BeitolabbasTV

ديباچه مؤلف

بسم الله الرحمن الرحيم

خداى را بر معرفتش سپاس مى گزاريم و همو را مى ستائيم كه راه سپاسگزارى را بما آموخت.

درهاى علم و دانش را به روى ما گشود تا به ربوبيت او آشناگشتيم و در توحيد و يگانه پرستى راه اخلاص گرفته، از کجروى، دو روئى، ستيزه جوئى و ترديد بر كنار مانديم.

سرور پيامبرانش محمد مصطفى را بر ما گسيل داشت كه نعمت وجودش عظيم ترين منت است، و بعد از او، با دو جانشين گرانقدرش قرآن و عترت، بما عزت و كرامت بخشيد و در اين ميان بهره ما را از اين خوان نعمت و كرامت چندان فزون و موفور ساخت كه توانستيم با گامهاى بلند و استوار، در راه مصالح امت و اصلاح اجتماع قدم نهيم و با موفقيت كامل به خدمتگزارى دين دانش وبزرگداشت دانشمندان صاحب فضل، قيام نمائيم.

آرى ذات مقدس او را ستايش مى كنيم كه گامهاى ما را بر جاده حق وحقيقت استوار داشت و در حاليكه جز حق نگفتيم و بجز راه حق نپوئيديم اوراق زندگى ما را با سعادت و نيكبختى برنگاشت و آثار قلم ما را بر صفحات زرين تاريخ به يادگار نهاد.

البته ذات مقدسش توفيق بخش هر نعمت و همو سرپرست و ياور ماست.

عبد الحسين احمد امينى

شعراء غدير در قرن 04

غديريه ابوالفتح كشاجم

"متوفى 360"

 

له شعل عن سوال الطلل

اقام الخليط به ام رحل

 

سرگرم خاطره اى است كه از واپرسى خانه معشوق باز مانده، رفيق راهش بپايد يا بكوچد.

- آهو چشمان در پس پرده بدو چشم دوخته ازچاك خيمه بدو مى نگرند.

- ولى گو نه هاى نمكين كه در اثر شرم، زرد و سرخ مى شود،قلب او را نمى ربايد.

كافى است نكوهش مكنيد. گذشت روزان و شبان زبان به نكوهش باز خواهد كرد.

- او ديگر عشق سوزان را بكنارى نهاده، آتش اشتياق را هر چند زبانه كشد خاموش مى كند.

- اينك از گريه بر آهووشان سرخورده به گريه بر پاكان سرگرم شده است.

- چه هلالهاى نوافروز كه قبل ازدوران درخشش و كمال فرو افتاد و چه بدرهاى تابان كه بزودى غروب كرد.

- آنان در ميان خلق، حجت خدا و آيت حق بودند و روز رستاخيز خصم آنكس كه از يارى كناره گرفت.

- خداوند سند پيشوائى آنانرا نازل نمود و او سند خدائى را مردود شمرد. - جدآنان خاتم پيامبران است، اين را ملل جهان مى دانند.

- پدرشان سرور اوصياء است كه دستگير ناتوان و به خاك افكن قهرمانان بود.

- آنكه به سر نيزه آموخت چگونه در قلب دشمن جاى گيرد، وشمشير را كه چه سان بر فرقها نشيند.

- روز نبرد، اگر زمين از جاى بجنبد، او از جاى نجنبد.

- همانكه از دنياى مردم رو گرداند، موقعيكه با زر و زيور خود را آراسته بود.

- هنگاميكه ديگران با او سنجيده شوند، شريفترين آنان، بمنزله زمين پس است كه با آسمان بسنجند و يا چون قطره كه با دريا مقياس گيرند.

- با آن بخششى كه ابراز و آموخته و آن وقارى كه كوه از آن پايدارى يافت.

- بسا فتنه كه با رهبرى او رخت بربست و مشكلاتى كه با انديشه او فيصل يافت.

- خداى عز و جل مشعل گمراهى را بوسيله او خاموش كرد، همان مشعل كه شراره هاى آن دامن هدايت را به آتش كشيد.

- آن سرورى كه خداوند، خورشيدش را نزديك غروب بر او باز گرداند.

- واگر باز نمى گشت، عوض تابش و درخشندگى براى هميشه روسياه مى شد.

