخورد در شام، يا موقعى است كه اخفش به سوى مصر ميرفته، يا هنگام بازگشت از مصر، در هر حال مى گويد:

- هنگاميكه تصورمى شد صبح دميده و هنوز پرتو آن آشكار نبود.

- راه دشت و دمنى پيش گرفتم كه گياه معطر آن چهره ام را خرم كرد. - به سوى كعبه آداب كه در سرزمين شام زيارتگاه همگان است.

-كان علم و دانش كه با حكمت و ادب درهم آميخته.

- گاه بر او عرضه مى كنند و گاه خود به افاده و تعليم مى نشيند، و علم و دانش او چون دريا مواج است.

- كيست كه تحريفات حسود رابا علم و دانش او برابر گيرد.

- هنگامى كه اخبار مشكله بر او عرضه شود، تار و پود آن را حلاجى كرده، درهم مى پيچد.

- بوسيله اوست كه دلهاى اهل دانش از شك و ترديد خنك مى شود.

- و اوست كه راههاى حكمت و كاردانى رابراى دريافت همگان هموار نموده.

- من راهى خدمت او گشته ام تا مشكلى را كه ازحل آن عاجز مانده ام بگشايد.

- و هم بدين جهت كه از دانش و ادب خود مرا بهرمند سازد.

- چه كسى سزاوار تكريم و شايسته احترام من است جز آن كه من فارغ التحصيل دانشگاه اويم.

- آن كه، از علم و دانش خود زيباترين تاجها را بر فرق من نهاده است.

و اماتاليفات او:

1 - ادب النديم، چنانكه در فهرست ابن نديم ياد شده.

2- كتاب رسائل "نامه ها".

3- ديوان شعر.

4- كتاب مصايد و مطارد "ابن خلكان ج 2 ص379 را ببينيد".

5- خصائص طرف "چشم".

6- الصبيح "زيبا".

7- بيرزه در علم شكار.

ولادت- وفات

در مصادر ترجمه، به تاريخ ولادت شاعر دست نيافتيم، ولى از شعرى كه سروده ودر اوائل قرن چهارم از پيرى خود ياد مى كند، چنين بر ميآيد كه اواسط قرن سوم پا بعرصه وجود گذاشته باشد، در آن قصيده مى گويد:

- اختران شب پيريم، در ميان سياهى زلف طلوع كرده

-و اين براى عذر كافى است، چه اجمال سخن از تفصيل خبر مى دهد.

- جوانى ازمن رخ نهان كرد، همان جوانى كه در خدمت همگان شفيع و واسطه بود، سيراب باد تربت آن جوانى سيراب باد.

- در آن هنگام خانه من بوستانى بود كه، جمعى در پى جمعى به گشت و گزار آيند.

- من كوه آرزو بودم كه در دامنم آشيان داشتند، درست همچون بوستانى كه بر سر آن ابر سايه گستر باشد.

- پيرى توانم را تحليل برد، پيوسته رو به نقصانم، هر چند بطرف بالا و پست پويم.

- همانا زمين گير شده ام، ديروز شغل و كاردانيم، گواه فضل و دانش بود، اينك بى كارى پرده بر روى فضائل من كشيده است.

- شمشير تا در نيام باشد، جوهر آن مجهول است، موقعى مورد بهره قرار گيرد كه از نيام بر آيد.

اين قصيده را شاعر ما كشاجم در بغداد گفته و ابو على ابن مقله وزير را بدان ستوده، قبل از آنكه از وزارت بر كنار و بزندان گرفتار گردد. ابن مقله در سال 324 توقيف و در سال 328 درگذشت.

و اما وفات شاعر: در " شذرات الذهب " وفات او بسال 360 آمده و تاريخ آداب اللغه العربيه آنرا برگزيده ولى در کشف الظنون و كتاب شيعه و فنون اسلام و اعلام زركلى وفات او را بسال 350 نوشته اند، جمعى هم بين اين دو تاريخ مردد آورده اند.

گواه قطعى در دست نيست كه كدام يك واقعيت دارد، از جمله در مقدمه ديوانش آمده كه سال وفات شاعر 330 هجرى است و آنهم ممكن است، زيرا شاعر ما چنانكه در مديحه ابن مقله ياد كرده قبل از سال 324 از پيرى خود مى نالد.

توجه ديگر:

مسعودى در " مروج الذهب " ج 1 ص 523 چند شعر از كشاجم ياد مى كند كه در نكوهش نرد گفته و براى يكى از دوستانش ارسال داشته، در ضمن نام كشاجم را ابوالفتح محمد بن الحسن مى نگارد، و گمان ميرود سيد صدر الدين كاظمى كه در كتاب تاسيس الشيعه، نام كشاجم را بين محمد و محمود، و نام پدرش را بين حسن و حسين مردد آورده، بتاريخ مسعودى توجه داشته، ولى مسعودى صحيح آنرا در چند مورد از مروج الذهب به قلم آورده است.