- همان سرورى كه، بخاطر دين و آئين با نيزه با ريگ بر سر مردم كوبيد همانسان كه بر سر شتران عربى كوبند.

 

و قد علموا ان يوم الغدير

بغدرهم جز يوم الجمل:

 

همگان دانستند كه در اثر نابكارى آنان بود كه روز غدير، روز جمل را در پى داشت.

- اى گروه سيه كاران كه به پيامبر تلخى مصيبت را چشانديد.

تا آنجا كه گويد:

-صريح قرآن خصم شماست و هم آنچه بهترين پيامبران در آن روز فرمود.

- سفارش او را، علنا زير پا نهاديد، و بر او بستيد آنچه را كه خواستيد. تا آخر قصيده كه در نسخه هاى خطى به 47 بيت بالغ مى شود، ولى ناشر ديوان، قسمتى را كه با مذهبش مخالف بوده از ديوان چاپى ساقط كرده است، واين اولين دست خيانتكارى نيست كه سخنان حق را جابجا مى كند.

شاعر

ابوالفتح محمود بن محمد بن حسين بن سندى بن شاهك رملى بمعروف به كشاجم.

نابغه اى است از نيكان امت و يگانه اى از رجال برجسته، و شهسوارى در نقد و ادب، كسى با او برابر نبود، و نه او يارى بحث و مشاجره داشت. شاعر بود، نويسنده و متكلم بود، منجم، منطقى، اهل حديث، از طبيبان ماهر و زبردست. محقق، موشكاف، و هم اهل بخشش و نوال.

خلاصه همه فضائل دراو جمع بود، و بدين جهت خود را كشاجم ناميد كه هر يك از حروف پنجگانه، اشاره به يكى از فنون متداول داشت: ك= كاتب.

ش = شاعر. ا = ادب و انشاد "سرود" ج = جدل يا جود. م = متكلم يامنطقى و منجم. و بعد از آنكه در علم طب مهارت كامل يافت، حرف طا را هم بر آن افزود و طكشاجم گفت، ولى بدان شهرت نيافت.

شرح اين لقب در كتاب رجال مضبوط است، با اختلافى كه بدان اشاره گشت.

البته اين مرد، در تمام اين مراتب سرآمد عصر بوده و چه بسا اختلاف در شرح لقب از همين جا، ناشى گشته باشد.

ادب و شعر كشاجم

نامبرده پيشواى ادب و پيشگام شعر است. تا آنجا كه رفاء سرى، آن شاعر چيره دست، با مقام بلندى كه در فن شعرو ادب داشت، به رونويسى ديوان كشاجم علاقه وافر داشت، و در سبك شعر براه او ميرفت و بر قالب او خشت ميزدو چنان در اين متابعت و دنباله روى شهرت داشت كه يكى از شعراء گفت:

- بدبخت آنكه اشك ميريزد و دانه هاى اشك بر پهناى سينه اش روان است.

- اگر نبود كه خود را سرگرم با ده ناب كرده و با رساله هاى صابى و شعر كشاجم غم دل را فراموش مى كند.

ابوبكر، محمد بن عبد الله حمدونى، ديوان شعرش را مرتب كرد، و اضافاتى كه از پسر كشاجم ابى الفرج بدست آورده بود، بدان ملحق نمود.

از چكامه هايش چنانكه آثار مهارت در لغت و حديث، و تفوق در فنون ادب و نويسندگى و سرود به چشم مى خورد، وزنه او را در روحيات و معنويات سنگين مى كند و ملكات فاضله او را نمودار مى سازد، مانند اين شعر:

- مقامات عاليه ام،آوازه مرا در كاخهاى خسروان بلندكرد

- و اشتياق طبيعى كه به مكارم اخلاق دارم، چه من در تحصيل نيكيها سخت حريصم.

- بسوى بالاترين مراتب مجد و عظمت پر مى زنم و از درجات مبتذل آن دامن مى كشم.

- در مكتب دبيرى و نويسندگى بشيوه هاى نو پرداختم و هديه ادب آموزان ساختم.

- مضامين بكر و لطائف نغز را در جامه آدب آراسته به حجله آوردم.