فرزندان شاعر

از كشاجم دو فرزند بنام ابو الفرج و ابو نصر احمد بجا مانده و شاعر ما، خود را با نام دومين فرزند به كنايه، ياد كرده است از جمله:

- گفتند: ابو احمد خانه اى بنيان مى كند، گفتم: آرى، چنانكه كرم ابريشم ساختمان پيله را بنيان نهاد.

- خانه را بنياد و چون به پايان آمد، فرجامش با خير و نيكى همراه بود.

كشاجم همين ابو احمد را در شعر خود ستوده و چنين وصف مى كند:

- جانم فداى او باد كه هر گاه ناملايمات روزگار، بر قلبم سنگينى كند با ديدار او جراحات قلب را درمان ميكنم.

- پاره جگرم، ميوه دلم، نور چشمم، مايه اميدم در تنگناى زندگى و فراخى.

- به پرورش او پرداختم و در سيماى او ديدم آنچه را پدرانم در سيماى من ديدند.

- تربيت من مورد پذيرش و استقبال او قرار گرفت و اين را از عطاى پروردگار

منان مى دانم.

- در عوض مادر، خودم صبح و شب ملازم او گشتم، با آنكه مادرش نجيب وزاده نجباست.

- با وجود او مجالس و محافل خود را آباد و معمور داشتم و آنچه ميخواستم از وجود او توشه برداشتم.

- سراسر روز خرم و مسرور بودم كه وجود او را در كنار خود احساس مى كنم و همواره راه چنگ زدن به مقامت بزرگ را بدو مى آموختم.

- اورا به خدمت دانشمندان مى بردم كه از آن توشه گيرد، اينك كمتر كسى است كه بزيارت دانشمندان مشتاق باشد.

- و چون تاريكى فرا مى رسيد، سراسر شب بامن به گفتگو مى نشست، يا در كنار من مى آرميد و يا در برابرم به خدمت ايستاده بود.

- و من شب تا به صبح پاره دلم را به دل مى فشردم و تار و پودم را به بر مى گرفتم.

ابو نصر فرزند كشاجم هم شاعرى اديب بود، و از شعر اوست كه بخيلى را نكوهش مى كند:

- دوستى دارم كه در بخالت از همه سر است، و بر همه فائق آمده، با اينكه هيچ تفوقى ندارد.

- مرا دعوت كرد، چنانكه يك دوست دعوت كند و منهم پذيرفتم چنانكه دوستان مى پذيرند.

- چون بر سر خوان غذا نشستيم، ديدم گويا تصور مى كند پاره تنش را ميخورم.

- گاه خشم مى گرفت و برده اش را دشنام مى گفت و من مى فهميدم خشم و دشنام بخاطر من است.

- بناچار غذا را پوشيده مى ربودم، ولى چشمانش خيره، مراقب دست من بود.

- دست مى بردم لقمه اى بدزدم، با خشم بمن مى نگريست و من ناچار دست بطرف سبزى برده و بآن مشغول مى شدم. - بالاخره بادست خود گور خود را كندم، چون گرسنگى عقل را از سر من ربود:

- يعنى دست بردم و ران را پيش كشيدم و او هم دست برد كه پاى مرا بكشد.

- چون بعد از طعام شيرينى آوردند، من كه جرات نكردم دست به سياهى و يا سفيدى بزنم.

- از سر خوان پا شدم، و اگر ديشب نيت روزه كرده بودم، امروزثواب آنرا داشتم، چه امروز نه روزه دارم و نه غذا خورده ام.

ثعالبى در "يتيمه الدهر " ج 1 ص 251 - 257 در حدود60 بيت از اشعار او را انتخاب كرده وآورده است، محشى در ج 1 ص 240 مى نويسد: در ديوان كشاجم به اين اشعار دست نيافتم، و توجه نداشته كه ديوان معروف كشاجم، ديوان شعر پدر است نه پسر.

ضمنا وطواط در كتاب " غرر الخصائص " به اشعار او استشهاد كرده است.

روزى ابو الفضل جعفر بن فضل بن فرات وزير، در گذشته به سال 391 به بوستان شخصى خود در مقس رفت، ابو نصر پسر كشاجم بر روى سيبى، با آب طلا، اين دو شعر را نوشته به خدمت فرستاد:

- بدان هنگام كه وزير در كنار نيل خلوت مى كند.

- در واقع دو همنامش: جعفر فرزند فرات بكنار آمده اند.

و نيز در " بدايع البدايه " ج 1 ص 157 مختصرى از شعر او ياد شده، و هم در تاريخ ابن عساكر ج 4 ص 149 آنچه را در رمله به سال 356 بمناسبت ورود ابو على - قرمطى "قصير" سروده خواهيد ديد.

محمد بن هارون بن اكتمى،دو فرزند كشاجم را نام برده و چنين نكوهش كرده است: - اى پسران كشاجم شما هر دو كارگزار مجربى هستيد.

- پدر نحستان مرد و شما به جاى او نشستيد.

- در روزگار ما بهم پيوستيد، مانند پيوستن دو ستاره شوم، نحسى شما همگان را گرفت.

- هم قيمت ارزاق بالا گرفت و هم جهان پادشاه صاحب كرم مرد.

BeitolabbasTV