- و روايات ممتاز و برگزيده را با قريحه و ذوق سرشار آزين بستم. -

اين ها را همه با همتى كه در ساحت مجد و بزرگوارى مى خرامد، دمساز كرده ام.

- و هم با عزمى راسخ كه نه در مشكلات وا ماند و خسته گردد.

- و اين عزم و همت در هر مصيبتى كه از چشم خون بچكاند، رفيق و دمساز من است.

واز اشعار كشاجم كه حكايت دارد از نبوغ او در بنظم كشيدن معانى بلند و نكته سنجى، قدرت نظر، دقت انديشه، استوارى فكر، اين شعر اوست:

- اگر جمعى به حق بر ثريا دست يافته اند، من بر والاترين اختران دست افراشته ام.

- نه چنين است كه زبان شعرم از دم شمشير هندى تيزتر و بران تراست؟

- و اين دست من است كه با انگشتان قلمى را مى فشارد كه اشك آن را در اختيار است؟

- قلمى چون افعى نر كه دشمنان از او در هراس اند، و يا چون مارى كه افسونگر از آن در جستجوى پناه است.

- و از آن شكاف كه سموم جانگزا تراوش مى كند، فاد زهر آن نيز مى تراود.

- چون پتك بر سر دشمن فرود آيد و دوست مستمند را نعمت و توان بخشد.

- و آن خطها كه برنگاشته ام، مانند ابر نازك رگرگ مى درخشد.

- با بيان شيرين، زيورى در قالب الفاظ ريختم كه در قدرت همگان نيست.

- و قافيه اى پرداختم كه چون در خوشاب آويزه گردنهاست.

- چنان زيباو دلاويز كه چون گوشها بشنوند، سرور و بهجت در چشمها ظاهر گردد.

- و ادراك هر چند لطيف باشد، چون در معانى اشعارم بخرامد، شيفته و مفتون ماند.

- اين لطيفه هاى دلاويز همخوابه من است و اين انديشه من است كه آنرا در آفاق دور پراكنده مى سازد.

- اگر مشكلى پيش آيد، من پيشاپيش همه چون تير شهاب روانم.

- و اگر بخواهى، شعرم شيرين تر از داستان عشاق و مغازله جوانان است.

- با شراب سرد هم پيمانم و با زيبا رويان ميانسال، دمسازم. با اين همه در رزمگاه چون شير ژيان.

- صبحانه من سامان دادن امر و نهى است، عصرانه من شراب جان افزا.

- در بزم سنگين و با وقارم: نه حريفان را خجل سازم و نه ساقى را ملامت كنم.

- اگر شراب بپيمايم، پيمانه بر سر دست گيرم و بدلخواه نديمان لبريز كنم.- من آماده صيد و نخجيرم: نخجير نخبه هاى زنان كه از نژاد اسيل و كريم باشند.

- باريك ميانى كه چون سمند خوشخرام، براى مسابقه ورزيده شود.

- جوانهاى شاداب كه از زيبائى طبيعى برخوردارند.

- و چون زبانشان از كام بر آيد كه سخن گويد، اندام سپيد و مژگان بلندشان مديحه سرا شود.

- گوياگاو وحشى با آن نرگس مست، ديده بديدارشان گشوده كه از شرم در گوشه خزيده است.

- اينها همه با حريفان و نديمانى كه در صفا و يكرنگى بى نظيراند.

در واقع، محقق اديب، شاعر ما كشاجم را هنگام سرودن شعر، در لباس معلم اخلاق مى بيند، آنهم استادى گرانمايه كه در شعر آموزنده اش، نمونه هاى اخلاق نيك، طبع بلند، وفا و صميميت آشكار است، و واقعا براى تزويج مبادى انسانيت و تحكيم مبانى فضيلت و تقوى بپا خاسته.

اين شعر او را ملاحظه كنيد:

- هر كه مهر ورزد، با وفا و صميميت، محبتش را پاس مى دارم.

- تا توان در كالبد دارم، رضايت خاطرش را بجويم و چون ناگوارى بدو رسد عنايت و اشفاقمان سر رسد.

- اين خوى ما است، و ما مردمى هستيم كه همت به مكارم اخلاق گماشته ايم.

و يا اين شعر ديگرش:

- جمعى بدون جرم و خطا از ما بريدند.

- دچاربدبينى شده اند، كاش بما خوشبين مى شدند و بعد از ما مى بريدند. اگر مايل باشند باز بر سر پيمان مى رويم.

- اگر آنها بدوستى باز گردند، ما هم برمى گرديم، و چنانچه خيانت ورزند ما خيانت نمى ورزيم. - و اگر آنها از ما سرگرم و بى نياز شده اند. ما از آنها بى نيازتريم.

و يا باين شعرش كه ابن مقله را مى ستايد بنگريد:

- منشهائى در من است كه اگر آزمايش شود، مايه آرزوى دگران خواهد بود.

- و همتى عالى ك ه به ثريا بسته است، و تصميم قوى كه در مشكلات از هم نمى پاشد.

- و تواضعى كه لباس كرامت بر من پوشانده و چه بسيار عزت،با تواضع بدست آمده.

- با سروران و بزرگان همدم شدم و كسى از من خطا و لغزش نديد.

- از كاردانى من بهره ور شدند، و من براى آنها از ريسمان رساتر و از شمشير بران تر بودم.

- باسبك زيبا و كلمات شيوا، كه نه چون سنگلاخ، بلكه روان و سليس است.

- اگرتشنه اى را از شراب شعرم بچشانم، آتش درونش فرو نشيند و دگر آب نياشامد.

-چه سبك هاى شيوا و شيوه هاى آسان كه در شعر نهادم و هر كه بدان پويد راهبر شود.

- رسوم و سنتهاى من همگانى است: نه دبير از آن بى نياز است و نه نويسنده صاحب قدم.

- مردانى در اين راه با من همگام شدند كه بخشش و نوال من آنها را فرو گرفت و اين دراثر جود و سلامت طبع من بود.

- اما روزگار در صدد مكر و نيرنگ شد و دامها بر سر راهم چيد، روزگار هميشه چنين است.

- ولى من كنج قناعت گزيدم و به هيچكس روى نياوردم. البته آزاد مرد بار دگران را بر دوش مى برد.

ملاحظه بفرمائيد: موقعى كه كشاجم در اثر انقلاب زندگى از دوستان خود دور مى ماند، اين دورى بر او گران آمده، بار فراق بر دوشش سنگينى مى كند، در نتيجه زبان بشكايت گشوده جزع مى كند، ناله و زارى سر مى دهد و در شعر خود، آتش دل، كشش قلب، هم فراق و اشك ريزان خود را چنين شرح مى دهد:

- كيست كه بر چشم اشكبارم بنگرد و بر روان خسته ام رحمت آرد؟

- اشكم چون جوى روان است، گويا خارى در چشم خليده.

- اگر از ديده نامحرم مستور بماند، سيل اشك به پهناى سينه ام بريزد و اگر از فتنه رقيب هراسد، چون چشمه آب بخشكد.

- اين گريه جز به حسرت روزگار گذشته نيست.

و يا اين شعر ديگرش:

- ايكه از من بريدى و بسويم نمى نگرى. خدا كند شبى را مثل من بسر نياورى.

-درد فراقت چنان مرا دردمند ساخته كه دشمن بحالم گريست.

- دل آشفته ام را به آرزوى تو بسته ام: زنده اش كن يا هلاك ساز.

كشاجم از قلبى مهربان، روحى خاضع و فروتن و اخلاقى نرم و لطيف برخوردار بود، عواطف انسانيش سرشار، و هيچگاه گرد شرارت وبد ذاتى و زخم زبان نگشت، و به هجو و بدگوئى كسى نپرداخت.

او شعر را از مفاخر و فضائل خود مى شمرد، و آنرا وسيله اى براى مديحه سرائى بزرگان و يا سپرى در مورد هجو دشمنان قرار نداد، اصولا بسوى مدح و يا هجا گرايشى نداشت و براى اين دو ارزشى قائل نبود، چون نه مى خواست به كسى زور گويد تا هجو سرا باشد، و نه شعر را وسيله معاش و مطامع خود سازد، تا مديحه سرا گردد، او مى گفت:

- اگر حقيقت بين باشى گرد هجو و يا ستايش مردم نخواهى چرخيد.

- بلكه خواهى دانست: شعر ترجمان خوش بيانى است كه آداب انسانى را بازگو كند.

BeitolabbasTV